امروز، درست يك سال است كه تو مردهاي
آقاجان. هر بار كه در آپارتمان را باز میكنم، زندهی زنده، در همان پيراهن
سپيد راهراهِ مات و برّاق و شلوار سورمهايِ ديدار ِ آخر ميبينمات كه
دست آويختهاي به دستگيرهی در آسانسور، دلدل میكنی و دل نميكـَنی كه
از خانهام بروی. كلاه مشكيات، توی كمد و آغوشبهآغوش ِ اعلاميهی
ترحيمات لميده و بوياش گاه بيش و گاه كم در سرم ميچمد. دو بار بيشتر پاي
خاكات نرفتهام؛ و ميدانم دو بار براي يك سال كم است. غمات امّا در من
بسيار عميق است. وصله شدهاست به جانام. يا انگار كن كه بر پيشانيام
داغاش گذاشتهاند؛ يا يكي از اندامام را برداشته و به جاياش غم تو را
كاشتهاند، پيوند زدهاند. غمات از جلوي چشمانام كنار نميرود؛ به زمان
آلوده نميشود؛ رنگ نميبازد. جوريست كه انگار از ازل باهاش ميزيستهام و خودم خبر نداشتهام، يا به
ضرب ِ كيمياي ِ نسيان چندي ازش غافل مانده بودهام. صبحها غمات زودتر از من
برخاسته و رخت به تن كرده تا دستام را بگيرد و ببرد تا در آپارتمان،
روبروي آسانسور. غمات غريب است و هنوز تازه و به-باور-ننشسته. از خودم
ميپرسم اين اعلاميهی ترحيم توست كه هر روز با من در خيابانها قدم
ميزني؟ كه با من به پيتوسها و كاكتوسها و برگبيديهاي ابلق آب ميدهي؟
كه با من از هر نسيم خنك ريه پُر ميكني و به هر حبّهی انگور عشق
ميورزي؟ و خوش دارم جواب بدهم كه نه؛ اين فقط شبيه اسم توست؛ و اين فقط
شبيه عكس توست.
غمات ثابتقدم است و ثابتقدمياش در
رقابت تنگاتنگ با رشتهی گيسوانام است. تارهاي زلفام از خودشان يك پسرنگ
ِ زيتوني دارند كه هيچطور محو نميشود. موها را عسلي ميكنم، ميگويند وه
كه چه زيتوني خوشرنگي درآمده. فندقي ميكنم، درميآيند كه فرمول اين
زيتونيات را به ما هم بده ناقلا. فندقي و عسلي از من دلخورند؛ بلوطي و
دودي هم. تا به حال فقط سرخي ِ شرابي را به كارزار ِ سايهی زيتوني
نفرستادهام. امروز داشتم فكر ميكردم وقتي براي سالگردت ميآيم خانهتان،
كدام لباس را بپوشم كه تو بيشتر خوش داشته باشيام؟ بعد خودم به خودم
خنديدم؛ و بعد خودم براي خودم گريستم. ميداني آقاجان؟ هرگز شرابي را
امتحان نخواهم كرد. ميدانم كه خواهد باخت؛ و من، از ميان اين همه مهرهی
باخته و سوخته، ميخواهم غرور يكّه سرباز باقيماندهام را از اين صفحه
بدزدم و ببرماش جايي كه زندهها را زير ِ خاك نكنند.
مدام وقت تنگ است. رشتهی خواب از سر انگشتام باز شده و گماش كردهام. دائم خوابآلودم. آلوده، آغشته به خوابام. چيزی بيش از آن: تا سيب ِ آدمام غوطهور در خوابام. نه! تا زير پلكهایام. مجال ِ خواب نيست. گهگاهي هم كه هست، خوابام نمیبرد. خواب از من میرمد. خواب عشوه ميفروشد و جلدي میدود پس بوتهها استتار ميكند. چشمهايام خمار است؛ هستي مهآلود. چند تا استامينوفن كدئين كف دست، چند قلپ آب هم روياش. آه كليشه! شمردهام. با ديشبيها ميشود چهلويكی. امّا دريغ از خواب. شما را به خدا كمی بخار از خودتان خرج كنيد. به جايي برنمیخورد بيمرامها. قسم به انجير و زيتون كه مردم با همينها خودشان را ميكشند. كاش دستكم از اين لحاظ به آدميزاد كشيده بودم. كاش دستكم از اين لحاظ به قرصها كشيده بوديد.
فرم را پر كرده: «قادر ِ بیكس ِ گــَردآلود». قادر بیكس گردآلود زير انگشتهایام میلغزد و هی تار میشود و از نو شفّاف. يك نفر، از 1328، در جوار اين كلمات ثقيل ِهولناك نفس كشيده است. سالی يك بار هم كه خودش را به كسی معرّفی كرده باشد؛ سالی يك فرم هم كه تكميل كرده باشد يا داده باشد برایاش تكميل كنند، میشود 61 بار تكرار اين تركيب ِ چگال به چرخش ِ قلم يا ارتعاش جوارح حنجره. پيشانیام تير میكشد و چيزی جدار داخلی پوستام را نيشگون میگيرد. فرم گردن میكشد، به سمت صورتام هجوم میآورد و میخواهد مرا ببلعد. زير كیبُرد دفناش میكنم. در ِ لاك بسيار سرخ را باز میكنم و قلمموی پهناش را روی ناخنهای دست چپام میكشم. بيهوده میكوشم نسبت به ديوی كه كه از حاشيهی كیبرد تنوره میكشد بیتفاوت باشم. انگشتهایام را فوت میكنم و قادر بیكس گردآلود در سرم جان میگيرد: پشتاش به من است و چهرهاش مخفی از ديد. ردای بلند كدری به تن دارد كه از سر شانهی راستاش كمی پايين سُريده و از پس ِ گامهایاش روی زمين ساييده میشود. صداها در هم كلاف میشوند: "بیكس گردآلود! رزم رستم و سهراب را از بر بخوان. جليلی! بپر آن فلك را بياور و پشتبندش پاهای بیكس گردآلود را نگه دار بالا. بیكس گردآلود! گروهان دو. آقای قادر بیكس گردآلود! وكيلام؟ بیكس گردآلود! دو حلب روغن كوپنی ديگر؟ بیكس بجنب آن تلمبهات را بياور. باز نمیدانم كدام ِ اين زنهای خيرنديده پوشكاش را انداخته توی چالهی مستراح. آقای بیكس گردآلود، فوت همشیرهی محترمتان را تسليت میگوييم: از طرف جمعی از همسايگان. همراه بيمار قادر بیكس گردآلود به صندوق! همراه بيمار قادر بیكس گردآلود به صندوق! قادر بیكس گردآلود ... قادر بیكس گردآلود ... قادر بیكس گردآلود."
چانهام میلرزد. در لاك را میبندم. فرم را از زير كیبرد درمیآورم. میخواهم قادر بیكس گردآلود دست از سرم بردارد. برنمیدارد. زير لب زمزمه میكنم: "قادر بیكس گردآلود، جان همهی كس و كارت دست از سرم بردار." خودم هم میدانم كه چه قسم عبثای دادهاماش. شب خواباش را میبينم: همانطور كه دارد با ردایی كه روی زمين كشيده میشود ازم فاصله میگيرد، گردناش را به سمتام میچرخاند و به تلخی و با لكنت میگويد: "خـخـخـخانوم شمام مـمـمـما رو میچپونی اون زززززير ميرا؟ از ما بـبـبـبیكستر گير نـنـنـنياوردهی؟". قبل از آنكه سرم را پايين بياندازم، لحظهای به ابروهای خاكستری پرپشت و غبارگرفتهاش نگاه میكنم.
یک گلّه گنجشک بدهید من ببرم بچرانم. تعلیم آواز ِ شوشتری بدهمشان؛ مبادا خیال کنند چیزی از بلبل کم دارند. پر و بالشان را الوان کنم، هرکدام را با هر رنگ و لعابای که خودش میلاش کشید؛ نکند که لحظهای دل ِ کوچکشان را غبطه به طوطی ِ فخرفروشای مالامال ِ خود کند. دانهی برنج لقمه بگیرم بگذارم لای نوکشان، که چشم بهدست ِ هر کس و ناکسی که دری، پنجرهای را میگشاید نباشند. یک بغل سوزن ِ خشک کاج کومه کنم گوشهی حیاط خلوت، که محض سرهمکردن یک وجب آشيانه، آنقدر بال نزنند و نوک به سینهی فرسایندهی خاک و آسفالت نسابند. توجیهشان کنم که هر بلندایی جای لانهسازی نیست؛ که تخمهای مرواریدیشان را بایستی بیشتر از اینها عزیز بدارند.
يك گلّه گنجشك بدهيد من تر و خشكشان كنم. نازشان را بخرم و تصدّق هر جيكشان بروم؛ شايد روزی به تلافی بر سرم منّت گذاشتند و خواستند لب هرّهی پنجره يا روی بندهای انگشت ِ چهار-پنج تا آدمای كه جانشان برایام گرامیست، لَختای بيشتر تأمّل كنند.
میدانی؟ گاهی مدّتها پيش از تنفرسايی ِ شمشيرهای لُخت، پيش از همآوردیِ تنبهتن، و پيش از حتّی آغاز ِ ممارست برای برتری، پيروز ِ ميدانْ تعيين، و اسم و رسماش هم پس ِ مدالاش حكّاكی شده. مثل باخت محتوم ِ عموها در رقابت با دايیها، كه از فرط ِ محرز بودن، پهلو به پهلوی كانديشنال تايپ وان، If we heat water, it boils و ايمان ِ جاری در آن میزند.
یکی از دلپذیرترین حاشیههای امن جهان، روزگاریست که سر و کار-ات با آدمی از خاطرخواهان قدیمیات بیافتد که در وصالات ناکام مانده است. اگر کارمند بانک باشد، هر چه در چنتهی زیرآبیرفتناش دارد رو میکند تا بدون آن که رئیس شعبه بویی ببرد، اقساط وامات را بیدفترچه از حسابات بردارد. آبدارچی ِ دفترتان باشد، بیهوا توی فنجان چایات یک رشته زعفران یا یک حبّه هـِل پیدا میکنی. سالبالایی ِ سابقات باشد، عوض ِ پاسخ دادن به سؤالهای آبکیات که معلوم میکنند توی باغ نیستی، بهاصرار تز فوقلیسانس خودش را میآورَد تا یک نسخه ازش را بیکموکاست تحویل کارفرمایات بدهی. معلّمات باشد، از حدّت ِارفاق و حسن ظن به حال ِ شرم میاندازد-ات مقابل ِ همدورهایها. کاسب ِ محل باشد، همیشه سرخترین و گوشتدارترین گیلاسها و برشتهترین و خشخاشیترین بربریها مال ِ توست. سردبیر-ات باشد، تن ِ مطلبات به مسئولیت ِ او کمترین زخمی از جرح و تعدیل میخورَد. پرندهفروش اگر باشد، میتوانی ایمان داشه باشی هر لحظه اراده کنی، جـَلدترین کبوتر تا هفت آسمان آنسوتر یا زردترین قناریای که یافت بشود، روی انگشتان تو خواهد نشست. کارمند آژانس مسافرتی باشد، از دل ِ هر پرواز ِ بستهای بالاخره برایات یک صندلی خالی بیرون میکِشد؛ ولو به قیمت جا گذاشتن خلبان. حتّی آسفالت کوچه، درست روبروی خانهی تو را ممکن است رفتگری دلداده چنان با جاروی دستهبلند-اش بسابـَد که رنگ و رویاش بپرد.
چشمهایات را ببند و حظ کن. روی بستن چشمهایات تأکید میکنم؛ بلکه از زیر ِ دیدن ِ یکی از حسرتآلودترین لبخندهای نه-از-سر ِ-شادمانی ِ جهان قـِسر در بروی.
+ همچنان اصرار دارید که مجموعه شعر منتشر نکنید؟
- همچنان اصرار دارم که کاش ما هم میشد زندگی کنیم، آخر ما هم آدمیم.
از مصاحبهی علیرضا روشن با روزنامهی فرهیختگان (+)
از ساختمان بیرون زدم و افتادم در شیب ملایم پیادهرو. پستانهایام، قدردان از آن که قاب نگرفتهبودمشان، زیر مانتو میلغزیدند. توی خنکای صبح کرج، بلوز آستینبلند بافتنی نازکی پوشیده بودم که حالا داشت خشکخشک گریلام میکرد. بلوز را با هم خریدیم. راهراه سورمهای-شکلاتیست. داشتیم با هم ویترینها را تماشا میکردیم که چشمام را گرفت. من هـِی گفتم میخواهماش و او عامدانه اعتنا نکرد. ناگهان انگار نمیشناختماش. مثل سنگ شده بود و من گویی دست و پا میزدم با تکرار ِ خواستهام به خودم بباورانم که لابد نشنیده. موضوع دیگر بلوز نبود؛ خودم بودم. بعدتر توی اتاقام، از لای کیسهی خریدها بهام چشمک زد. گفته بودم بهاش که حتّی برای غافلگیر کردن آدم، برای خوشحال کردن آدم هم اوّل آدم را سردرگم میکند؛ دوست داشتن ِ آدم که جای خود دارد.
عینک آفتابیام در فاصلهی نه-ده کیلومتری ازم توی داشبرد ماشین، کنار برگ جریمهی سرعت غیرمجاز، بستهی نصفهی آدامس طالبی و لیوان قراضهی چسبکاریشدهام لـمیده بود و خرّم از حواسپرتیام، کشوقوس میآمد. لیوان، سوغات یکی از سفرهای هانیه است؛ شبیه فلاسک، با در و دمبک و دستک. مغزیاش فلزیست و دمای محتویاتاش را تا زمان قابل قبولی حفظ میکند. مثلاً اگر وسط چای یا شربت بهلیمو شاشات بگیرد و طاقتات طاق شود، میتوانی با تفرعن در-اش را بگذاری و مطمئن باشی تا بروی و برگردی نا-امیدت نمیکند؛ حتّی اگر شاشبند شده باشی و قطرهچکانی و با عجز و التماس کار از پیش ببری. از این نظر عملکردش شبیه دگمهی «پاز» است. البته من هرگز افتخار این تجربه را نداشتم. هانیه همان بار اوّلی که به خانهام آمد، لیوان را از لبهی کانتر انداخت و شکست. داشت یک چیزی تعریف میکرد و با هیجان عقبعقب میرفت که خورد بهاش. طفلک با همان ژست عقبعقب رفتن عین چوب خشک شده بود. جرأت نداشت برگردد و ببیند چی شکسته.
از پارک، انگار که ذرّهای از بهشت در جهنّم نشت کرده باشد، هوای خوشی بیرون میزد. دو تا پسر تازهبالغ روی نیمکت داشتند همدیگر را میبوسیدند؛ دستهایشان در گردن ِ هم؛ مشتاق و ناشی، و بیالتفات به بهشت ِ نسترنهای ارغوانی و درختان ِ سالکرده. سر چهارراه، رانندگان جوان تاکسی به نوبت داد میزدند: «کردستان- همّت مضاعف!» و نخودی میخندیدند. خوب است که من رانندهی تاکسی خطّ ولیعصر به کردستان- همّت مضاعف نیستم. به نظر من هر شوخیای یک بار-اش خندهدار است و از بار دوّم به بعد، سنگ روی یخ کردن ِ مزّهیسوختهپران واجب کفاییست.
شیشه را پایین کشیده بودم و بیهوازی-بازی میکردم. نفسات را حبس میکنی و با خودت گمانه میزنی که آیا میتوانی تا سبز شدن چراغ به زندگی عادیات ادامه بدهی یا خیر. البته به ندرت بتوانی سربلند بیرون بیایی: چراغ قرمزهای سهدقیقهای محض تقویت عزّت نفس من و تو زودتر سبز نمیشوند. برای باغبان گوژپشت ِ بلوار کشاورز دست تکان دادم. شلنگبهدست ایستاده بود پای چند بوته. صبح هم که میآمدم همین حوالی بود. داشت سروهای نقرهای را هرس میکرد. به ابراز احساساتام پاسخ داد؛ منتها با همان دستی که شلنگ را گرفته بود. چند شرّه آب به سر و کولاش پاشید. چند لحظه تأمّل کرد و بعد انگار که خنکای آب جگرش را جلا داده باشد، این بار خندان و بهطور بهخصوصی دست تکان داد؛ توأم با تشکّر؛ لابد از این که بهاش یادآوری کرده بودم دوای درد کلافگیاش توی چنگاش است. ناگهان حسّ عمیق پیغمبری به-ام القا شد که قوم تکنفرهای را از جهالت رهانیده باشد. بعد با خودم فکر کردم که صدوبیستوچهار هزار تا پیغمبر چندان هم آمار بیراهی نیست. بیشک آدمهای کمجنبه حتّی بیشتر از اینها بودهاند. این تازه تعدادیست که خدا باهاشان توی رودربایستی افتاده و دلاش نیامده جوابشان کند یا توی ذوقشان بزند، آنقدر که حال کردهاند با حسّ پیغمبری خودشان. به روبرو نگاه کردم و چسبیدم به همان بیهوازی-بازیام.
مرد سیوچندسالهی بسیار خوشچهره و خوشاندامای با سرعت پیادهرو را بالا میآمد. به حالت نیمهدوان. ترکیب کتوشلوار خوشدوخت کرمرنگ و کفشهای قهوهای واکسخوردهاش توجّهام را از دورتر جلب کرده بود. سر و گردناش را در جستجوی نقطهای در فضا به اطراف میچرخاند؛ طوری که انگار حرکت پشهای چیزی را در هوا دنبال میکند. چشمهایاش هم همراه سر در چشمخانه میچرخیدند. همزمان انگشتهای دستاش را با سبّابهی راستاش میشمرد. بعد از هر یک دور شمارش، سرش را میخاراند، شانهای بالا میانداخت و انگشت وسط و شستاش را به صورت رندوم حواله ی عابران و ناظران میکرد. بعد دوباره برمیگشت اوّل ِ چرخهی عملیاتیاش: گرداندن سر و گردن و باقی قضایا. دلام آمدم برای جوانی و جذابیتاش بسوزد که شباهتاش به احمد مهرانفر، من را یاد نقشاش توی تسویهحساب انداخت و آنجا که شب عروسیاش از کنار خیابان زن بلند کرده بود و میخواست «مثل خارجیها» با دنیای خانمبازی خداحافظی کند. از اصطلاح خانمبازی هم اصلاً خوشام نمیآید؛ ولی باید بگویم یکی از اقوام شیرینمغز ما وقتی پسربچّهاش تازه زبان باز کرده بود، بهاش یاد داده بود در جواب «کجا بریم؟» بگوید «بیلیم آنومباژی». خلاصه که خودم را زدم به کوچهی علیچپ که اصلاً از کجا معلوم خود احمد مهرانفر نبود؛ از کجا معلوم با رفقایاش شرط بندی نکرده بود سر ِ خلبازی در ملأ عام، و از این جور اراجیف. همهاش هم فقط برای این که دلام فرتی برایاش نسوزد. اگر تصمیم به سوختن بگیرد، حالا حالاها ولکن نیست.
پیاده شدم و راه افتادم به سمت ماشین. داشتم فکر میکردم که برای شام کشک بادمجان بیشتر دلام میخواهد یا ماکارونی با مرغ. یکی داشت از شیشهی باز ِ یکی از ماشینهای پارکشده فریاد میزد: «عجب خری سوار شدیماااا. بابا! من دارم بهات میگم این دولت زده دهن همه رو گاییده، اونوقت تو تازه میخوای بری تو دم و دستگاه اینا، جلوی اینا دولّا راست شی؟». رسیدم؛ نشستم؛ در داشبرد را باز کردم و به عینکام گفتم «بپر بغلام».