دوازده ساله بودم. روی شكم دراز كشيده بودم وسط گل قالی و برای صدمين بار لذّت عكسهای شمارهی كريسمس ريدرز- دايجست را قرقره میكردم. خواهرم كوچك بود و توی حوض پنجضلعی پاسيوی هال جستوخيز میكرد. كمی درشتتر از يك نخودچی ريز بود كه در پيالهای بلورين ولانگارانه بغلتد. از جايی كه من بودم، سر زيبايش ديده میشد و شرنگههای آبی كه دستوپازنان به اطراف میپاشيد. پنجهی آفتابی كه از نورگير سقف میتابيد، با پيچوتاب بیقاعدهی زلف روشناش در میافتاد و هزار بار میشكست و میباخت. كيك شكلاتی خيسخوردهاش را از لبهی تراورتن ليمويی برداشت، گاز زد و دعوت كرد بروم و ببينم كه دارد با انگشتهای پفكیاش روی آب نقّاشی میكشد. ريدرز- دايجست را با احترام بستم و در آغوش گرفتم و راه افتادم. هنوز درست بالای سرش نرسيده بودم كه دستهای سفيدش زير آب چيزی را قاپيدند و آوردند بالا. شست و سبّابهاش را دور آبششهای ماهی قرمز حلقه كرده بود و فشار میداد. ايستاده بودم لب حوض كه چشمهای ماهی از حدقه در آمد، بالههاش شل شد و افتاد كنار بدناش، دُماش بیحركت ماند و فلسهاش رنگ باختند.
گفت خودش شنيده كه طفلك بینوا زير آب لبهاش را به هم میزده و هی داد میكشيده "كمك! كمك!"؛ و او هم نجاتاش داده كه خفه نشود؛ و اين كه بايد خوشحال باشيم كه ديگر داد نمیزند و حالاش هم خوب خوب است.
دوازده ساله بودم كه فهميدم ماهی قرمزی هستم كه عكس نگاه میكند، و فقط عكس نگاه میكند. فهميدم ممكن است زير آن لبهای شرابی برّاق هوسناك كه دو رديف دندان بینقص را تا نيمه پوشاندهاند و لبهی گيلاس لبريز از شراب سرخ را اغواگرانه میليسند، به جای آن كه به خيال من نوشته باشد "عاشقيّت كنيد و ماتيك شرابی برّاق هوسانگيز بماليد و شراب سرخ بنوشيد- كريسمس مبارك!"، نوشته شده باشد: "سرطان لثه خبر نمیكند. انجمن حمايت از بيماریهای دهان و دندان- كريسمس مبارك! "، و من ندانم. فهميدم كه يك روز ممكن است يكی در نهايت لطف انگشتهاش را توی چشم من فرو كند و بگويد داشتی توی عكسها خفه میشدی و خواسته كه نجاتام بدهد، و من بلد نباشم نوشتهی زير عكسها را بخوانم، و لهله بزنم و كبود بشوم.
خودآموزهای زبان بابام را ورق زدم. كاستهای فرست-تينگز-فرست اش را گوش دادم و ديالوگهای قهرمانهای والت ديسنی را – بی آن كه سر در بياورم حرف حسابشان چيست- حفظ و تكرار كردم. فرضاً داشتم زير دوش با كف ِ ليف آدمبرفیبازی میكردم و در همان حال ملودی پسزمينهی سكانس ِ زمينسابی سيندرلا را اجرا و گهگاه عبارات بیسر و تهی هم بلغور میكردم. بعد مصمّم شدم كه سيستماتيك رفتار كنم و كفش و كلاه و كولهام را برداشتم و خودم را بستم به آموزشگاه. زير باران و برف و و آفتاب و توی كولاك و مه و طوفان و بوران، من در مسير كلاس بودم. چيزی خوش زير پوستام میدويد از اين رنج مطبوعی كه میبردم برای پرداختن بهای آنچه كه دانايی میناميدم. گاهی ته جيبهای لاغر دوازده- سيزده سالگیام را تكاندم تا بتوانم يك آكسفورد چاق ِ راهراه ِ سورمهای و پرتقالی و دانهاناری را بغل بگيرم و بس كه كرايهی اتوبوس هم تخت خوابيده بود توی دخل آقای ديكشنری، از آنهمه سربالايی پياده بالا بكشم و ببرم خانه و نوازشاش كنم. گاهی شببيداری كشيدم و جلو جلو خواندم و ترمها را دوتا- سهتا يكی كردم؛ برای آن كه تأخير كلاسهای جبرانی را به خانه خبر بدهم، مسافت زيادی را تا نزديكترين كيوسك تلفن گز كردم؛ بابابزرگ نازنين كهنام كه ماهها بود كمتر من را در پوزيشن لوليدن در اطرافاش و صعود از سر و كولاش میديد، برایام پيغام فرستاد كه مراقب باشم همهچيز را به اين كلاس ملاسها نفروشم؛ با نيم وجب قد، اشتباه گرامری استادها را تذكّر دادم و در اكثريت قريب به اتّفاق موارد با توجيه و خزعبل، و به ندرت ِ الماس با لبخند درخشانی از سر تحسين، پذيرش و ميل به تصحيح روبهرو شدم.
نيموجب و نصفی كه شدم، آرشيو ريدرز-دايجست را حريصانه بلعيده بودم؛ میفهميدم، حفظ بودم اصلاً كه ديو در تايم سیوشش دقيقه و يازده ثانيهی انيميشن به دلبر چه میگويد؛ يك طومار متن عاشقانه و كتاب قصّه و تحقيق دبستانی و دبيرستانی و راهنمای تكنيكهای آبدرمانی و گياهدرمانی و خوابدرمانی و داستان كوتاه و متوسّط و بلند و يك خروار كاتالوگ – از چيلر و هندیكم و پتوی برقی تا دستور آشپزی و آداب معاشرت- برای خودم و عمّه و همسايه و دوست و دشمن ترجمه كرده بودم. پيشنهاد تدريس آموزشگاه را هم لاقيدانه چپانده بودم لای درزهای همان جيب لاغرم و خرّم و راضی بودم.
خرّمی و رضايت پيروزمندانهام كماكان دوام داشت، تا يك عصر بیوزن ارديبهشتی كه كاسهی آلبالو-خشك به بغل، دست بردم توی رديف دی.وی.دیها و يكی را بیهوا بيرون كشيدم و نشستم پاش. "آبی" ِ بیزيرنويس ِ كيشلوفسكی جلوی چشمهای غافلگير ِ ملتمسام فخرفروشانه رژه رفت و من فهميدم هنوز كه هنوز است ماهی قرمزی هستم كه انگليسی بلد است، و فقط انگليسی بلد است. فهميدم ممكن است آن خانم وكيل باردار موقشنگ، به جای آن كه بر فرض مثال دخترخالهی نويافتهی ژوليت بينوش باشد، دوقلوی غيرهمساناش و حتّی دوستدختر شوهر مرحوماش باشد، و من ندانم. فهميدم كه يك روز ممكن است يكی در نهايت لطف ...
این بار كه گذشت، ولی حواسّات باشد دفعهی بعد كه غروبی پاييزی، زير سقفی، لای جمعی لَمان و رقصان و خوشخوشان بُر خوردی و در يك سكوت ِ آنی ِ مغتنم، بیهوا شنيدی كه صدايی نرم گفت: "بند كفشات بازه" و هوا تا آن سمت اتاق لرزيد و صدايی خشدار جواب داد: "بند كفش خودت بازتره"، چشمهات ندود پی پاپوشهاشان. شايد كه "بند كفشات بازه"، فیالبداههترين كُد مخفی ِ عاشقيتی ناب باشد كه آن لحظه، آن غروب، زير آن سقف را خلوت میخواهد؛ چيزی ماورايیتر از "كاش در داغی ِ خوشعطر ِ آغوشات بودم".
اين بار كه گذشت، ولی حواسّات باشد دفعهی بعد، نه انگار چيزی شنيدهای، كمرت را تاب بدهی و خرامان تا جايی كه میتوانی دور و دورتر شوی. آخر اينطور چيزهای رازآلود شكوهمند، سخت نازكطبعاند. مثل گل قهر اند. اگر بو ببرند لو رفتهاند، ناپديد میشوند و دريغ میكنند گـَرد طلايیای را كه در هوا میپراكنند از غروب پاييزی ِ اغيار.
من به طرزی كاملاً اصالتمدارانه و با تمام جدّيت، يك عدد دماغ متحرّكام. من سالهاست با علم به اين حقيقت كه سهم قابل توجّهی از مصالح و عناصر وجودی من ناخودآگاه روی فونداسیون "پايانههای حسّی بويايیام" چيده شده و بالا آمدهاند، آگاهانه دل به اين خلسهی ملس دادهام؛ هی خشت روی خشت گذاشتهام و طبقه سر ِ طبقه ساختهام. مُچ من بارها موقع بو كشيدن اجسام غريب و بعضاً نامتعارف گرفته شده. من بارها بستههای كادوپيچشده را حتی قبل از اين كه درست نگاهشان كنم و بابتشان به سرسریترين شكل ممكن تشكّر كرده باشم، چسباندهام به دماغام. بارها كاغذ كادوهای اِستندها و همهی دفترهای صد-برگ و مدادهای رنگی نوی لوازمالتّحريریها را قبل از انتخاب، چندين و چند بار از بالا تا پايين و از راست به چپ بو كشيدهام. بارها دماغام را با تيغهی فلزی مدادتراشام وقتی كه بوی داغ ِ چوب ِ مداد سوسمارنشانِ تازهتراشيده میداده خراشيدهام. بارها ادوكلنهای مامانام، پاككن Factis ام، بربری خشخاشی، نسكافهی تلخ، خاك مرطوب باغچه، گلبرگهای گل محمّدی، جوهر، خميردندان و دانههای كندر و اسفند را فقط به خاطر عطرشان خوردهام. بارها فیالمثل صفحهی 49 كتاب نويی را دست گرفتهام و بعد از نيم ساعت متوجه شدهام كه كماكان صفحهی 49ام و كتاب به جای فاصلهی فرضاً 40 سانتی از چشمام، چسبيده تنگ ِ صورتام. من بارها به جای پانسمان هرچه-سريع-تر ِ يك زخم، دماغام را بهاش چسباندهم و بوی خون سرخ داغ هر دفعه مسخام كرده است. من بارها با توسّل به شيوههای مختلف سعی كردهام برای اطرافيان ثابت كنم كه نشيمن فلانی بوی شيشهی بخارزدهی ماشين را میدهد و با نگاههای حماقت/تأسفبارشان مواجه شدهام. من بارها در ِ همهی شيشههای لاكام را همزمان باز گذاشتهم و خودم نشستهام وسط آن حجم غليظ عطر الكلی، چشمهام را بستهم و هی نفس عميق كشيدهام. بارها آلبالو و نخود و آدامس خرسی جويدهشده توی دماغام كرده و تا مرز خفگی پيش رفتهام. من بارها گردن و سينهی برهنهی آقای الف را آنقدر مداوم بو كشيدهام كه طفلك فكر كرده مراحل بعدی قضيه بالكل منتفیست و با شيطنت ملايمی شروع كرده به توضيح دادن راجع به حقوق انسانی خودم و خودش. من بارها توی هوای بوخيز ِ پاييز يا روزهای بهاری شكوفهدار، از سرويس مدرسه جا ماندهام، به قرارهام دير رسيدهام، يا توی چالهی آب گوشهی حياط افتادهام. من روزها غمبرك زدهام برای اين كه عصبانی بودهام كه يادم نمیآمده راهروی آپارتمان جديد دايیام بوی كدام همكلاسی كلاس چهارمام را میداده، و بارها از كشف ناگهانی رايحهی جديد چوبی كه با نوك مداد اتود تراشيده شده، معلمها، دبيرها و استادهايی را به خشم آوردهام. بارها بیدليل يك قوطی تينر خريدهام، صابون، شامپو، كرم، مامرولت يا بستهی قرص ويتامينث نويی را لای آشغالها جاسازی كردهام و البته گاهی هم فكر كردهام جالب نيست كه آدم هميشه بفهمد قبل از خودش چه كسی توی دستشويی بوده است.
میخواهم بگويم اگر صد و بيستوشش سال هم از متلاشی شدن من گذشته باشد، میتوانم آن زيرها خِر يك كِرم عابر نگونبخت را بگيرم و فریاد بزنم هِی نامرد بوگندو! سر پودر استخوانهام شرط میبندم تو نوهی نوهی همانی كه حفرهی چشم راستام را خالی كرد؛ و گرچه چندان لطفی ندارد كه آدم بخواهد صد و بيستوشش سال كمين يك كرم نگونبخت را بكشد، ولی مطمئنام اين كشف، كـِيفام را آنچنان كوك خواهد كرد كه قاطری كه در آن لحظه با روح متناسخ من آن بالاها دارد بعد از چرت عصرگاهیاش با زبان سوراخهای بينیاش را تميز میكند و بوالهوسانه عطر يونجهی تازهی سيلو را نفس میكشد، يحتمل جفتكی از سر خوشی خواهد پراند و دوباره در جذبهی خاطرهی محو ِ رايحهی پستان شيرآلود مادرش فرو خواهد رفت. و باز هم میخوام بگويم اگر آدم فقط كمی موشكافانه نگاه كند، خواهد ديد كه جفتك نابههنگام هر قاطری در هر كجای جهان، میتواند مولود اكتشافی بينا-جهانی با يك جهش زمانی صد و بيستوشش ساله باشد.
گمونم لابهلای اين همه اَكت و فكت ِ ملالآوری كه از صبح تا غروب عين دَلمهی سر زخم زانو، مجدّانه و بلادرنگ روی غشاء دل و دماغ آدم لايه میبنده و خم و راست كردن مفاصل ِ روزمرگی رو دردناك میكنه، مدال طلا رو بیحرف و بیبحث بايد چسبوند راست سينهی موجودات "همهچیمتوسّط".
از علائم بالينی موجودات همهچیمتوسّط اينه كه طرز قدم برداشتنشون، آهنگ كلماتشون، برق نگاهشون، نفس كشيدنشون، چيزايی كه میخونن و گوش میدن، نمرههايی كه میگيرن، رفقاشون، پاتوقهاشون، دستخط شون، خطخطیهاشون، آرزوهاشون، غرغرهاشون، لبخندهاشون، مدل كفشهاشون، دست تو مو بردنشون، جای خالهاشون، بحثهای سياسیشون، مزّهپرونیهاشون، خلافهاشون، زيرآبیرفتنهاشون، روی كاناپه ولو شدن و فيلم تماشا كردنشون، كار كردنشون، بدجنسیهاشون، سبك لباس پوشيدنشون، شيوهی رانندگیشون، وبگردیهاشون، غيبت كردنشون، جوگير شدنشون، عاشقيت كردنشون، بوسيدنشون، خيانتشون، سوت زدنشون، زمزمههای زيرلبیشون زير دوش، لهجهی انگليسیشون، قُپی در كردنشون، قهر كردنشون، ناز كشيدنشون، زنده بودنشون و مردنشون، همه و همه به طرزی مأيوسكننده و فارغ از هرگونه شهوت ِ تخطّی يا تنوّعی متوسّْطه؛ و در كمال متوسّطيت، دائم در حال فتح باب فعاليتهای جديدی هستن كه بتونن با جدّيت هرچه تمامتر توشون دقيقاً در سطح متوسّط ظاهر بشن.
از رفلكسهای عصبی موجودات همهچیمتوسّط اينه كه اگه مؤدبانه ازشون دعوت كنین برای لحظاتی چند در باب كوانتيتی و كواليتی تأملی داشته باشن، يا يه هنگ متوسّط میكنن، يا يه قهر متوسّط. اگه به سبك "وضو آموختن امامين حسن و حسين پيرمرد مفلوك را" تصميم بگيرين دور آمريكايی بزنينشون و بهشون بگين ترم چهار از دانشگاه تهران انصراف دادهين چون احساس میكردهين توی رشتهتون نمیتونين حتّی يه دل سير "كاملاً افتضاح" باشين، يه تيكهی متوسّط بارتون میكنن و میگن قطعبهيقين خُل و چلاين؛ و اگه بخواين رك و راست تشويق به احسنشون كنين و منباب برانگيختن طرف، از يكی از آشناهاتون حرف بزنين كه دست چپ و راستشو قاطی میكنه و جدول ضرب رو بيشتر از ۵ بلد نيست و از خيابون نمیتونه تنهايی رد شه؛ ولی يه ويولونيست حرفهایيه كه خوب ويولون نمیزنه، ولی "كاملاً عالی" تمرين میكنه، يه اتّهام متوسّط مبنی بر تنگنظری و قمپز-در-كُنی میبندن به تنبون شما.
در باب شيوههای دوا و درمون موجودات همهچیمتوسّط میشه گفت كه ما جوريديم و نجُستيم. جَخ همينقد دستگيرمون شد كه تنبونمون رو بچسبيم و بريم پی كار خودمون و اگه لباس زيرمون رو هم باد برد و انداخت روی بوم اين خلايق، نذر امامزادهش كنيم؛ وگرنه كه بايد فاتحهی زانوی قانقاريا-زدهی روزمرّگی رو خوند و از بالای كشكك بُريدش و انداخت دور و نشست به سماق مكيدن و/ يا ماست خوردن.
من عميقاً باور دارم كه "چهطور دوست بداريم"ها برای آدمهای لیلیپوتی به رشتهی تحرير در اومدهن؛ و اين در حالیيه كه ما در حال حاضر بيشتر نياز داريم (يا روال دنيا اينطور طلب میكنه كه) گوريلانگوری باشيم.
من عميقاً باور دارم كه وقتشه يه گوريلانگوری واجد شرايط كه خودش هم به اندازهی كافی بنفش باشه و هم به اندازهی كافی مجرّب، حوصله كنه و بشينه يه رسالهای، جزوهای، چيزی در باب "موضعگيری مناسب در برابر مسئلهی دوستداشتهشدن" قلمی كنه؛ و ما بايد مؤمن باشيم به اين كه طرف از قبل توجيهه كه اين مسئله، مطلقاً دخلی به "بياييد خوشبو باشيم و خوشژست باشيم و خوشخنده باشيم و انعطافپذير باشيم و ارتباطپذير باشيم و اختلاطپذير باشيم" نداره.
من عميقاً باور دارم كه "موضعگيری مناسب در برابر مسئلهی دوستداشتهشدن"، هنری، جسارتیيه كه ممكنه از سرانگشتهای يه روسپی تهرانی سبزهی ميانهسال با يه جفت دندون مصنوعی ِ يواشكی و يه دخترك سرخ و سفيد شليتهپوش از يه دهات مرزی كه زبون فارسی رو اصلاً بلد نيست با يه دِبی و يه لزوجت ِ واحد ترشّح بشه؛ و اگر فارغ از مقياس و معيار، جايی اواسط اين محور انسانی، يه مؤلفهی كاملاً تصادفی رو به عنوان كـِيساِستادی انتخاب كنيم، ممكنه اين مؤلفه تعريف كنه كه از جلسهی اوّل ِ ترم اوّل كلاس فرانسه، استادش كه انسان نيكويی هم بوده، دلمشغولاش بوده و اين مشغوليت رو دو سال و نيم، هر روز ِ زوج ساعت هفت عصر، خوابونده توی سامسونتاش، با خودش آورده آموزشگاه، با ماژيك وايتبُردش درآورده و گذاشته روی ميز، و ساعت هشتونيم دوباره سُر دادهش توی كيف و برده خونه تا زير بالشاش. مؤلفه ممكنه بگه كه براش مهم نبوده؛ ولی از يه جايی به بعد احساس میكرده داره حفرههای قلب يه انسان نيكو رو بیهدف پُر میكنه و اين عادلانه نيست كه حفرههای قلب يه انسان نيكو رو بیهدف پر كرد، بدون اين كه واسهی خود ِ آدم مهم باشه {منظور ِ مؤلفه اينه كه حفرههای قلب هركی مال خودشه و اختيارشو داره؛ ولی پس مذاكره و مناطقه رو برای چی گذاشتهن پس؟ بهطور كلّی مؤلفهی مورد نظر سعی میكنه واقعنگرانه برخورد كنه و به علاقهی يكطرفهی بیمزد و منّت معتقد نباشه}. اينه كه برمیداره يه روز صاف و پوستكنده به استاد میگه "شما منو دوست دارين." استاد میگه "نه. اشتباه میكنی." مؤلفه میگه "اشتباه نمیكنم." و استاد میگه "چرا. اشتباه میكنی. من -خـــيلی- دوستات دارم." و مؤلفه میگه "ولی من شما رو دوست ندارم." و تموم. استاد هم برمیداره از سوربن پذيرش میگيره و میره كه اين دور و برا نباشه.
مؤلفه ممكنه اقرار كنه كه يه روزی فكر میكرده شايد لازم بوده اوّل جملهش بگه شما آدم نيكويی هستين، با اينحال ... ، تا اقلاً چهار تا دونه از حفرههای دل استاد يههو خالی نشه و دوستداشتهنشدناش در اين مورد خاص رو دال بر بیكفايتی خودش تلقّی نكنه. ولی اگر قبلاش يه رفرنس مورد اعتماد از يه گوريلانگوری مجرّب واجد شرايط داشت، همون موقع میتونست يقين داشته باشه كه درست عمل كرده؛ كه به عنوان يه مؤلفهی انسانی، فقط وظيفه داره امورات خودشو ضبط و ربط كنه و هيچ مسئوليت اضافهای در راستای توجيه ديگران و بدتر از اون، پذيرش هر چيزی هرچهقدر هم كه امتيازآور باشه نداره، ولو اين كه كل قضيه سرشار از لطف و نيكويی باشه.
ممكنه از اين مؤلفه درخواست كنيم كه تا پيدا شدن يه گوريلانگوری واجد شرايط مجرّب، استارت كارو بزنه و يه نيمچه پاورقیای برای يكی از صفحات ميانی رسالهی"موضعگيری مناسب در برابر مسئلهی دوستداشتهشدن" بنويسه. ولی مؤلفه كماكان اصرار میكنه كه فقط وظيفه داره امورات خودشو ضبط و ربط كنه و هيچ مسئوليت اضافهای در راستای توجيه ديگران و بدتر از اون، پذيرش هر چيزی هرچهقدر هم كه امتيازآور باشه نداره، ولو اين كه اون چيز، نوشتن يه نيمچه پاورقی برای يكی از صفحات ميانی "رسالهی موضعگيری مناسب در برابر دوستداشتهشدن" باشه.
آقای الف از صبح محو بود. عين ابرهای پفپفی كه سايهشون، عكس ِ لطيف كُركیشون میافته روی زمين جلوی پا، روی چينهای لباس، روی كاپوت ماشين، و همين كافی بود. نگاه نمیكردم به بالای سرم. ردّشو نمیزدم. توی شكماش دنبال شكل دايناسور نمیگشتم. میرفتم جلسه؛ میاومدم بيرون؛ گزارش طوفان گوستاو مینوشتم؛ كپی میكردم و میبردم دفتر. بخش تخليهی اضطراریش آبوتاب بيشتری میخواست. بَرش میگردوندم؛ مینوشتم؛ خط میزدم؛ انگشتمو میكشيدم روی تن فلشمموری سياه كه يخ و صيقلی بود و جون میداد برای انعكاسِ تصوير چيزها. "مقامات رسمی نيواورلئان افرادی كه در برابر تخليه اضطراری منطقه آسيبپذير مقاومت كنند را تهديد به دستگيری كرده و هشدار داد اين افراد در صورت عدم ترك اين محدوده از خدمات امداد و نجات محروماند".
شب كه شد، نُه كه شد، ده كه شد، داشت يازده كه میشد، گردنم خواب رفته بود و بوی سايهی ابر میدادم. زنگ زدم و صداش از پشت كوه میاومد. از خيلی دور. نفساش داغ بود. حرارتش از پشت دگمههای گوشی میزد به لالهی گوشهام و پرزهاشو سشوار میكرد. گفت نيومدم كه مريض نشی. نيا. مريض میشی. گفتم ها ها ها؛ يادت رفته از خودم گرفتهایش؟ پريدم پشت رول و روندم تا پيشاش. چوبهای تختاش هم داغ بودن از فرط تب. سه چهار تا لباس روی هم پوشيده بود. گفت نچسب بهم. لبهاشو به هم فشار داد. گفتم ها ها ها؛ كاش به تو ربط داشت. موهامو سفت بسته بودم. سرمو يه جوری چسبوندم بهاش كه لشگر دونههای قلقلی كه از چشمام ليز میخوردن پايين، سر راهشون از قلمرو اش رد نشن. خودمو سفت گرفته بودم كه نلرزم. چشماش قرمز بود. گفتم ببندشون. هی باز میكرد. گفتم شاختو میبُرما ! بخواب! خنديد. اونقدر روی پلكاشو بوسيدم كه بست و ديگه بازشون نكرد. نزديكای ۱ زدم بيرون. تا صبح ابرهای پفپفی از جلوی پلكهام كنار نرفتن.
امروز هی نگاهش میكنم. ميلیمتر به ميلیمتر. يه ربع پيش شبيه يه بالن بزرگ بود. الآن كمكم داره شبيه يه گاو تازهزاييدهی شاخبريده میشه با پستونهای در شرف تركيدن. بخش تخليه اضطراری هنوز كامل نشده. فلشمموری به هنوهن افتاده. مینويسم " زن و مرد جوانی كه علیرغم هشدارهای مقامات به دليل معلوليت زن از تخليه محل سكونت خود امتناع ورزيده و ريسك موجود را پذيرفته بودند، امروز و پس از رفع خطر از سواحل شهر، ميزبان همسايگانی هستند كه به تدريج به منازل خود بازمیگردند. ". زنگ میزنه و صداش نزديكه. از پشت دگمههای گوشی سرمای معطّرش میزنه به گوشام؛ انگار گوشمو با خميردندون نعنايی مسواك كرده باشم.
من دست كسی كه میخواماش؛ دست قهوهای سوختهی رگداری كه روی سر و گردن و همهی تنام میلغزه؛ دست آرامبخشی كه اشكامو پاك میكنه، موهامو از پيشونیم پس میزنه، درها رو برام باز نگه میداره تا رد شم، توی آسانسور و راهپلّه و مهمونی و صف و رقص دور كمرم حلقه میشه، كمرم رو ماساژ میده، به جای بالش زير سرم جا خوش میكنه، كه اگه دم دستام باشه يا دارم نوازشاش میكنم و يا میبوسماش رو، تا ته، تا خود ِ آرنج قشنگاش توی ماتحت گاو ديدهم. ديدهام كه وقتی از اون سوراخ گـَل و گشاد بيرون میياد، به تاپالهی تر و تازهی زندهی قهوهای - و گاهی بسته به مود گاوه زيتونی و حتی ليمويی- آغشتهس. ديدهم كه چهطور مثل كتاب آسمونی يه پيامبر ِ ناخوندهی ناشناس، به رحِم يه گوسالهی از همهجا بیخبر ِ مامان-تو-بی نازل میشه.
من پای كسی كه میخواماش، پای بلند و كشيدهای كه دور زانوهام میپيچه، پايی كه بابهونه و بیبهونه روش میشينم و تاب میخورم، غذا میخورم و تلويزيون میبينم، پايی كه انگشتای يخمو گرم میكنن رو ديدهم كه تا غروب برای سركشی به هزار تا گاو خانوم، دونهدونه به همهی بهاربندها سر میزنه. ديدهم، اصلاً شمردهم كه روزی چندين كيلومتر راه میره.
من دست كسی كه میخواماش، دستی كه انگشتاشو میمكم رو ديدهم كه چهطور سرِ گوسالهی مُردهای كه لگناش عين پازل به لگن مادرش چفت شده و پايينتنهی نحيف و خشكيدهش نمیتونه از بدن مادر بيرون بياد رو گرفته و در حالی كه يه پردهی نازك اشك جلوی چشماشو پوشونده، با همهی تواناش به سمت بيرون میكشدش و اونقدر به اين كار ادامه میده تا دست خودش تقريباً از جاش در میره. ديدهم كه با همون دست تكوتوك حيوونا رو نوازش میكنه، جيرهی غذايیشون رو كنترل میكنه، اونايی رو كه شيطنت كردهن و پَر و پاهاشون به آخور گير كرده آزاد میكنه، اونايی رو كه دارن برای هم شاخ و شونه میكشن از هم سوا میكنه و لابهلای همهی اين كارا، زنگ زدن به من و جواب دادن اساماسهام از برنامهش حذف نمیشه. حتی ديدهم كه گاهی يكی از كارگرهاش تلفنشو براش كنار گوشاش نگه داشته تا بتونه با من صحبت كنه.
دست ِ محبوب من، صورتحسابها و فاكتورها و قبضهای باسكول و شمارهی چكها و ليست خريد رو وارد كامپيوتر میكنه. آخر ِروز، ظرف مخصوص من از شير چرب تازه لبپَر میزنه؛ و اون دست و پا چهلوپنج دقيقه با دنده و گاز و كلاچ و ترمز همنشينی میكنن تا به من برسن و كامپيوترم رو تعمير كنن، برام يادداشتای عاشقونه بنويسن، ادای قر و اطوار ِ فیفی جون رو در بيارن -كه يه دختر خيالیيه شبيه همهی اطرافيان ما كه تا اسم چهارپايان میياد، حتی اگه چهاردست نيك و نيكو باشه ندای اهاه و پيفپيفشون گوش فلك رو كر میكنه- ، كتاب ورق بزنن، از توی كابينت فنجون در بيارن، دور تنام حلقه بشن و من كلمهای از درد و خستگیشون نشنوم. تن كسی كه میخواماش بوی كار میده و من گاهی وقتی دارم زير دوش آب گرم، اون دستا و پاها رو میبوسم و كفمالی میكنم، داد میزنم و میذارم بدونه كه اين ۲۰ تا انگشت و همهی عضلات و استخونا و پوست و گوشت و مفاصل و ضمائم دور و برش، اين مجموعهی دوستداشتنی، دلخوشی خنك و ناب من، گنج يواشكی منه اصلاً.
بعضی کارا توی زندگی مثل ول كردن باد معده میمونه. منظورم اينه كه ابنای بشر با تنوع شگفتانگيز طبعشون، با ذائقهها و روشهای متفاوت تغذيه، استرسها، فشارها، محرّكها و بازدارندههای رنگارنگ، سيستمها و مكانيزمهای گوارشی اثر-انگشت-گونه، معجونهای منحصر-به-فرد از يه پاتيل هورمون و آمينو-اسيد معدوی و باكتری و قارچ و ويروس و كاتاليزور و يه خورجين انواع زائدهی رودهای و لنف و بافت سرينی و ماهيچههای مخطّط دفعی ماتحت، سطوح مختلف توانايی در كنترل خودشون در ملأ عام و بالاخره سهميههای مختلفشون از درد و مرض و ورم فيزيكی و متافيزيكی، در نهايت صدا و بوی باد معدهشون تفاوت چشمگيری -يا دستكم يه حداقل تفاوت قابلاعتنايی هم- با هم نداره لامصّب.
حالا تو توی تلفن عمومی سر كوچهتون سكهی تمامبهار آزادی بنداز اگه اينجوری دچار انبساط خاطر میشی؛ ولی توقع نداشته باش بيشتر از سه دقيقه بتونی حرف بزنی؛ تازه اونم با "خارج".
ديستينگويشينگ فيچر؟ *
نیم متر زلف خرمايی صاف با الياف نازك. وقتی دلام بياد به شامپو پانتن خواهره دست بزنم -بس كه پشت چشم نازك میكنه، و پشتبندش از شامپو تقويتی-نرمكننده مامانه بزنم -بس كه میگه اين بدتر موهاتو خراب میكنه، و قاطی اين همه ساعت شلوغ فرصت حسابی شونهزدن و باز گذاشتن و تكونتكوندادن سر توی هوا، پاشوندنشون به گل و گردن و شونهها تا تبخير نماش دست بده، گودی كمرمو خيلی لطيف و نرم قلقلك میدن، چشمامو يه چند درجهای روشنتر و استخونای گونهمو يه چند ميلی برجستهتر میكنن و شبيه اون دختره میشم تو بوردا قدیمیيه كه لبهی كاغذاش تحليل رفته، كه ساقهی گل لای دندون، روی شكم دراز كشيده لای چمن موّاج برّاق سبزِ-طلايی، موهاشو داده به آفتاب تا داغ بشن و قوس كمرشو به وزن يَلهگی ِسر و سينهی يه مرد تيرهپوست سفيددندون تا داغتر. ممكنه فكر بشه كه بهبه و چهچه و هكذا؛ ولی وقتی آقای الف فتيش ِ مو نيست؛ و در حقيقت فتيش كه نيست هيچی، اندازهی يه مرد نا-فتيش هم از جادوی مو لذت نمیبره كه هيچی، اندازهی يه زن فتيش/ نا-فتيش هم به همين ترتيب؛ اين متن اساساً از حيز انتفاع و انپزاز و افتخار و اينطور مسائل خارجه و از ورود به عرصهی اروتيسم و نارسيسيسم عاجز. صرفاً گفتم كه گفته باشم؛ كه يادم بمونه وقتی روی تشك زبر اون يا لای پتوی سفيد نوازشگر من تنگ هم چسبيدهيم و با يه غلت منو میكشونه بالا و سوار تناش میكنه تا به لباش مسلّط باشم، از توی صورتاش، از توی چشم و چارش پسشون میزنه كه قلقلكاش نياد و حواساش پرت نشه؛ و البته عوضاش تو سشوار كشيدنشون از همهی آرايشگرايی كه زير دستشون نشستهم ماهرتره و نرمتر و مهربونتر. گفتم كه يادم بمونه.
*. Distinguishing Feature