تبليغاتX
Twice Upon a Time

Twice Upon a Time

طعـــــم ِ لوند ِ وانیـل در آغــوش ِ لیز ِ پُرزهای چشــــایی

از صبح كه چشم باز كرده‌ام، يك كلمه هم حرف نزده‌ام. دارم سينك ظرف‌شويی را با سيم و جلادهنده‌ می‌سابم. تلويزيون برای خودش آن زيرها دِلِی‌‌دِلی می‌كند كه خرگوشِ سكوت مغزم را خرت‌خرت نجود. می‌شنوم كه گوينده تبليغ می‌كند كه به‌زودی در فلان روز و فلان ساعت، سريال "روزگار تلخ" پخش خواهد شد. نكنيد اين كارها را با ما آقاجان. ما از آن‌ سريال‌هايی كه اسم‌شان "روزگار شيرين" بود هم خيری نديديم.

+   چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

امروز، درست يك سال است كه تو مرده‌اي آقاجان. هر بار كه در آپارتمان را باز می‌كنم، زنده‌ی زنده، در همان پيراهن سپيد راه‌راهِ مات و برّاق و شلوار سورمه‌ايِ ديدار ِ آخر مي‌بينم‌ات كه دست‌ آويخته‌اي به دستگيره‌ی در آسانسور، دل‌دل می‌كنی و دل نمي‌كـَنی كه از خانه‌ام بروی. كلاه‌ مشكي‌‌ات، توی كمد و آغوش‌به‌آغوش ِ اعلاميه‌ی ترحيم‌ات لميده و بوي‌اش گاه بيش و گاه كم در سرم مي‌چمد. دو بار بيشتر پاي خاك‌ات نرفته‌ام؛ و مي‌دانم دو بار براي يك سال كم است. غم‌ات امّا در من بسيار عميق است. وصله شده‌است به جان‌ام. يا انگار كن كه بر پيشاني‌ام داغ‌اش گذاشته‌اند؛ يا يكي از اندام‌ام را برداشته و به جاي‌اش غم تو را كاشته‌اند، پيوند زده‌اند. غم‌ات از جلوي چشمان‌ام كنار نمي‌رود؛ به زمان آلوده نمي‌شود؛ رنگ نمي‌بازد. جوري‌ست كه انگار از ازل باهاش مي‌زيسته‌ام و خودم خبر نداشته‌ام، يا به ضرب ِ كيمياي ِ نسيان چندي ازش غافل مانده بوده‌ام. صبح‌ها غم‌ات زودتر از من برخاسته و رخت به تن كرده تا دست‌‌ام را بگيرد و ببرد تا در آپارتمان، روبروي آسانسور. غم‌ات غريب است و هنوز تازه و به‌-باور‌-ننشسته. از خودم مي‌پرسم اين اعلاميه‌ی ترحيم توست كه هر روز با من در خيابان‌ها قدم مي‌زني؟ كه با من به پيتوس‌ها و كاكتوس‌ها و برگ‌بيدي‌هاي ابلق آب مي‌دهي؟ كه با من از هر نسيم‌ خنك ريه پُر مي‌كني و به هر حبّه‌ی انگور عشق مي‌ورزي؟ و خوش دارم جواب بدهم كه نه؛ اين فقط شبيه اسم توست؛ و اين فقط شبيه عكس توست.

غم‌ات ثابت‌قدم است و ثابت‌قدمي‌اش در رقابت تنگاتنگ با رشته‌ی گيسوان‌ام است. تارهاي زلف‌ام از خودشان يك پس‌رنگ ِ زيتوني دارند كه هيچ‌طور محو نمي‌شود. موها را عسلي مي‌كنم، مي‌گويند وه كه چه زيتوني خوش‌رنگي درآمده. فندقي مي‌كنم، درمي‌آيند كه فرمول اين زيتوني‌ات را به ما هم بده ناقلا. فندقي و عسلي از من دل‌خورند؛ بلوطي و دودي هم. تا به حال فقط سرخي ِ شرابي را به كارزار ِ سايه‌ی زيتوني نفرستاده‌ام. امروز داشتم فكر مي‌كردم وقتي براي سالگردت مي‌آيم خانه‌تان، كدام لباس را بپوشم كه تو بيشتر خوش داشته باشي‌ام؟ بعد خودم به خودم خنديدم؛ و بعد خودم براي خودم گريستم. مي‌داني آقاجان؟ هرگز شرابي را امتحان نخواهم كرد. مي‌دانم كه خواهد باخت؛ و من، از ميان اين همه‌ مهره‌ی باخته و سوخته، مي‌خواهم غرور يكّه سرباز باقي‌مانده‌ام را از اين صفحه بدزدم و ببرم‌اش جايي كه زنده‌ها را زير ِ خاك نكنند.

+   یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

مدام وقت تنگ است. رشته‌ی خواب از سر انگشت‌ام باز شده و گم‌اش كرده‌ام. دائم خواب‌آلودم. آلوده، آغشته به خواب‌ام. چيزی بيش از آن: تا سيب ِ آدم‌ام غوطه‌ور در خواب‌ام. نه! تا زير پلك‌های‌ام. مجال ِ خواب نيست. گه‌گاهي هم كه هست، خواب‌ام نمی‌برد. خواب از من می‌رمد. خواب عشوه مي‌فروشد و جلدي می‌دود پس بوته‌ها استتار مي‌كند. چشم‌هاي‌ام خمار است؛ هستي مه‌آلود. چند تا استامينوفن كدئين كف دست، چند قلپ آب هم روي‌اش. آه كليشه! شمرده‌ام. با ديشبي‌ها مي‌شود چهل‌‌‌و‌يكی. امّا دريغ از خواب. شما را به خدا كمی بخار از خودتان خرج كنيد. به جايي برنمی‌خورد بي‌مرام‌ها. قسم به انجير و زيتون كه مردم با همين‌‌ها خودشان را مي‌كشند. كاش دست‌كم از اين لحاظ به آدميزاد كشيده بودم. كاش دست‌كم از اين لحاظ به قرص‌ها كشيده بوديد.


+   دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

فرم را پر كرده: «قادر ِ بی‌كس ِ گــَردآلود». قادر بی‌كس گردآلود زير انگشت‌های‌ام می‌لغزد و هی تار می‌شود و از نو شفّاف. يك نفر، از 1328، در جوار اين كلمات ثقيل ِهولناك نفس كشيده است. سالی يك بار هم كه خودش را به كسی معرّفی كرده باشد؛ سالی يك فرم هم كه تكميل كرده باشد يا داده باشد برای‌اش تكميل كنند، می‌شود 61 بار تكرار اين تركيب ِ چگال به چرخش ِ قلم يا ارتعاش جوارح حنجره. پيشانی‌ام تير می‌كشد و چيزی جدار داخلی پوست‌ام را نيشگون می‌گيرد. فرم گردن می‌كشد، به سمت صورت‌ام هجوم می‌آورد و می‌خواهد مرا ببلعد. زير كی‌بُرد دفن‌اش می‌كنم. در ِ لاك بسيار سرخ را باز می‌كنم و قلم‌موی پهن‌اش را روی ناخن‌های دست چپ‌ام می‌كشم. بيهوده می‌كوشم نسبت به ديوی كه كه از حاشيه‌ی كی‌برد تنوره می‌كشد بی‌تفاوت باشم. ‌انگشت‌های‌ام را فوت می‌كنم و قادر بی‌كس گردآلود در سرم جان می‌گيرد: پشت‌‌اش به من است و چهره‌اش مخفی از ديد. ردای بلند كدری به تن دارد كه از سر شانه‌ی راست‌اش كمی پايين سُريده و از پس ِ گام‌های‌اش روی زمين ساييده می‌شود. صداها در هم كلاف می‌شوند:  "بی‌كس گردآلود! رزم رستم و سهراب را از بر بخوان. جليلی! بپر آن فلك را بياور و پشت‌بندش پاهای بی‌كس گردآلود را نگه دار بالا. بی‌كس گردآلود! گروهان دو. آقای قادر بی‌كس گردآلود! وكيل‌ام؟ بی‌كس گردآلود! دو حلب روغن كوپنی‌ ديگر؟ بی‌كس بجنب آن تلمبه‌ات را بياور. باز نمی‌دانم كدام ِ اين زن‌های خيرنديده پوشك‌اش را انداخته توی چاله‌ی مستراح. آقای بی‌كس گردآلود، فوت همشیره‌ی محترم‌تان را تسليت می‌گوييم: از طرف جمعی از همسايگان. همراه بيمار قادر بی‌كس گردآلود به صندوق! همراه بيمار قادر بی‌كس گردآلود به صندوق! قادر بی‌كس گردآلود ... قادر بی‌كس گردآلود ... قادر بی‌كس گردآلود."

چانه‌ام می‌لرزد. در لاك را می‌بندم. فرم را از زير كی‌برد درمی‌آورم. می‌خواهم قادر بی‌كس گردآلود دست از سرم بردارد. برنمی‌دارد. زير لب زمزمه می‌كنم: "قادر بی‌كس گردآلود، جان همه‌ی كس و كارت دست از سرم بردار." خودم هم می‌دانم كه چه قسم عبث‌ای داده‌ام‌اش. شب خواب‌اش را می‌بينم: همان‌طور كه دارد با ردایی كه روی زمين كشيده می‌شود ازم فاصله می‌گيرد، گردن‌اش را به سمت‌ام می‌چرخاند و به تلخی و با لكنت می‌گويد: "خـ‌خـ‌خـ‌خانوم شمام مـ‌مـ‌مـ‌ما رو می‌چپونی اون ز‌ز‌ز‌ززير ميرا؟ از ما بـ‌بـ‌بـبی‌كس‌تر گير نـ‌نـ‌نـ‌نياورده‌ی؟". قبل از آن‌كه سرم را پايين بياندازم، لحظه‌ای به ابروهای خاكستری‌ پرپشت و غبارگرفته‌اش نگاه می‌كنم.

+   چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

همه‌ی جهان را بكاوْ؛ شهر ِ زنده‌ای نخواهی جُست. شهر زندگان، شهر مردمان زنده، نام ِ مردگان را بر خيابان‌های‌اش ندارد.
+   شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

یک گلّه گنجشک بدهید من ببرم بچرانم. تعلیم­ آواز ِ شوشتری بدهم­شان؛ مبادا خیال کنند چیزی از بلبل کم دارند. پر و بال­شان را الوان کنم، هرکدام را با هر رنگ و لعاب­ای که خودش میل­اش کشید؛ نکند که لحظه­ای دل ِ کوچک­شان را غبطه­ به طوطی ِ فخرفروش­ای مالامال ِ خود کند. دانه­ی برنج لقمه بگیرم بگذارم لای نوک­شان، که چشم به­دست ِ هر کس و ناکسی که دری، پنجره­ای را می­گشاید نباشند. یک بغل سوزن­ ِ خشک کاج کومه کنم گوشه­ی حیاط­ خلوت، که محض سرهم­کردن یک وجب آشيانه، آن­قدر بال نزنند و نوک به سینه­ی فرساینده­ی خاک و آسفالت نسابند. توجیه­شان کنم که هر بلندایی جای لانه­سازی نیست؛ که تخم­های مرواریدی­شان را بایستی بیشتر از این­ها عزیز بدارند.

يك گلّه گنجشك بدهيد من تر و خشك‌شان كنم. نازشان را بخرم و تصدّق هر جيك‌شان بروم؛ شايد روزی به تلافی بر سرم منّت گذاشتند و خواستند لب هرّه‌ی پنجره‌ يا روی بندهای انگشت‌ ِ چهار-پنج تا آدم‌‌ای كه جان‌شان برای‌ام گرامی‌ست، لَخت‌ای بيشتر تأمّل كنند.

+   دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ميم  | 

می‌دانی؟ گاهی مدّت‌ها پيش از تن‌فرسايی ِ شمشيرهای لُخت، پيش از هم‌آوردیِ تن‌به‌تن، و پيش از حتّی آغاز ِ ممارست برای برتری، پيروز ِ ميدانْ تعيين، و اسم و رسم‌اش هم پس ِ مدال‌اش حكّاكی‌ شده. مثل باخت محتوم ِ عموها در رقابت با دايی‌ها، كه از فرط ِ محرز بودن، پهلو به پهلوی كانديشنال تايپ وان، If we heat water, it boils و ايمان ِ جاری در آن می‌زند.

+   سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

یکی از دلپذیرترین حاشیه­های امن جهان، روزگاری­ست که سر و کار-ات با آدمی از خاطرخواهان قدیمی­ات بیافتد که در وصال­ات ناکام مانده است. اگر کارمند بانک باشد، هر چه در چنته­ی زیرآبی­رفتن­اش دارد رو می­کند تا بدون آن که رئیس شعبه بویی ببرد، اقساط وام­ات را بی­دفترچه از حساب­ات بردارد. آبدارچی­ ِ دفترتان باشد، بی­هوا توی فنجان چای­ات یک رشته زعفران یا یک حبّه هـِل پیدا می­کنی. سال­بالایی ِ سابق­ات باشد، عوض ِ پاسخ دادن به سؤال­های آبکی­ات که معلوم می­کنند توی باغ نیستی، به­اصرار تز فوق­لیسانس خودش را می­آورَد تا یک نسخه ازش را بی­کم­و­کاست تحویل کارفرمای­ات بدهی. معلّم­ات باشد، از حدّت ِارفاق و حسن ظن به حال ِ شرم می­اندازد-ات مقابل ِ هم­دوره­ای­ها. کاسب ِ محل باشد، همیشه سرخ­ترین و گوشت­دارترین گیلاس­ها و برشته­ترین و خشخاشی­ترین بربری­ها مال ِ توست. سردبیر-ات باشد، تن ِ مطلب­ات به مسئولیت ِ او کم­ترین زخمی از جرح و تعدیل می­خورَد. پرنده­فروش ­اگر باشد، می­توانی ایمان داشه باشی هر لحظه اراده کنی، جـَلدترین کبوتر تا هفت آسمان آن­سوتر یا زردترین قناری­ای که یافت بشود، روی انگشتان تو خواهد نشست. کارمند آژانس مسافرتی باشد، از دل ِ هر پرواز ِ بسته­ای بالاخره برای­ات یک صندلی خالی بیرون می­کِشد؛ ولو به قیمت جا گذاشتن خلبان. حتّی آسفالت کوچه، درست روبروی خانه­ی تو را ممکن است رفتگری دلداده چنان با جاروی دسته­بلند-اش بسابـَد که رنگ و روی­اش بپرد.

چشم­های­ات را ببند و حظ کن. روی بستن چشم­های­ات تأکید می­کنم؛ بلکه از زیر ِ دیدن ِ یکی از حسرت­­آلودترین لبخندهای نه-از-سر ِ-شادمانی ِ جهان قـِسر در بروی.

+   یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ميم  | 

 

+ هم­چنان اصرار دارید که مجموعه شعر منتشر نکنید؟

-  هم­چنان اصرار دارم که کاش ما هم می‌شد زندگی کنیم، آخر ما هم آدمیم.

 

از مصاحبه­ی علیرضا روشن با روزنامه­ی فرهیختگان (+)

+   دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ميم  | 

از ساختمان بیرون زدم و افتادم در شیب ملایم پیاده­رو. پستان­های­­ام، قدردان از آن که قاب نگرفته­بودم­شان، زیر مانتو می­لغزیدند. توی خنکای صبح کرج، بلوز آستین­بلند بافتنی نازکی پوشیده بودم که حالا داشت خشک­خشک گریل­ام می­کرد. بلوز را با هم خریدیم. راه­راه سورمه­ای-شکلاتی­ست. داشتیم با هم ویترین­ها را تماشا می­کردیم که چشم­ام را گرفت. من هـِی ­گفتم می­خواهم­اش و او عامدانه اعتنا نکرد. ناگهان انگار نمی­شناختم­اش. مثل سنگ شده بود و من گویی دست و پا می­زدم با تکرار ِ خواسته­ام به خودم بباورانم که لابد نشنیده. موضوع دیگر بلوز نبود؛ خودم بودم. بعدتر توی اتاق­ام، از لای کیسه­ی خریدها به­ام چشمک زد. گفته بودم به­اش که حتّی برای غافلگیر کردن آدم، برای خوشحال کردن آدم هم اوّل آدم را سردرگم می­کند؛ دوست داشتن ِ آدم که جای خود دارد.

عینک آفتابی­ام در فاصله­ی نه-ده کیلومتری ازم توی داشبرد ماشین، کنار برگ جریمه­ی سرعت غیرمجاز، بسته­ی نصفه­ی آدامس طالبی و لیوان قراضه­ی چسب­کاری­شده­ام لـمیده بود و خرّم از حواس­پرتی­ام، کش­و­قوس می­آمد. لیوان، سوغات یکی از سفرهای هانیه است؛ شبیه فلاسک، با در و دمبک و دستک. مغزی­اش فلزی­ست و دمای محتویات­اش را تا زمان قابل قبولی حفظ می­کند. مثلاً اگر وسط چای یا شربت به­لیمو شاش­ات بگیرد و طاقت­ات طاق شود، می­توانی با تفرعن در-اش را بگذاری و مطمئن باشی تا بروی و برگردی نا-امیدت نمی­کند؛ حتّی اگر شاش­بند شده باشی و قطره­چکانی و با عجز و التماس کار از پیش ببری. از این نظر عملکردش شبیه دگمه­ی «پاز» است. البته من هرگز افتخار این تجربه را نداشتم. هانیه همان بار اوّلی که به خانه­ام آمد، لیوان را از لبه­ی کانتر انداخت و شکست. داشت یک چیزی تعریف می­کرد و با هیجان عقب­عقب می­رفت که خورد به­اش. طفلک با همان ژست عقب­عقب رفتن­ عین چوب خشک شده بود. جرأت نداشت برگردد و ببیند چی شکسته.

از پارک، انگار که ذرّه­ای از بهشت در جهنّم نشت کرده باشد، هوای خوشی بیرون می­زد. دو تا پسر تازه­بالغ روی نیمکت داشتند همدیگر را می­بوسیدند؛ دست­های­شان در گردن ِ هم؛ مشتاق و ناشی، و بی­التفات به بهشت ِ نسترن­های ارغوانی و درختان ِ سال­کرده. سر چهارراه، رانندگان جوان تاکسی به نوبت داد می­زدند: «کردستان- همّت مضاعف!» و نخودی می­خندیدند. خوب است که من راننده­ی تاکسی خطّ ولیعصر به کردستان- همّت مضاعف نیستم. به نظر من هر شوخی­ای یک بار-اش خنده­دار است و از بار دوّم به بعد، سنگ روی یخ کردن ِ مزّه­ی­سوخته­پران واجب کفایی­ست.

شیشه را پایین کشیده­ بودم و بی­هوازی-بازی می­کردم. نفس­ات را حبس می­کنی و با خودت گمانه می­زنی که آیا می­توانی تا سبز شدن چراغ به زندگی عادی­ات ادامه بدهی یا خیر. البته به ندرت بتوانی سربلند بیرون بیایی: چراغ قرمزهای سه­دقیقه­ای محض تقویت عزّت نفس من و تو زودتر سبز نمی­شوند. برای باغبان گوژپشت ِ بلوار کشاورز دست تکان دادم. شلنگ­به­دست ایستاده بود پای چند بوته. صبح هم که می­آمدم همین­ حوالی بود. داشت سروهای نقره­ای را هرس می­کرد. به ابراز احساسات­ام پاسخ داد؛ منتها با همان دستی که شلنگ را گرفته بود. چند شرّه آب به سر و کول­اش ­پاشید. چند لحظه تأمّل ­کرد و بعد انگار که خنکای آب جگرش را جلا داده باشد، این بار خندان و به­طور به­خصوصی دست تکان ­داد؛ توأم با تشکّر؛ لابد از این که به­اش یادآوری کرده­ بودم دوای درد کلافگی­اش توی چنگ­اش است. ناگهان حسّ عمیق پیغمبری به-ام القا ­شد که قوم تک­نفره­ای را از جهالت رهانیده باشد. بعد با خودم فکر ­کردم که صد­و­بیست­و­چهار هزار تا پیغمبر چندان هم آمار بی­راهی نیست. بی­شک آدم­های کم­جنبه حتّی بیشتر از این­ها بوده­اند. این تازه تعدادی­ست که خدا باهاشان توی رودربایستی افتاده و دل­اش نیامده جواب­شان کند یا توی ذوق­شان بزند، آن­قدر که حال  کرده­اند با حسّ پیغمبری خودشان. به روبرو نگاه ­کردم و چسبیدم به همان بی­هوازی-بازی­ام.

مرد سی­و­چندساله­ی بسیار خوش­چهره و خوش­اندام­­ای با سرعت پیاده­رو را بالا می­آمد. به حالت نیمه­دوان. ترکیب کت­و­شلوار خوش­­دوخت کرم­رنگ و کفش­های قهوه­ای­ واکس­خورده­اش توجّه­ام را از دورتر جلب کرده بود. سر و گردن­اش را در جستجوی نقطه­ای در فضا به اطراف می­چرخاند؛ طوری  که انگار حرکت پشه­ای چیزی را در هوا دنبال می­کند. چشم­های­اش هم همراه سر در چشم­خانه می­چرخیدند. هم­زمان انگشت­های دست­اش را با سبّابه­ی راست­اش می­شمرد. بعد از هر یک دور شمارش، سرش را می­خاراند، شانه­ای بالا می­انداخت و انگشت وسط­ و شست­اش را به صورت رندوم حواله ی عابران و ناظران می­کرد. بعد دوباره برمی­گشت اوّل ِ چرخه­ی عملیاتی­اش: گرداندن سر و گردن و باقی قضایا. دل­ام آمدم برای­ جوانی و جذابیت­اش بسوزد که شباهت­اش به احمد مهرانفر، من را یاد نقش­اش توی تسویه­حساب انداخت و آن­جا که شب عروسی­اش از کنار خیابان زن بلند کرده بود و می­خواست «مثل خارجی­ها» با دنیای خانم­بازی خداحافظی کند. از اصطلاح خانم­بازی هم اصلاً خوش­ام نمی­آید؛ ولی باید بگویم یکی از اقوام شیرین­مغز ما وقتی پسربچّه­اش تازه زبان باز کرده بود، به­اش یاد داده بود در جواب «کجا بریم؟» بگوید «بیلیم آنوم­باژی». خلاصه که خودم را زدم به کوچه­ی علی­چپ که اصلاً از کجا معلوم خود احمد مهرانفر نبود؛ از کجا معلوم با رفقای­اش شرط ­بندی نکرده بود سر ِ خل­بازی در ملأ عام، و از این جور اراجیف. همه­اش هم فقط برای این که دل­ام فرتی برای­اش نسوزد. اگر تصمیم به سوختن بگیرد، حالا حالاها ول­کن نیست.

پیاده شدم و راه افتادم به سمت ماشین. داشتم فکر می­کردم که برای شام کشک بادمجان بیشتر دل­ام می­خواهد یا ماکارونی با مرغ. یکی داشت از شیشه­ی باز ِ یکی از ماشین­های پارک­شده فریاد می­زد: «عجب خری سوار شدیماااا. بابا! من دارم به­ات می­گم این دولت زده دهن همه رو گاییده، اون­وقت تو تازه می­خوای بری تو دم و دستگاه اینا، جلوی اینا دولّا راست شی؟». رسیدم؛ نشستم؛ در داشبرد را باز کردم و به عینک­ام گفتم «بپر بغل­ام».      

+   سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ميم  |