تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
شنبه شانزدهم آبان 1388

 به همين زودی، دو ماه است كه مُرده‌ای.

به همين زودی، شصت روز است كه زير خاك‌های نرم شَهرت، زير حضور ِ آن گرانيت ثقيل دل‌گير و وزن گاه‌و‌بی‌گاه ِ عزاداران ِ ديگران دراز كشيده‌ای. پريشب‌ها خواب‌ات را ديدم. نيمه‌شب از جا جَستم و خوش‌حالی كردم كه شروع كرده‌ای مرا از خودت تنها نگذاری. ظرف آنی، تا يادم افتاد كه در خواب‌ام، سرت بر روی سنگ پلّكان ورودی خانه‌ات بود و اشك‌ات سرازير، جویبار شادمانی‌ام به درياچه‌ی بغض و هق‌هق سرريز كرد. قيافه‌ی مسخره‌ای به هم زده بودم. عضلات فك‌ام، جامانده از قافله‌ی ادراك، هنوز لب‌های‌ام را به خنده باز نگه داشته بودند و از حنجره و چشم‌های‌ام غم فوّاره می‌زد. رفتم و پسرها و عروس‌ها و دامادها و دخترهای‌ات را با هم آشتی‌دادم محض خاطر گران ِ تو.  محض خاطر آن كه اين بار كه كنارم می‌آيی، بی‌دغدغه برای‌ام بگويی كه خاكْ چه‌‌طور فصل عوض می‌كند. بگويی از نيمه‌ی هُرم‌ناك ِشهريور تا نيمه‌ی زمهريرِ آبانی ِ شهرت كه آمدی، تـَرك برنداشتی؟ مثل گذار از سونا به استخر آب يخ، نفس‌ات حبس نشد؟ بگويی خوش داشتی بسترت همان‌طور گرم‌و‌نرم بماند، يا حالا كه پيكرت خنك‌اش شده -مثل شب‌هايی كه توی بهاربند رخت‌خواب پهن می‌كردی و فرو می‌رفتی زير لحاف‌ات- كيف بيشتری می‌بری؟ بگويی تلاشی‌ات از كی شروع شد؟ بعد از چند روز؟ از كجا؟ اوّل پوست‌ات كش آمد و از هم شكافت، يا اوّل چشم‌های‌ات جزئی از حافظه‌ی زمين شدند؟ چه به سر جمجمه‌ی طاس‌ات آمده تا حالا؟ مويرگ‌های آبی بی‌خون‌اش هنوز منسجم‌اند يا لهيده شده‌اند؟ راستی آن‌جاها واقعاً كرم هم دارد، يا اين هم زائيده‌ی خيال ماهاست و آب بر آتش ِ ژانر وحشت؟ واقعاً كرم‌ها می‌آيند و توی امعاء و احشاء‌ آدم می‌لولند؟ دل‌ات به هم می‌خورَد يا باهاشان رفاقت به هم زده‌ای؟ شايد به‌شان امر و نهی هم بكنی كه چه‌طور تاراج‌ات كنند. از تو بعيد نيست.

می‌دانی كه؟ حكايت پوست ِ كلفت ما در كثرت و قوّت ِ برهان، كم از حديث قدسی ندارد. بيا و برای‌ام تعريف كن. بعد من هم برای‌ات خواهم گفت كه به همين زودی، پاييز است و تو نيستی؛ و زمستان و بهار خواهند آمد و نخواهی بود. به همين زودی، درخت‌های‌ات آموخته‌اند بی تو سرپا بايستند، بی‌ تو خزان كنند و بی‌تو گـَرد و دانه بپراكنند. به همين زودی برای عابری به هيبت تو ترمز می‌زنم تا با گام‌هايی از سر ِ فرصت، عرض خيابان را بپيمايد، و تا خانه در حسرت همه‌ی گام‌هايی كه می‌توانستم با تو در اين خيابان‌ها بردارم می‌گريم. به همين زودی، حتّی هسته‌های سيب‌های سرخی كه برای‌ات خيرات كردند، روی خاك قبرستان پوسيده‌اند. حتّی گمان كنم دخترك غريبه‌ی دل‌ربايی هم كه زيرلبی برای‌ات فاتحه می‌خواند –و حتّی زمزمه‌ی زيرلبی‌اش هم به طرزی غريب دل‌ربا بود- يكی‌دو تا عاشق جواب كرده باشد.

به همين زودی، نفرت‌ام از آن دو گلوله‌ی غاصب پنبه‌، پشت پلك‌های نازك‌ات، دو ماهه شده است. نگاه‌اش را از سر ِ اراده می‌گردانـَد و به سمت صدا گردن می‌كشد. كم‌كم قـُنداق‌اش را باز می‌كنم و به‌اش نبات‌داغ و شیره‌ی انگور ناب می‌دهم. بی‌ تو، با خودم بزرگ‌اش خواهم كرد.  

چهارشنبه ششم آبان 1388

برای دختركی كه پشت لب‌اش يك زگيل قهوه‌ای درشت داشت و گمان می‌كرد «می‌گايم»، صورت ادبی «می‌گويم» است:

 روزگاری، قلب از مردی ربوده بودم كه قايق‌ران ماهری بود. از همان نخستين دفعه‌ای كه ديدم‌اش با عضلات‌ شكلاتی‌پوستِ بازوی ورزيده‌اش كه غالباً آستينِ ِ به‌عمد زيادی ‌كوتاه ‌و ‌روشنْ ‌‌انتخاب‌شده‌‌ای، بی‌خيالانه فقط بالا‌بالاهاش را می‌پوشانـْد به صرف تبرّی از برهنگی، گفتم صخره می‌نوردد يا ركاب‌زن پيشينه‌داری‌ست. سقم گمان‌ام زمانی بر من آشكار شد كه در جلسه‌ی دوّم يا سوّم تعليم فرانسه، وقتی تازه‌تازه داشتيم مشق ِ شفاهی ِ ' Je m'applle (My name is) Mahdiye می‌كرديم، ديدم به جای آن كه طبق روال آموزشی نخ‌نمای همه‌ی زبان‌های فرنگی ديگر، از در و خورشيد و مداد و بلك‌بُردشان شروع كند، دارد روی تخته را با (bateau (boat و (riviѐre (river و كلماتی از همین ‌قماش می‌پوشانـَد. تازه به اين هم بسنده نكرد: داشت برای ما كه گيج‌گيج‌خوران جهاد می‌كرديم اوّلين اَكسان عمرمان را از جايی سُر بدهيم پايين كه حوالی e فرود بيايد، bateau را ريشه‌يابی لغوی هم می‌كرد، كه از «شكافتن» و «آب» می‌آيد؛ و البته كه دست‌و‌بال‌اش را طوری به تقليد از پارو زدن به جنبش انداخته بود كه گويی در چند متری خطّ پايان تقلّا می‌كند.

اين‌ها را به هم بافتم كه بگايم (بگويم :) ) هر كس بيشتر از چيزی دَم می‌زند كه دارد. از چيزی كه بلدش است يا دل در گرو-اش دارد. حرف‌های ما، به ويژه در اوايل ِ ساييدگی‌هامان به هم، حول ِ اندوخته‌هامان، مهارت‌ها و تعلّقات‌ خاطر، و اعتقادات قلبی، ادّعاها و آمال‌مان می‌گردند. شايد بعدترهاست كه به پشتوانه‌ی نشئگی از حـَبّ ِ «تأييد و هم‌گرايی»، جرأت می‌كنيم با بعضی از «ديگران» كه نرم‌نرمك و بی‌وقفه در حال غربال‌شدن‌اند، به خماری ِ «تضاد سلايق و به تبع آن واگرايی‌های ناچيز نسبت به كلّ رابطه» نيز ناخنكی بزنيم؛ وارد مقوله‌هايی شويم كه بلدشان نيستيم؛ از چيزهايی گفتمان عميق كنيم كه تسلّطی برشان نداريم، ازشان دل‌چركين يا متنفّريم، به‌شان بی‌اعتقاديم يا درشان شكست خورده‌ايم، و در يك كلام: وادی‌های كور ما به شمار می‌روند. اين‌چنين است كه در بستر وقت محدود زندگی، آدم‌ها به آدم‌ها اجازه می‌دهند تا يك نوك ِ قاشق از هم‌ديگر را تـِست كنند، و اگر به مذاق و مزاج‌شان خوش‌ نيامد، بهای زمانی ِ يك پُرس كامل از هم را نپردازند؛ بگذارند و بروند دنبال كار خودشان. اين مكانيسم، قسمتی‌اش خودآگاه است و قسمت عظيم‌ترش از ناخودآگاه سرچشمه می‌گيرد. خود ِ من را نگاه كن: توی همين يك‌وجب وبلاگ، تا به‌حال ده بار صحبت «فرانسه» را پيش كشيده‌‌ام. اگر از سبزينه‌گی‌های پيش از 23 خرداد نوشته‌ام، لوكيشن، بـَر ِ بلواری‌ست كه مدرسه‌ی فرانسه را در حاشيه‌ی خود جای داده (+). گاهی دغدغه‌ی دوست‌داشته‌شدن را بهانه‌ی نوشتن از همين آقا معلّم ِ گرفته‌ام (+)، و ذكر خير ِ ستاره‌شناس اسپانيولی‌ای كه روزی در كوير به فرانسه با هم گپ زديم را هم از قلم نيانداخته‌ام (+). بیا به اين نپردازيم كه انگيزه‌ی من از اين اِبرام چه می‌توانسته باشد. مجمل بگويم كه حتّی اگر خواننده من را نشناسد، دو حالت را برای‌ام متصوّر می‌شود: ‌اگر راست نوشته باشم، اگر راویِ قصّه‌هام خودم باشم و نه شخصيتی مولـود ِ‌ذهن‌ام، يعنی لااقل در مقطعی فرانسه خوانده‌ام و اِشرافی هرچند ناچيز بر اين مهارت زبانی دارم. اگر هم گمان ببرد كه اين‌ها داستان ِ خودم نيستند، می‌پندارد من قسمتی از علايق و آرزوهام را باهاش در ميان گذاشته‌ام. به هر حال، «فرانسه» يكی از همان لايه‌های سطحی من است كه ترجيح يا تشخيص داده‌ام كه در برخورد با مخاطب عام؛ از آن رونمايی كنم. آن‌كه مرا می‌خواند مجاز و مختار است تصميم بگيرد كه آيا می‌خواهد به سمت كسی كه در كنار ساير مختصّات‌اش، «فرانسه» به نحوی دغدغه‌ (مشغوليت يا علاقه‌مندی‌)‌اش است کششی داشته باشد يا خير.

تا اين‌جا اگر با من هم‌عقيده باشی، من، تو را لايق عاشقيّت‌ای می‌بينم كه در آن، تمام و كمال خواسته شوی. من برای‌ات و برای هر كه قرار است محبوب و معشوق باشد، خواسته‌شدن ِ تام می‌خواهم؛ و اين ذات دوست‌داشته‌شدن است و ذات آدمی. اعلام آن كه معشوق را برای ابد و همه‌جوره می‌خواهی، از ملزومات تخطّی‌ناپذير عاشقيّت‌ای‌ست كه تو می‌توانی روی‌ دوام و وثوق‌اش حساب باز كنی. عاشق، نمی‌گويم كه بردارد و برای‌ات بيستون بتراشد يا سر به بيابان بگذارد؛ ولی نمی‌تواند از همان نخستين ديدارها كه به ابراز عشق می‌گذرد، بگويد كه توان نگه داشتن تو برای هميشه را ندارد. ولو آن كه «تو» هرگز نخواهی برای ابد با او بمانی؛ ولو آن‌كه هرگز ضمانتی برای اين كه او «بتواند» وجود نداشته باشد. پروانه‌ای چموش را تصوّر كن كه با خطّ‌و‌خال‌اش ازت دل‌بری كرده و تو را به دنبال خودش كشانده‌‌است. می‌خواهی برای كم‌تر از يك دقيقه، از تماشای نشستن‌اش روی بوته‌ی گلی لذّت ببری يا احياناً عكسی به يادگار ازش برداری. به لطف بلوغ‌ات و دانش‌ات از جهان طبيعی، توقّعی بيشتر از اين سكون سی‌ثانيه‌ای هم ازش نداری. حالا فرض كن پروانه‌هه دربيايد كه خيلی مشتاق است تو ازش عكس بياندازی، ولی هشدار بدهد كه شايد نتواند زياد روی گل طاقت بياورد. هرگز موفّق نخواهی شد عكسی ثبت كنی، با آن كه تنها به دو ثانيه زمان نياز داری، و حتّی اگر اتّفاقاً پروانه يك دقيقه‌ی تمام روی بوته بنشيند. می‌دانی؟ اضطرابْ فرصت‌ها را می‌كشد؛ و هرگز نمی‌توان شبی در كنار آتشی كه كسی با سطلی آب در جوارش ايستاده، گرم شد؛ ولو آن كه شعله‌ تا صبح دوام بياورد. آن‌كه از‌-گرد-راه-نرسيده مكرّر می‌گويد كه سرانجام به هزاران علّت، ناخواسته، تحت شرايطی كه قادر به تغييرش نيست و در كمال اندوه و حسرت تنهای‌ات خواهد گذاشت، پروانه‌ای‌ست كه هر لحظه احتمال پريدن‌اش می‌رود؛ و تو گرچه به شيوه‌ی پروانه آشنايی، فرصت ايجاد اعتماد درت سر بريده می‌شود. راه تداوم دوستی، از ايجاد اين اعتماد موقّت در آدمی می‌گذرد؛ و به گمان من، ايمانی هرچند كاذب و ناچيز به حصول ِ قطعيّت است كه ما را سرپا نگه می‌دارد، و نه خود ِ قطعيت. حرف من آن است كه سخت بتوان با كسی ماند كه درست زير پوست‌اش، نخستين لايه‌ای كه برای‌ات پرده‌برداری می‌كند، لايه‌ی «رفتن» است. سخت بتوان با آدم‌های بوق و كرنای رفتن، آدم‌های معتقد به رفتن، آدم‌های «رفتن‌-بلد» ماند. فكر كن وقتی به نيّت وصل حركت می‌كنی، سخن از فصل در همان گام‌های ابتدايی چه‌قدر دست‌انداز، چه‌قدر بن‌بست می‌نمايد. فكر كن حرف روزهای اوّل كه اين باشد، روزهای آتی را چه می‌شود.   

مادّه‌ی تاريك می‌دانی چيست؟ خاطرت را مكدّر نكن. هيچ‌كس نمی‌داند. همين پريروزها می‌خواندم كه مادّه‌ای كه ما می‌شناسيم، اتم‌ها و ملكول‌هایی كه كهكشان‌مان را می‌سازند، تنها چهار درصد از محتوای جهان‌مان هستند؛ و همه‌ی نود‌-و-‌شش‌تای باقی‌مانده، سهم مادّه‌ی تاريك ناشناخته. با اين حال، همان 4 درصد است كه ما را آن‌قدر مؤمن نگه می‌دارد كه لابه‌لای آن‌همه درصد هول‌ناك، به طور متوسّط هفتاد سال وول می‌خوريم.

" اگر خنياگر بودم/ شش تصنيف برای‌ات می‌خواندم/ تا آوازه‌ی عشق مشترك‌مان را به گوش تمام جهان برسانم/ اگر نجيب‌زاده بودم/ شش كالسكه برای‌ات می‌آوردم/ با شش اسب سپيد برف‌گون/ تا تو را به هر جا بخواهی ببرند ... / امّا من مردی ساده‌ام/ كشاورزی معمولی و تهی‌دست/ پس اين شش روبان را بگير و گيسوان‌ات را با آن‌ها ببند. " (**)

 

**. ترجمه‌ای از Six Ribbons، با صدای Jon English.

سه شنبه پنجم آبان 1388

خواستم بگويم ننه‌خانم‌ات را از پس ِ پرده‌های تافته‌ی اُخرايی دیدم؛ كه توی سرداب، قايم، از ديگ سر اجاق مشت‌مشت چلو برمی‌داشت، توی لگن مسی زعفرانی می‌كرد و می‌داد بالا. مُدام هم مدخل را می‌پاييد. تا گردن افراشت به مرتّب كردن چارقد ململ سياه‌اش، سرم را دزديدم. حالا تو صورت خنج بيانداز كه «كجايی آقاخان‌بالا؟ بيوه‌‌ات آب هم از حلقوم‌اش رد نمی‌شود دور از بغل ِ تو». اگر خيال می‌كنی كه هنوز دارم به خاطر «گلايل» كه به من ندادش، سنگ كينه‌ی کهنه‌ام ازش را به سينه می‌زنم، زير هلال ناخن‌هاش را نگاه كن كه هنوز نارنجی‌اند.

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

من آدم‌ها را با اندوه‌ها‌شان، از خلال غم‌هاشان به ياد می‌آورم. آدم‌ها، تك‌به‌تك، شالی‌بانان ِ كرت‌های غصّه‌‌هاشان در شمال ِسلّول‌های خاكستری من‌اند. من، يك رفيق را با كمر ِ تاشده‌ و زانوان سُستی‌گرفته‌، در حال شنيدن خبر تلفنی ِ از‌دست‌رفتن پدربزرگ‌اش در ميانه‌ی چمن‌های نرم ِ حياط دانشكده به خاطر می‌آورم؛ ديگری را گريان در ميان بازوان‌ام، وقتی كه تازه نمره‌ی رياضی‌1 اش را از روی بُرد خوانده بود و مستأصل به من ِ هيچ‌كاره التماس می‌كرد كه پيش استاد وساطت‌اش را بكنم. چهره‌ی ظريف و نازك ِ خواهرك‌ام، تا ابد برای من در خون ِ چانه‌ی كوچك‌اش غرق است؛ مادرم، جايی با گان ِ چروك ِ جرّاحی، پوست ِ مهتابی و انگشتان لرزان در آسانسور يخ‌زده‌ی بيمارستان گير كرده، و پدرم هنوز لبه‌ی آن چند پلّه‌‌ی گرانيت ِ خاكستری پياده‌رو، دست‌هاش را حائل سرش كرده و شقيقه‌هاش را ماساژ می‌دهد. حالا حدس می‌زنی برای محتويّات جمجمه‌ی من چه‌قدر اهمّيت داشته باشد كه آن رفيق، توی عروسی ِ آن ديگری كدام پيراهن‌اش را پوشيده بود؟ كه وقتی روزنامه‌‌ای كه در آن، كـُدی چهار-‌رقمی، نام ِ مرا به دانشگاه تهران پيوند زده بود را مقابل تيله‌ی چشم های پدرم گرفتم، تيله‌ها چه‌طور برّاق‌تر شدند؟

می‌دانی؟ ملالی، گـِله‌ای هم نيست. آدم‌ها برای هميشه در مغز من قلمروهای خودشان، حوزه‌‌های استحفاظی خودشان، شالی‌زارهای غم‌اندود خودشان را خواهند داشت. آن‌چه آدم‌ها زياده دارند، غم است. محنت‌‌شان تمامی‌ناپذير است. گيرم كه گه‌گاهی شادمانی‌ای هم دست دهد و از صدقه سر بی‌حواسی‌ ِنظام كيهانی، خلاصه به ضرب‌و‌زوری، لَختی كـِش هم بيايد. گيرم كه برای آنی، وقتی در ميانه‌ی ميدانْ رقص را ميهمان اندام‌ات می‌كنی، خيال كنی كه لحظه‌ات از اندوه خالی‌ست.

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

ديشب داشتم وی‌.‌اچ.‌‌اس فيلم بچّگی‌هامان را تماشا می‌كردم. دائم دست‌ام توی دماغ‌ام بود. در بعضی سكانس‌ها حتّی دو انگشتی؛ و هر دو سبّابه تا بيخ و بن. اوّل‌اش آمدم خجالت بكشم. بعد كه دقيق شدم ديدم در ارتكاب اين فعل معصومانه‌ی شرم‌آور مطلقاً تنها نيستم. همه‌مان دائم دست‌هامان توی دماغ‌‌هامان بود: يكی كم‌تر، يكی و بيش‌تر. يكی حريصانه يكی محض تفنّن. يكی يواشكی و يكی پی‌پرده و فاتحانه. يكی جواهرات استخراجی را می‌ماليد به لبه‌ی داخلی تی‌شرت‌اش و يكی محموله را گلوله می‌كرد و پرتاب‌‌؛ و البته كه قبل از ركورد زدن، كمی ازش می‌چشيد. حتّی يك لحظه فكر نمی‌كنم كه از سر علّافی و كمبود سرگرمی اين‌چنين به اين دو تا حفره‌ی باريك و تاريك التفات می‌كرده‌ايم. ما واقعاً گاهی به عنوان يك مشت «بچّه»، با كمبود وقت هم مواجه می‌شديم. فی‌المثل ساعت يازده شب ما را كه هنوز از دوچرخه‌سواری سير نشده بوديم، از چهار تا كوچه آن‌سوتر جمع می‌كردند و می‌آوردند خانه. ما پنج‌تا بچّه‌ی هم‌سن‌و‌سال بوديم كه اين شانس را داشتيم تا با هم بزرگ بشويم. جولان‌گاه وسيعی هم داشتيم. يك بار از اين سر به آن سر دويدن‌اش كلّی زمان می‌بُرد. ليگ قهرمانی هواپيمای آتاری برگزار می‌كرديم؛ و با توجّه به تعداد زياد شركت‌كننده‌ها، برای هر دور بازی بايد دست‌كم يك ساعت پای تلويزيون سماق می‌مكيديم و تكنيك‌های بازی رقبا را تجزيه و تحليل می‌كرديم. علف‌های هرز حياط را آن‌قدر وجين می‌كرديم كه خاك باغچه‌ها و شيارهای لای بلوك‌های سيمانی هميشه پاك و تميز بود. نيمی از روزهای نيمی از سال را توی استخر می‌گذرانديم و گيلاس و آلبالوی درخت‌ها را می‌چيديم. هر سال اواخر اسفند بنفشه‌ می‌كاشتيم و نوبتی آبياری‌شان می‌كرديم. خرمن خزانی ِ سوزنی‌برگ‌ها را هر روز يكی از ما جارو می‌كرد. برای خريدهای خانه نيروها تقسيم می‌شدند: پسرها نانوايی، دخترها بقّالی. بماند كه گاهی در راه برگشت، همه‌ی تخم‌مرغ‌ها را توی سر و كلّه‌ی هم می‌شكستيم يا سه تا بربری درسته را خرد می‌كرديم و برای گنجشگ‌های چاق‌ كوچه می‌ريختيم. يك عروسك مشترك هم به اسم «شيرعلی» داشتيم كه اسم‌اش را از كارگر افغانی مزرعه‌ی پدربزرگ‌ام وام گرفته بوديم. شيرعلی، روزی يك‌بار سوژه‌ی «تشييع‌جنازه‌بازی»‌مان بود. غروب‌ در باغچه به خاك می‌سپرديم‌اش؛ براش ختم می‌گرفتيم؛ روی مزارش گل می‌گذاشتيم و آخر شب‌ نبش قبرش می‌كرديم.

تفريحات و برنامه‌های شخصی هم كه البته به جای خود بود. مامان من در طول يك روز، با پافشاری خودم يك كتاب داستان را آن‌قدر پشت‌سر‌هم برام می‌خواند كه ‌بالفرض از دفعه‌ی چهارم، متن را هم‌سرايی می‌كرديم. من از بر می‌خواندم و او روخوانی می‌كرد. همين اتّفاق با نوارقصّه‌ها هم تكرار می‌شد. من قادر بودم به جای همه‌ی كاراكترهای يك كاست مــَكسل 60 دقيقه‌ای صحبت كنم. حتّی به صدای شرشر آب رود و هوهوی باد لای شاخه‌ها هم رحم نمی‌كردم. هنوز هم داستان ِ «دو سينه‌سرخ» و ديالوگ‌ها و ترانه‌های «نيم‌وجبی‌ها» و «شغال دانشمند» را در خاطر دارم.

خوراكِ كنجكاوی هم كم نداشتيم. چند بار مُچِ ما را با قيچی در حال بريدن موهای سرِ خودمان و هم‌ديگر از بيخ، در گوشه‌كنار مخفی‌ای –مثلاً توی كمد لباس يا رختكن حمّام- گرفته باشند خوب است؟ چند تابستان، ماهی‌های‌ قرمزی كه خودمان توی حوض حياط‌خلوت پرورش داده بوديم را پنج‌تايی جلوی كارواش دايی‌ام فروخته باشيم خوب است؟ چند سطل ماست حرام ِ مسابقه‌های ماست‌خوری عصرهامان كرده باشيم خوب است؟ چند تا خرمگس را با نخ از سقف آويزان كرده باشيم؛ چند تا قورباغه و كِرم تشريح كرده باشيم؛ چند بار با آب ِ جوش پر و پای هم را سوزانده باشيم؟ و حالا شما توی فيلم، مرا می‌بينی كه در حال تغذيه از خاك ِ گلدان، با انگشتْ دماغ‌ام را می‌كاوم؛ در حال جمع‌كردن گوش‌ماهی از ساحل توی گالن بنزينِ بابا، در حال انگشت كردن توی بخاری و پنكه، خاك‌بازی، سر خوردن از روی نرده‌ی ايوان با دامن و زخم كردن كشاله‌هام، نقّاشی، تاب دادن خواهرم و كِش‌رفتن ِ حلوا از كابينت مامانی‌فرخنده هم.

من كه هر چه فكر می‌كنم، به ضرورت دماغوگری با چنان جدّيت و تعهّدی، علی‌رغم چنان ضيق وقتی و در چنان ابعاد وسيعی پی نمی‌برم. بهترين توجيه‌ام در حال حاضر اين است كه انگار قديم‌ترها فيگور دست-تو-دماغ مـُد بوده.

شنبه یازدهم مهر 1388

برای نياز:

 

مرا اگر به مجلسی دعوت می‌كردند، كارت طلايیِ منقّش به بادكنك و سيندرلّا و سرندی‌پيتی اگر رفيقی می‌چپاند توی كيف‌ام، كه به بهانه‌ی زادروزش ببردمان و افاده‌ی اتاق‌اش را به‌مان بفروشد كه پيانو داشت و دفتر دويست‌برگ ِ جلد پلاستيكی، پاك‌كن ليمويی و پرتره‌ی متفرعن سياه و سپيدی از خودش، تا خانه دل‌شوره امان‌ام نمی‌داد. هر بار، تركيبی از يأس و خوش‌بينی در من ريشه می‌دوانـْد كه در كشمكش با هم، مدام در نوسان بودند. برای لحظه‌ای ذوق می‌كردم و بعد به همان سرعت نطفه‌ی اميد را می‌ميراندم. بابا هميشه مخالف بود؛ و مامان هم به تبع از او. اشك روی گونه‌هام می‌غلتيد و مجدّانه درخواست‌ام را تكرار می‌كردم. مامان ساعت‌ها باهام بحث می‌كرد كه صلاح نيست بروم تولّد. صلاح نيست قاطی يك مشت بچّه‌ی هم‌سن‌و‌سال بُر بخورم كه معلوم نيست كی هستند و چه می‌خواهند بكنند؛ و از كجا معلوم كه كسی هم بالا سرمان باشد يا نه. غرورم هم اجازه نمی‌داد كه ازش بخواهم همراه‌ام بيايد و لابه‌لای آن‌همه هم‌كلاسی‌ يا از توی نشيمنِ ميزبان هوام را داشته باشد. بعد از آن‌ همه مخالف‌خوانی، و وقتی هرگز قانع نمی‌شدم، سرانجام مامان می‌گفت: «اصلاً هر كاری دل‌ات می‌خواهد بكن»... و اين منصفانه نبود. او «می‌دانست» من چه می‌خواهم. اصلاً چندين ساعت بود كه متّصل داشتم برای آن‌چه كه دل‌خواسته‌ام بود باهاش گفتمان می‌كردم.

می‌دانی؟ من كودكی بودم كه مادرش همه‌ی دنيای‌اش است. دنيايی كه مقدّم بر همه‌ی كودكی‌ام، مقدّم بر خودم، سعی می‌كردم رنجانده نشود. هميشه آن گزينه‌ی ابلهانه‌ی «خيلی مايل‌ام كه بيايم؛ ولی متأسّفانه نمی‌توانم» را تيك زدم (آخر مثلاً يك بچّه‌ی ده‌ساله چه‌كاری می‌تواند داشته باشد كه در عين تمايل، نتواند كه به تولّد يك بچّه‌‌ی ده‌ساله‌ی ديگر برود؟ نكند راننده‌ی پاره‌وقت تاكسی‌ست؟) و كارت را برگرداندم؛ تا آن‌ها يك بسته پفك، يك كلاه‌بوقی مقوّايی، يا يك ساندويچ ِ لاغر ِ كالباس كم‌تر تهيّّه كنند؛ و -گور ِ بابای آن‌ها-  تا يك لبخند نيم‌بند روی صورت مامان خوش‌گل‌ام بشكفد. توی همه‌ی دقايقی كه دوست‌هام داشتند دور ِ هم قر می‌دادند، شعرهای كتاب فارسی را دسته‌‌جمعی با هم می‌خواندند و دست می‌زدند، شمع فوت می‌كردند، كيك می‌خوردند و كادوهای كوچك‌شان را باز می‌كردند، من ته اتاق‌ام، داشتم توی دفترم، دل‌خوری‌ام را، طوری كه به غرورم لطمه نخورد، در لفاف كلمات لاپوشانی می‌كردم و خرسند بودم كه كلمه‌بلدم و آن‌ها بلد نيستند؛ و كيست كه نداند اين فقط تسلّایی برآمده از ذهنی كودكانه بود؟

می‌دانی؟ درست است كه من خوش‌گذراندن نياموختم و نوشتن افيون‌ام شد؛ و درست است كه از ميان دوستان‌ام كسی به ادبيّات التفاتی نشان نداد (طوری كه حتّی لذّت ناچيز نوشته‌هام را نتوانستم و نمی‌توانم كه باهاشان شريك بشوم)، امّا حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام كه بفهمم اين‌ها مطلقاً به هم بی‌ربط‌ اند؛ كه تقدّسِ خودساخته‌ی فداكاریِ بيهوده‌ام، به اصطلاحْ فهميده‌تر از سنّ‌ام رفتار كردن‌ام، برام فرو ريخته باشد. آن‌قدر بالغ شده‌ام كه افسوس بخورم كه چرا كلمه‌هام خرج ِ توصيف خوشی‌هام نشد؛ كه كاش هر دوی اين‌ها را با هم می‌داشتم. نقل ِ اين نيست كه من كه نوشتن را عاشق‌ام، روزی كودك ِ احتمالی‌ام را محبوس ِ خط‌كش‌ ِ تجربه‌ی خودم خواهم كرد. من، به سادگی هرگز او را بر سر ِ دوراهی‌ای كه يك راه‌اش «خودم» باشم نخواهم گذاشت. خواه او خود بخواهد موجودی منزوی باشد، و خواه گريزپای. خواه قادر باشد مكنونات‌اش را به تحرير درآورد و خواه نه. شايد نويسنده‌ای خوش‌مشرب شود ... و اگر صلاح بداند، هيچ‌كدام.

سه شنبه هفتم مهر 1388

" بيا نوبتی هم‌و ناز بديم. "

                                        آقای الف

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

داستان پيرپيرانه‌ای كه بی‌شماره مانده است

آقا جان! دندان‌های مصنوعی‌ات را در بياور، بپرس «چند می‌دی اگر لاله‌ی گوش‌امو گاز بگيرم؟» كه با هم بخنديم؛ و پيچيده لای دستمال چرك‌مرده‌ات، بگذارشان روی طاقچه‌ی كُهن ِگچ‌بری‌شده‌ی خانه‌ی اجدادی‌ات كه تيرآهن‌هاش زير گام‌هامان می‌لرزد. كلاه‌ سياه‌ات را از روی پوستِ لك‌دارِ جمجمه‌ی طاس‌ات بردار و بياويز به همان گيره‌ی هميشگی توی راهرو؛ قيچی‌ات را بردار و آن همه مويی را كه به اشتباه انگار توی گوش‌ها‌ی دفرمه‌شده‌ی كشتی‌گيری‌ات روييده‌اند، همان‌طور شلخته درو كن، و همان شوخ‌طبعی تكراری‌نشدنی را به خرج بده كه «بيا موهاتو قيچی كنم، بچسبونم به سرم. آخه خدايا! انصافه يكی كچل باشه، يكی يه خروار زلف داشته باشه؟». يادت نرود اگر لباس پوشيديم كه پا از در بيرون بگذاريم به مقصد هر جا كه شد، سفارش كنی كه برويم «امام‌زاده‌كوه»، كه به چشم تو كه نمی‌دانم چه خاطره‌ی خوشی داری ازش، در هر روزی از هر موسمی از سال، خرّم‌ترين بهشت شهرتان است آن‌جا. آقاجان! همان پيراهن راه‌راهِ مات و برّاق ِ سپيدت را بپوش و ناشيانه توی شلوار سورمه‌ای‌ات فرو كن؛ بيا خانه‌ام تا دوباره برات پلو-مرغ آلودار بپزم با ته‌ديگ سيب‌زمينی كه دوست داری؛ انگور بی‌دانه بشويم، رنگ تا رنگ شهد و مربّا و ترشی بچينم جلوت، برات جانماز بياورم و خيار پوست بكنم. بيا و از آن خنده‌های نادرت بكن؛ بگو اين‌جا دل‌ات باز می‌شود؛ كه نمی‌خواهی از خانه‌ام بروی. بیا اين بار با هم برویم به گلخانه‌های دانشكده‌ی من سرك بكشيم؛ يك بغل پياز ِ سوسن بخريم و يك گلدان كلماتيس. بنشين و برای صدمين بار، افسانه‌ی «احمد كوه‌كش» را برام بباف؛ مثل هميشه چانه‌ات گرم شود و من مدام سر تكان بدهم به شگفتی و اشتياق، دل‌ام نيايد چشم از چشم‌‌های رنگ‌باخته‌ات كه روزگاری آبی ملايمی بوده‌اند بردارم، مبادا دل‌ات بگيرد. يادت نرود داستان خواستگاری از بانوی‌ات را بی‌كم‌و‌كاست بازگو كنی و جاهايی با طنّازی، خودت را مقبول‌تر جا بزنی، طوری كه انگار نخستْ بانو بوده كه تو را عاشق شده، نه تو كه رقص و طرب دخترانه‌اش را از جرز ِ در ديد می‌زده‌ای. بيدار شو و اذان صبح‌ات را سر ايوان بگو، گلدان‌ها و مُوها و بوته‌هات را سيراب كن؛ دستی به سر و گوش سيب‌های ياغی‌ات كه از پنجره به اتاق قدم گذاشته‌اند بكش؛ دو-سه مصرعی به دفتر شعرت اضافه كن؛ آفتاب‌نزده برو حجره؛ برگشتنی برام برگه‌ی هلو بياور با يك زنبيل انگور و يك مشت آب‌نبات، و خوشه‌ها را با قيچی‌ات برام كوچك ِ دست‌چين كن. نروی كنج ِ يكی از آن دالان‌های تو در توی باستانیِ بازار، سرت را بگذاری روی ميزت و بخوابی! مبادا بانو بيايد حجره كه عرق بيدمشك به حلق‌ات بريزد و تو سرت را از روی ميز بلند نكنی، بيدار نشوی به استقبال‌اش! بلند شو آقاجان! ناسلامتی دارم با تو حرف می‌زنم‌ بی‌معرفت جان! تو كه حرف می‌زنی من پلك هم نمی‌زنم جز به جبرِ مخاطِ بينايی. مگر موهام را نمی‌خواهی؟ دارند خاك می‌‌ريزندها! بلند شو و نگذار فعل‌های اين نوشته ماضی شوند. بلند شو و پارچه‌های سپيد را كنار بزن؛ از توی آن قبر لعنتی بيا بيرون و قيچی‌ات را بياور آقاجان!

مهديه- ۱۴ شهريور ۱۳۸۸

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

وقتی آرزو می‌بافی كه ای‌كاش كماكان كوشيده بودی كه سرّ عشق بپوشی

                                                                          

آن‌که هلاک من

                     همی

                             خواهد و من

                                              سلامت‌اش،

هرچه کند

              به شاهدی

                              کس نکند ملامت‌اش،

باغ ِ تفرّج است و بس.

میوه ؟

          نمی‌دهد به کس.

جز به «نظر»

                  نمی‌رسد،

                                 سيبِ درختِ قامت‌اش.

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

لابه‌لای كارهام، ويدئوی «سیاه و سفید» شكنجه و اعتراف‌گيری از همسر سعيد امامی را نم‌نمك دانلود كردم و بعد تماشا. هدفون‌ام داغ شد. تمام مسير اتوبان تا خانه، پاهام لرزيد. توی آسانسور، در فاصله‌ی هشت‌ثانيه‌ای ِ همان سه‌طبقه‌، داشتم پودر می‌شدم. داشتم متلاشی می‌شدم. تلاشی‌ را در مقياس بيست‌و‌شش‌ساله‌ی خودم، به معنای واقعی كلمه می‌فهميدم. چيزی، مفهومی پخته‌تر و بی‌كلمه‌تر از هميشه در من می‌باليد. درْ باز شده و نشده، همه‌ی آن عضلاتی كه تيغ بيخ گلوشان گذاشته بودم تا نلرزند را رها كردم. رعشه آْمد. دی‌وی‌دی‌های لاست دم‌دست‌ترين چيز بود. همان‌جا دم ورودی هال، روی هم خروار شده بودند. عادت داشتم چشم‌بسته يكی‌شان را بردارم و دوباره و چندباره ببينم. بعضی‌هاشان را پنج بار ديده‌ بودم. قرعه‌كشی، بدون ارفاق و برگشت‌ناپذير بود. خواستم دانه‌دانه از ميان به دو نيم‌شان كنم. خم می‌شدند. نمی‌شكستند. فقط تاب برمی‌داشتند. معوّج می‌شدند. نشد. پرتاب‌شان ‌كردم به سمت ديوار، كمانه می‌كردند و خاكستری ِ گل‌های كاغذ ديواری را می‌خراشيدند؛ هاشور می‌زدند. ريموت‌كنترل دی‌وی‌دی‌پلير را به سمت قرنيز ديوار شوت كردم. امعاء و احشاء‌اش فوّاره زدند. نشد. تل‌انبار حزن كه نه، همان بی‌كلمه‌گی ِ عجزآور ِ تا-عمق‌ ِ-جان، فضا را برام تنگ كرده بود و داشت مرا از درون‌ام بيرون‌ می‌انداخت. تنگ‌تر از همه‌ی اين بيست‌و‌شش سال شده بودم برای خودم. حتّی تنگ‌تر از وقتی كه شنيدم مادر ندا گفته كه هنوز فيلم لحظه‌ی جان سپردن دخترش را نتوانسته ببيند. تنگ‌تر از زمانی كه فهميدم زنی همين حوالی وجود دارد، زنی همين حوالی نفس می‌كشد كه چند مگابايت فيلم جان‌سپردن دخترش، در تلفن‌های همراه نيمی از آدم‌هايی كه از كنارش عبور می‌كنند حمل می‌شود. چه اهمّيتی دارد ديده باشدش يا نه؟ همان وسط لُخت شدم؛ نشد. فرياد زدم؛ نشد. های‌های و اشك‌ آمد؛ نشد. گلدان سرخ ِ ثقيل را برداشتم. تا فراز سرم بالا بردم. از آن‌جا به سمت کاشی‌های سپيد روانه اش کردم.

امروز صبح كه می‌آمدم، انگار كفِ خانه، نخ ِ يك گونی گيلاس بی‌هوا باز شده باشد. يك گونی گيلاس‌ ريز و درشت اتّفاقی؛ دست‌چين ِ درهم، از صد باغ و هزار درخت. می‌دانستی وقتی چيز شكستنی‌ای را پرتاب می‌كنی، وقتی تقديرش در سراشيبِ بی‌بازگشت ِ تحقّق می‌افتد، از همان كسرهای نخستينِ نخستينْ ثانيه، در همان كشاكش تعليق مابين زمين و هوا، هنوز به خاكْ نخورده می‌شكند؟ گلدان هنوز به زمين نرسيده بود، هنوز سفير هزارتكّه‌شدن‌اش در گوش‌ام نپيچيده بود كه خونِ سرانگشتان به پيشانی‌ام چكيد و به چشم‌‌ام رفت. 

 **

مرد نهيب زد: «من‌و نگا كن كثّـــافت! ما همّــــــه‌چی‌يو مــی-‌دو-نيــــم. حتّی قطر خيارهايی كه واسه‌ت استفاده می‌كرده‌ن. حتّی می‌دونيم كدوم انگشت‌و بايد واسه‌ت استفاده می‌كرده‌ن. بگو به‌شون می‌گفتی كُجات‌و ليس بزنن؟ كجات‌و كه ليس می‌زدن بيشتر ازشون راضی می‌شدی؟ به كی نمره‌ی بيست می‌دادی؟» 

زن ناليد: «تو رو خدا ... تو رو خدا ... من ... من ..................................... اگه بگم، دست از سرم برمی‌دارين؟»