تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
پنجشنبه سی ام آبان 1387

بار ديگر جايی كه دوست می‌داشتم- 3

ما بزرگ شديم و آب كم. دغدغه‌هامان از يكی شد دو تا و از دو تا شد سه تا؛ و  انبوه شعارهای صرفه‌جويی طوری آوار شد روی سرمان كه عذاب وجدان مجال پر كردن دائمی استخر را ازمان گرفت. آپارتمان‌های اطراف مشرف شدند به خلوت خيس‌مان. همسايه‌ها كم‌حوصله شدند برای شنيدن سر و صدامان؛ و اين شد كه آب خشكيد و خالی شد.

تا لحظه‌ای كه اوّلين كاميون پر از خاك قهوه‌ای جان‌دار از سربالايی حياط بالا نيامده بود، همه چيز را به شوخی برگزار كرده بوديم؛ و تازه آن‌جا بود كه خارهای زمخت اتفاقی كه داشت به وقوع می‌پيوست به صورت‌هامان فرو رفت. تازه باور كرديم كه غمی خواهيم داشت در رديف غم كسی كه كافه‌‌ی پاتوق ده ساله‌ی عصرهای سه‌شنبه‌اش را‌ كوبيده‌اند برای برج‌سازی؛ يا كسی كه نامادری‌اش با روبدوشامبر ساتن نيلی‌رنگ مادر فقيدش شيشه پاك می‌كند. كاميون‌ها سنگين می‌آمدند و سبك‌بار برمی‌گشتند. زمين می‌لرزيد. قلوه‌سنگ‌های خوابيده لای سيمان موزاييك‌های شش‌ضلعی غول‌پيكر كف حياط، زير چرخ‌هاشان از جا در می‌آمد و حفره‌های ريز و درشت بر جا می‌گذاشت. ما دخترها و پسرهای «خرس گنده» ايستاده بوديم و تماشا می‌كرديم. اوْل اشك ريختيم؛ بعد هق‌هق كرديم و بعد سكوت. دل‌خوشی كودكی‌هامان داشت باغچه می‌شد. من گفتم: خيلی نامرد و خائن است اگر اجازه بدهد گلی، بوته‌ای، درختی چيزی روی‌اش رشد كند.

8 سال از آن روز گذشته است. هر چه چمن توی باغچه كاشتند، گـــَر شد و به سرعت سوخت. انگار كسی شبانه به شعله كشيده باشد اش. بوته‌های رُزش پا نگرفتند. سروهای نقره‌ای، درختچه‌های آزاليا و نهال‌های كاج‌‌اش خشكيدند. پيچك‌هاش قهوه‌ای و لجن‌گرفته شدند، بنفشه‌های دم عيد هر سال‌اش پژمرده و تأثّر‌ برانگيز. طبق قراردادی تخطّی‌ناپذير، هر نگاهی به حياط با آهی از سر حسرت و سبقت گرفتن‌هامان در تعريف خاطرات هزاران-بار-گفته‌ی نخ‌نما دنبال می‌شد؛ و اين فرآيند ‌ساده، مسكّن غصه‌ی بی‌درمان ما بود.

هاله‌ی نااميدی در چشمان يك باغبان، از آن چيزهايی‌ست كه ديدن‌اش قلب برای آدم نمی‌گذارد امّا؛ عزيزت هم كه باشد بدتر. بارها با ديدن سيمای بغض‌كرده‌ی حياط، از اين كه دست‌ استخر را توی پوست گردو گذاشته بودم پشيمان شدم؛ گاهی هم فكر كردم اين سال‌ها برای گوش كردن حرف من كافی‌ست و بهتر است خودش پيش خودش تصميم بگيرد كمی هم نامردی و خيانت را امتحان كند و مطمئن باشد ما روی‌مان را آن‌طرف می‌كنيم، انگار نه انگار كه داريم می‌بينيم‌اش. گرچه هنوز گمان می‌كنم آنْ من نبودم؛ غم بود كه حرف می‌زد از زبان من. خود ِ خود ِ بومرنگ ِ پيرمان بود كه شكايت می‌كرد؛ شايد چون می‌دانست پوسته‌ی آبی ِ آفتاب‌خورده‌اش به خاك زبر و شور حسّاسيت دارد؛ تن‌اش وزن ماشين متجاوز چمن‌زنی و لاستيك فرغون و كلوخه‌های كود سياه را تاب نمی‌آوَرَد؛ تنگنا و تاريكی، پرهيز از انكسار چندين باره‌ی نور تابستانی مكدّرش می‌كند. می‌دانست كه رسالت‌اش فقط آن است كه زلالی آب را در شكم‌ نگه دارد؛ و نه بيشتر؛ و نه خشن‌تر.

وقت‌هايی كه پشت پنجره‌ها ايستاده‌ام، به حياط زل زده‌ام و مامان پيش‌درآمد آن تلخی معهود را توی چهره‌ام پيش‌بينی می‌كند و می‌داند الآن است كه متلكی بار خودم بكنم، می‌گويد «روزگار شتر خرفتی‌ست مامان. تقصير تو نيست كه يادش نمی‌رود. زياد به‌اش فكر نكن . . . اصلاً پاشو برو ببين از آن لواشك‌ها باز هم مانده؟ »  

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

من خاطره‌ی دنباله‌دارم را به احترام اثبات چندين و چند باره‌ی يكی از حقايق نه چندان دل‌چسب‌ زندگی‌ام، دُم‌بريده می‌گذارم.

 ساعت 8 و 12 دقيقه‌ی صبح ديروز، من توی اتوبان تهران- كرج و درست زير بيل‌برد «روز جهانی بدون حادثه» تصادف كردم. با يك پرشيای سفيد نو كورس گذاشته بودم. بله؛ من آدم كلّه‌گنده‌ای هستم. بله؛ من گاهی آدم بی‌قانونی هستم. بله؛ من گاهی كورس می‌گذارم. كنار دختر راننده، پسری نشسته بود كه گمان‌ام تمام انگيزه‌ی دختر برای لايی كشيدن محسوب می‌شد. تشويق‌های او را از توی آيينه می‌ديدم و تلاش دختر را برای چند ماشين جلوتر افتادن و دريافت ماچی آب‌دار. مادامی كه من جلوتر بودم – با اين كه خلاف مرام كورس‌گذاری شمرده می‌شود- به‌اش با چراغ علامت می‌دادم. اعتماد به نفس كافی را نداشت و اين از طرز فرمان دادن‌اش كاملاً مشهود بود. بهتر بود هواش را داشته باشم. حتی چند بار هم به‌اش راه دادم و خواستم قضيه را تمام كنم؛ اما خودش ول‌كن نبود. پسر كناردستی‌اش تازه گرم شده بود و گويا حوصله‌اش سر می‌رفت كه اين راه كسالت‌بار را بدون ماجراجويی طی كند. داشتم  آلبوم «هريس آلكسيو» را به دنبال يكی از آهنگ‌های محبوب‌ام بالا و پايين می‌كردم كه ناگهان توی لاين اضطراری، بی‌مقدّمه جلوی من را خالی كرد و من ماندم و 120 تا سرعت و سمندی كه داشت در فاصله‌ی 20 متری من خوش‌خوشان دنده‌عقب می‌آمد! بله؛ من ترمز گرفتم. بله؛ من نتوانستم در آن فاصله‌ی كم، سرعت‌ام را كم بكنم. بله؛ من در 2 متری سمند دست‌هام را از روی فرمان برداشتم و محكم سرم را چسبيدم. بله؛ من بعد از برخورد با ماشين جلويی، با گارد ريل برخورد كردم و چرخيدم و داد كشيدم و همان‌طور عمود بر مسير اتوبان تا وسط لاين 2 رفتم و  هر آن گفتم الآن يكی می‌آيد و من را و نيمه‌ی جلويی ماشين را می‌كــَنـَد و می‌برد چندصد متر جلوتر تحويل آسفالت يخ می‌دهد.

 من نيمه‌بيهوش بودم. چشم‌هام بسته بود. پلك‌هام می‌پريد و زخمی كه فرياد توی گلوم انداخته بود، طعم خون می‌داد. صدای آژير الگانس پليس و آمبولانس و حرف‌های مردم را می‌شنيدم. شنيدم كه مردها درهای قفل‌شده‌ی ماشين را باز كردند و خرده‌های شيشه را از روی لباس‌های من كنار زدند. شنيدم كه مردها صندلی‌ام را عقب دادند و پاهام را از زير فرمان آزاد كردند. گوشی موبايل‌ام، پانل ضبط ام، جزوه‌ها و كتاب‌هام، سی‌دی‌هام، كيف پول‌ و كارت سوخت‌ام را جمع كردند و ريختند توی كيف‌ام تا دزديده نشوند؛ و زير بغل‌ام را گرفتند و پياده‌ام كردند. شنيدم كه زن‌ها همديگر را از نزديك شدن به من منع كردند. شنيدم يكی‌شان بر سر ديگری داد كشيد كه به من دست نزند و شانه‌هام را ماساژ ندهد؛ چون مسئوليت دارد؛ چون دردسر درست می‌شود؛ چون به آن‌ها مربوط نيست.

 يكی دو ساعت بعد روی تخت كانتينر هلال‌احمر دراز كشيده بودم تا افسر كروكی بكشد. ناگهان به خاطر آوردم كه من هنوز نگفته‌ام كه سمند داشته دنده‌عقب می‌آمده، و طبق كروكی فعلی، تنها مقصّر ماجرا من‌ام. يكی از امدادگرها را فرستادم كه پيغام من را به افسر برساند. رفت و آمد و گفت خانم راننده و بقيه‌ی سرنشينان سمند – كه تازه همان لحظه متوجه شدم همگی زن بوده‌اند- منكر دنده‌عقب رفتن شده‌اند و تا زمانی كه خودشان اعتراف نكنند، من راهی برای اثبات ادّعام ندارم. گفتم خانم‌ها بيايند تا مستقيماً با خودشان صحبت كنم. چهارتايی توی تخم چشم‌های من نگاه كردند و گفتند نه؛ به هيچ وجه دنده‌عقب نمی‌آمده‌اند. اين در حالی بود كه خانه‌شان توی شهرك دانشگاه بود و ما 100 متر بالاتر از خروجی شهرك تصادف كرده بوديم. واضح است كه خروجی را رد كرده بودند و داشتند برمی‌گشتند. حوصله‌ی بحث نداشتم. ادامه ندادم. خسارت هر دو ماشين را بيمه‌ی من پوشش می‌داد.   

 امدادگرها ازم امضا گرفتند كه مسئوليت گردن‌درد و سردرد و كبودی‌های بدن‌ام را خودم به عهده می‌گيرم، و در اسرع وقت ام‌.آر.‌آی سر و گردن می‌كنم و از دست چپ‌ام عكس می‌گيرم. خانم‌های سالم و سرحال را با يك زانتيا فرستادند داخل شهرك؛ و من و همسر ِ خانم راننده ماشين‌ها را بار جرثقيل كرديم و راه افتاديم و رفتيم و كارهای بيمه‌ را انجام داديم و گواهی‌نامه‌ها و كارت‌های ماشين همديگر را پس داديم و رفتيم پی كار و زندگی خودمان.     

 مسلّماً حادثه‌ی ديروز اوّلين تجربه‌ی اجتماعی من نبود. من را جو نگرفته، پی توجيه خودم نيستم، حال‌ام كاملاً خوب است و همه‌ی اين‌ها را خودم با سرعت نور تايپ كرده‌ام. احساس غبن هم نمی‌كنم. از زير بار بهايی كه «بايد» به عنوان هزينه‌ی كم‌دقّتی و ريسك نابه‌جای خودم بپردازم هم به هيچ وجه نمی‌خواهم در بروم. اين حادثه، نتيجه‌ی طبيعی جدّی نگرفتن «خطر» از سوی من بوده است و لاغير.   

 من خيال می‌كنم «انصاف»، كيميای زمانه است. من هميشه از كلّی‌گويی‌ها، قضاوت‌های سرسری و تعميم تلخی‌ها و نقايص حذر كرده‌ام؛ ترسيده‌ام اصلاً. با خوش‌برداشتی -نمی‌گويم خوش‌بينی- خاص خودم، برای نظريه‌‌های تندروانه‌ام برهان خلف تراشيده‌ام؛ ولی امروز با اطمينان می‌گويم قشر عظيمی از زن‌های پيرامون من، موجوداتی شديداً تك‌بعدی‌، كم‌قابليت و ترحّم‌برانگيز اند و اين واقعيت من را پژمرده می‌كند.

زن‌های پيرامون من نامرد اند. آن‌ها نمی‌توانند پشپيبانی قابل اعتماد باشند. گاهی برای دريافت محبت و توجه، و گاهی برای دست‌يابی به موفقیت، همديگر را، خودشان را و منطق و حقيقت اصيل انسان بودن را می‌كشند، از روی جسدش رد می‌شوند و نيم‌نگاهی هم به پشت سر نمی‌اندازند. همين است كه از باليدن به افتخارات‌شان، از باز شدن پرونده‌هاشان در هراس‌اند.

زن‌های پيرامون من بزدل‌اند. آوازه‌ی رقّت قلب‌ مادرانه‌شان از آن افسانه‌هاست كه مدّت‌هاست خاكسترش را هم آب برده. آن‌ها حتی اگر بدانند گربه‌ای در جواب انگشتان‌شان را نمی‌ليسد، دستی به نوازش بر سرش نمی‌كشند. زن‌های پيرامون من اصلاً خودشان گربه‌اند. محبّتی كه می‌كنند، صرفاً پاسخ است. عكس‌العمل است به محرّك‌های عاطفی محيط. كم‌تر زنی را ديده‌ام كه در بذل محبّت مستقل و بی‌چشم‌داشت باشد.

زن‌های پيرامون من ناصادق‌اند. نمی‌توانی روی برداشت‌هاشان، دريافت‌هاشان و شهادت‌شان حساب كنی. چه‌طور می‌توان كسی را شاهد گرفت كه در روزمره‌ترين وقايع زندگی، وجدان خود را انكار می‌كند؟ كدام‌مان در اطراف‌مان زن‌های حسرت‌زده با ماسك رضايت و خوش‌بختی بر چهره را نديده‌ايم؟ كدام‌مان زن‌هايی را نديده‌ايم كه از بچّه‌ها متنفّرند، ولی بچّه‌دار می‌شوند و بعد با فرزندان‌شان تند و مزوّرانه و انتقام‌جويانه برخورد می‌كنند؟  ‌

زن‌های پيرامون من نمايشی‌اند. نمايش بی‌نقصی از داعيه‌ی اقتدار، استقلال و مسئوليت‌پذيری. وقتی پای عمل می‌رسد، همه‌ی ضعف‌هايی كه مجدّانه سعی در انكار آن‌ها داشته‌اند را به خاطر آورده و كنار می‌كشند. دوش‌های مردهای اطراف هميشه برای پذيرش بار مسئوليت‌ها‌ - حتی شخصی‌ترين‌شان – و تسكين آلام خودساخته‌ی آن‌ها آماده است.

زن‌های پيرامون من سكّه‌های يك‌روی‌اند. مأيوس كننده‌اند. آن‌ها هرگز نتوانسته‌اند هم شيطنت كنند و هم عاقلی. هرگز نتوانسته‌اند بی‌ شيله و شبهه افتخاری ذاتی كسب كنند، و اگر كرده‌اند، از خير در بوق و كرنا كردن‌اش بگذرند. نتوانسته‌اند هم قوی باشند و هم فارغ از جلوه‌فروشی. نتوانسته‌اند هم بی‌پروا باشند و هم پای كاری كه می‌كنند، عقيده‌ای كه دارند، شعاری كه می‌دهند بايستند. نتوانسته‌اند عاشقيت ِ محض كنند و اكيداً نخواهند كه هم‌زمان معشوقی هوش‌رُبا هم باشند.   

 ديروز، هجوم دوباره‌ی سر پنجه‌ی حقيقتی بود كه سال‌هاست بيخ گلوی من را در چنگ می‌فشُـــرَد؛ و من سرانجام نفس‌ام را به او باختم. دوستان گل سنبل زلف‌دراز ِ من كه اين صفحه را می‌خوانيد، حال‌ام را نپرسيد. شما از همان زن‌های پيرامون من‌ايد. از آن‌ها كه هيچ‌وقت حمايت‌گر نبوده‌اند؛ از آن‌ها كه سوت‌زنان از روی استخوان‌های آدم می‌گذرند؛ از آن‌ها كه دروغ می‌گويند و از صحنه‌‌ی حوادث خودساخته متواری می‌شوند. من خوب‌ام، دورم را خلوت كنيد. بگذاريد هوا بيايد.     

شنبه هجدهم آبان 1387

بار ديگر جايی كه دوست می‌داشتم- 2

 صبح‌هايی كه علی‌آقای كارگر آب لجنی‌شده‌اش را خالی‌ می‌كرد، با دخترها و پسرها جمع می‌شديم و يك خط می‌كشيديم وسط استخر و كم‌عمق را از پر‌عمق جدا می‌كرديم. پر‌عمق را می‌داديم به علی‌آقا، چون ديوارهاش بلندتر بود؛ كم‌عمق را دوباره به پنج قسمت تقسيم می‌كرديم؛ و البته كه بعد از يك ساعت فقط من و علی‌آقا آن تو باقی مانده بوديم و او داشت با لهجه‌ی اشرافی كابلی‌اش برای‌ام چيزهايی از خانه‌ی ويلايی فاخرشان در وطن می‌گفت. "هانی" نيم‌متر از كف را آن‌قدر سابيده بود كه برق می‌زد، و بعد مچ دست‌اش را گرفته و نالان رفته بود. بقيه هم جيم شده بودند برای فوتبال، خواب، آتاری يا چيپس و ماست موسير. چنين شب‌هايی من معمولاً سيم‌های بُرس را از كف دست‌هام بيرون می‌كشيدم‌ و از فكر آن همه آب آبی تميز ِ فردا سرمست می‌شدم.

آن عصر برفی ِ دوازده سالگی، كنار همان آب ِ جابه‌جا يخ‌بسته‌ ايستاده بودم كه انگشتر نگين‌قرمزم از انگشت‌ام بيرون سُريد و از لای شكاف‌ها راهی پيدا كرد و غرق شد. همان كه هل‌اش داده بودم، بدون لحظه‌ای ترديد لباس‌هاش را درآورد و لايه‌ی نازك يخ را شكست و ‌شيرجه زد و آن‌قدر زيرآبی رفت تا پيداش كرد و آوردش بالا و گذاشت‌اش كف دست‌ام. بعد سينه‌پهلو كرد و من تا يك هفته اشك ريختم.    

كتف راست‌ام روزی شكست كه لبه‌ی نرده‌هاش نشسته بودم و داشتم سوت‌بلبلی تمرين می‌كردم. آمدم جديّت به خرج بدهم و با انگشت‌های هر دو دست‌ام امتحان كنم كه تعادل‌ام را فراموش كردم و از پشت نقش زمين شدم. سوت – حتّی معمولی- را كه هيچ‌وقت ياد نگرفتم به كنار، كتف‌ام را هم چهار بار اشتباه پانسمان كردند و دوباره باز كردند و از نو بستند.

فرقی نمی‌كند در چه حالی باشم؛ كافی‌ست چشم‌هام را ببندم و نفس‌ام را چند ثانيه‌ای حبس كنم. آن وقت است كه سرمای روزی كه قرار گذاشتيم به پسرك ترسو شنا ياد بدهيم می‌خزد توی همه‌ی سلّول‌هام. با يك پسر ديگر تصميم گرفته بوديم ببريم‌اش توی پرعمق و جايی رهايش كنيم كه جز با شنا كردن نتواند خودش را نجات بدهد. به خيال خودمان دوره‌ی آموزشی فشرده‌ی تر و تميزی بود كه بی‌ترديد به ثمر می‌نشست. گفتيم بازوهاش را از دو طرف حلقه كند دور گردن‌های ما و پا بزند. وقتی لحظه‌‌ی موعود در عمق سه متری فرا رسيد، پسرك از ترس جان شيرين‌اش به جای پا زدن، با فشار دادن ما زير آب و تقسيم وزن‌اش روی‌ سرهامان سعی كرد خودش را روی آب نگه دارد. طبق عدالت محتوم جاری در جهان هستی، ما كه داشتيم می‌مرديم اندكی دست و پا می‌زديم و پسرك كه سُر و مُر و گنده داشت ما را می‌كشت، بسياری فرياد. اين فرآيند بيش از يك دقيقه ادامه داشت و من و مربّی بخت‌برگشته‌ی شماره 2 آن زيرها نااميدانه به جان كندن حباب‌زای همدیگر نگاه می‌كرديم؛ تا اين كه شلوار جين و موهای مامان‌ام را ديدم كه آمد و ما را يكی‌يكی از آب گرفت و دمر خواباند روی سنگ‌های لبه‌ی استخر، و در اوج فعاليت‌های امدادی‌اش چنان سيلی‌ای به صورت من نواخت كه نظيرش را هرگز نچشيده بودم . . .

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

بار دیگر جايی كه دوست می‌داشتم- ۱

روزگار گاهی بد طور پيله می‌كند. شتر خرفتی می‌شود. تن‌پوش ِ كودكی‌ام را اگر از خودم بكـَنم و پهن‌اش كنم چند متری آن‌سو تر و در لانگ‌شات نگاه‌اش كنم، انگار جوهر آبی‌رنگ حجيم و غليظی رويش ريخته و نم‌نم به خورد ِ تمام بافت‌اش رفته، تا لای همه‌ی گره‌های متراكم‌اش جا خوش كرده است. فكر می‌كنم هنوز بلد نبودم "دست‌ول" راه بروم كه شنا ياد گرفتم. كوچك‌ترين حوله‌ی سر-همی ِ جهان گمان‌ام جزء سيسمونی من بوده باشد. من آب‌چكان‌ترين خردسالی دنيا را توی آن استخر عجيب گذراندم. عجيب از آن جهت كه هندسه‌ی معيّنی نداشت، ولی بی‌شكل هم نمی‌توانستی بنامی‌اش. هم "اِل" بود و هم نبود. يعنی برای ال بودن زيادی عريض و اريب بود. "وی" هم نبود. اصلاً گوشه‌هاش قائمه يا تيز و زاويه‌دار نبودند. قوس ملايمی داشتند. انگار آب آن‌جاها صيقل نامحسوسی خورده بود. بيشتر شبيه بومرنگ بود؛ يا انگار داشت می‌رفت كه بومرنگ بشود، ولی در ميانه‌ی راه منصرف شده بود.

احمقانه‌ترين عادت‌ها، مازوخيستيك‌ترين توهّمات، بالغانه‌ترين پشتكارهای كودكانه، خالص‌ترين تجارب عاطفی، جدّی‌ترين آسيب‌های جسمی‌ و اوّلين "نی‌يـــِر دِث اكسپيريـــِنس" من در ارتباط مستقيم با همان استخر رقم خورده است. به عشق آ‌ن‌جا بود كه من تا آخرين امتحان‌های ثلث اوّل هم هنوز مايوی ارغوانی‌رنگ‌ام را زير مانتوی مدرسه به تن داشتم و فين‌فين، گلو‌درد و لرز ِ پاييزی مهمان اجتناب‌ناپذير‌‌م بود. از لبه‌ی يكی از تخته‌سنگ‌های بزرگ و ليز حاشيه‌اش بود كه يكی از پسرهای چشم‌آبی ِ محصول مشترك دايی و عمّه را كه خم شده بود و داشت برای شيرجه تمركز می‌كرد، هُل دادم توی آب و تا يك هفته وقتی دست‌-به-‌شكم راه می‌رفت، به‌اش خنديدم و يكی از دندان‌های رديف بالا از سمت چپ دهان‌ام به طرزی گرگ ِبدجنس‌‌وار ‌درخشيد.

غروب‌های ديرهنگام تابستانی كه تنها توی آب تيره دست‌و‌پا می‌زدم، ناگهان بی‌حركت می‌ماندم و خيال می‌كردم آخرين هِرم‌های كم‌جان موج‌هايی كه تقلّای خودم ساخته بود، دماغه‌ی كوسه‌هايی است كه دارند خون مرا بو می‌كشند و الآن است كه ناپديد شوم و روی آب از همان دايره‌های سرخ كليشه‌ای مرسوم درست بشود. صدای برخورد آب با اِسكيمرها انگار غرّش وال‌های غول‌پيكری بود كه جلال مقامی جمعه‌ها توی "ديدنی‌ها" حرف‌شان را می‌زد، و من زير آب با چشم‌های باز دنبال‌شان می‌گشتم؛ و ‌تصفيه‌خانه‌اش با آن پلّه‌های تاريك به سمت زير زمين، تارهای عنكبوت‌های سمج سر در و بوی برگ گنديده‌ و آهن زنگ‌زده‌اش، مخوف‌ترين تهديد امنيتی آن سال‌های من به شمار می‌رفت . . .

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

پشت بسته‌بندی بستنی، جايی نزديك درز پــِرِس‌شده‌اش نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا چنين چيزی. بچه‌ها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشته‌اند جای نامربوط؛ و گفتند "يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد!" كلّی هم به ريش عقده‌ای ِ‌ خودشيرين‌اش خنديدند. من فكر كردم شايد روزی، در جاده‌ای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوب‌اش، عزيزش، عشق‌اش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد. بستنی نيم‌خورده را پرت كردم بيرون.

 

 

خاطرات يك ليمو- 1

 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

می‌نویسی برای‌ام؟ با سبز پُر‌رنگ می‌نویسی؟ دست‌نویس‌هات را می‌دهی به من؟ روی كاغذ كاهی باشد. از آن زرد‌هایش. بوی آلوی كوهی بدهد. از آن تُرش‌هایش.

بغل‌ام می‌كنی؟ فشارم می‌دهی؟ پروانه‌ی ترقوه‌ام را می‌بوسی؟ روی سنگ باشیم. سنگ‌اش تـگری باشد. بوی روغن سوسمار بدهد. از آن وحشی‌هایش.

مرا نقّاشی می‌كنی؟ نشان‌ام می‌دهی چگونه‌ام؟ از پشت چشم‌های تو خودم را ببینم؟ لُخت باشم. معجزه باشم. دگمه نداشته باشم. بوی طالبی بدهم. از آن كال‌هایش.

دست‌ات را می‌گذاری روی پیشانی‌ام؟ ورد می‌خوانی؟ می‌گذاری ردّ انگشت‌های كشيده‌ات را آن‌جا داشته باشم؟ هیچ وقت نشویم‌اش. بوی خاك بگیرد. از آن خیس‌هایش.

می‌گویی دوست‌ام داری؟ به سمت خانه‌ام فریاد می‌زنی می‌پرستی‌ام؟ كلمه‌هات را پر می‌دهی به هوايم؟ اسم من از دهان تو بیرون بیاید. بوی خودم را بدهد و ميوه‌ی كاج. از آن آب‌دارهايش.    

 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

هفت. كف دست‌‌ام را نگاه كن! خط‌ها نوشته‌اند قلب من در سی‌‌و‌دو سالگی خواهد ايستاد. وای. سرت را به چپ و راست تاب نده به قانون غريزی ناباوری! خواب‌ ديده‌ام كه ما در اوج شادكامی ِ سی‌و‌دو‌ سالگی مشترك‌مان نصف خواهيم شد. ستاره‌شناس پوست‌گندمی ِ گرانادايی ِ تور كوير مرنجاب هم سبيل‌ دود-زده‌اش را جويد و همين را گفت. من كاری به كار كسی نداشتم. داشتم اجرام برشته‌ی فلكی را می‌شمردم. از دور خيره شد به‌ام و آمد و به فرانسه گفت و رفت. آخ. روزی هزار تا هم كه باشد، می‌شود هفت تا سيصد‌و‌شصت‌و‌پنج‌هزار تا. سخت‌‌تر بچسب! تندتر ببوس! وقت تنگ است.

دوشنبه ششم آبان 1387

هيچ اتّفاقی – حتّی بلع سيّاره‌‌ای نويافته‌‌ واجد علائم حيات توسط يك سياهچاله‌ خلق‌السّاعه‌ی كيهانی- ‌ ناجوانمردانه‌تر از ترك برداشتن تعاريف و باورهای عميق و ترديدناپذير يك ذهن كودكانه در بزرگسالی نيست.

از شكاف دو لنگه‌ی در حياط كه به لطف بازوهای هيدروليكی داشتند با حوصله‌ای مثال‌زدنی از هم دور می‌شدند، زنی را ديدم كه به سمت در ورودی ساختمان قدم برمی‌داشت. پشت‌اش به سمت من بود، روسری تركمن بزرگ مامان‌ را لاقيدانه سر شانه انداخته بود و مشخصاً به دشواری و با كمی اغماض نيمه‌لنگان راه می‌رفت. گرچه در فرصت چند ثانيه‌ای راندن تا بالای حياط، نتوانستم هيبت و طرز تكان‌خوردن اندام‌اش را با استيل هيچ‌كدام از آن‌هايی كه به اين خانه رفت‌و‌آمد داشتند تطابق بدهم، ولی بوی مشقّتی كه جابه‌جا كردن آن هيكل درشت به استخوان‌هاش تحميل می‌كرد، از آن فاصله توی دماغ‌ام می‌پيچيد و انگار صدای معلم كلاس اوّل‌ام را قاطی هم‌سُرايی يك كُر هزار نفری شنيده باشم، قلب‌ام را به تپشی از سر انس وا می‌داشت. تا قفل فرمان را بزنم، صدای پاشنه‌هاش روی پلّه‌ها و خوش‌و‌بش‌ مامان باهاش را شنيده بودم. وارد پذيرايی كه شدم، سرش پايين بود. حلقه‌ی انگشت‌های چروك‌خورده‌ش را از دور كمر استكان لب‌طلايی باز كرد و خواست كه بلند شود. نگذاشتم. نزديك شدم و تا فروغ چشم‌های آبی بی‌نهايت كم‌رنگ‌اش را نديدم، نشناختم كه مامان‌بزرگ ِ "گورباچوف" است.

گورباچوف نوه‌ی ملوك خانوم بود. يعنی من و پسردايی‌هام اسم‌اش را گذاشته بوديم گورباچوف؛ وگرنه كه خودش برای خودش اسم داشت و اسم قشنگی هم داشت. دامن‌های چين‌ و واچين كوتاه دل‌ربا می‌پوشيد؛ گوشواره‌های برّاق نگين‌دار گوش می‌كرد؛ كفش‌های ورنی قرمزش محبوب قلب ما بود؛ و لب‌های غنچه‌ی خون‌چكان داشت با چشم‌هايی لاجوردی به درشتی ازگيل‌های چاق و رسيده. فقط مو نداشت. ملوك خانم و دخترش با حسرت سنجاق‌سر‌های اكليلی، تل‌های پولك‌دوزی‌شده و شانه‌های چوبی نفيس را لای يك بند‌انگشت كُرك تـُنُْْــكی كه ظرف شش سال روی سرش روييده بود مهار می‌كردند. عصرهای كوچه قرق او بود، بس كه خوب دوچرخه‌سواری می‌كرد. اوّل جك دوچرخه‌اش را پايين می‌زد؛ می‌نشست لبه‌ی جدول؛ جوراب لبه‌-تور-دارش را تا جايی كه می‌شد بالا می‌كشيد؛ چسب‌های كفش‌اش را سفت می‌كرد و بعد بلند می‌شد، پشد دامن‌اش را می‌تكاند، جك را با نوك كفش‌اش آزاد می‌كرد و همراه ما ركاب می‌زد. گاهی محض تندتر راندن، با چنان هيجانی پاهاش را بالا می‌آورد كه صورتی ِ شورت‌‌اش از زير دامن‌اش توی چشم می‌زد؛ و هميشه، بی‌برو برگرد زودتر از همه‌ی ما می‌رسيد به دست‌انداز ته كوچه.

ما اوايل دل‌مان نمی‌آمد به‌اش بگوييم "كچل". مامان‌هامان اصرار داشتند كچل توهينی‌ست كه حتّی اگر در مورد پسرها هم به زبان بياوريم، توی دهان‌مان فلفل خواهند ريخت، و برای دخترها كه جای خود دارد. اين بود كه دنبال جايگزينی بوديم كه گويای مطلب باشد و فلفل نطلبد و از آن طرف، دل‌مان را هم خنك بكند؛ تا اين كه گورباچوف را پيدا كرديم، كه هم كچل بود و هم فلفل نداشت و تازه خيلی هم آدم مهمّی بود؛ آن‌قدر كه هر شب توی اخبار نشان‌اش می‌دادند و كلّه‌اش زير فلاش دوربين‌ خبرنگارها می‌درخشيد و اصلاً برای همين كلّه‌اش بود كه هر شب نشان‌اش می‌دادند. ما فكر می‌كرديم كه معنی ِ گورباچوف كچل است و كسی كه گورباچوف است، تا آخر عمرش گورباچوف باقی می‌ماند و خوش‌حال از كشف ِ اين اسم رد-گم-كُن، بدون دلهره توی كوچه به كار می‌برديم‌اش و كيف می‌كرديم. كار به جايی رسيده بود كه خودش هم موقع نظارت بر آرايش دوچرخه‌ها توی خطّ استارت، خودش را گورباچوف صدا می‌زد و زياد هم توی باغ نبود كه چه خبر است.

كنار ملوك خانم نشستم و به‌اش گفتم خيلی باوفا و دوست‌داشتنی است كه بعد از نوزده سال كه به ايران سفر كرده، ديدار ما را هم توی برنامه‌اش گنجانده است؛ و من از بابت يادآوری هجوم خاطره‌های خانه‌اش و ماراتنی كه با حافظه‌ی خودم گذاشته بودم برای به ياد آوردن رنگ و طرح كاناپه‌هاش، بوی آشپزخانه‌اش، بلور-بارفتن‌های دكور چوبی‌ هال‌اش، طعم عصرانه‌هايی كه برامان می‌آورد و تصويرش موقع كلنجار رفتن با سر ِ گورباچوف ازش ممنون‌ام. لبه‌ی پلّه‌‌ها ايستاده بود كه برود و داشت با مامان كه اصرار می‌كرد شال تركمن را با خودش يادگاری ببرد تعارف می‌كرد كه بعد از كلّی كشمكش و مونولوگ درونی، گفتم اگر از گورباچوف عكسی دارد به‌ام نشان بدهد. راست‌اش نگران بودم كه با نشان دادن عكس نوه‌ی گورباچوف‌اش پيش ما خجالت بكشد و آن يأس و حرمانی كه سال‌ها قبل سعی در دفن‌اش داشت، دوباره از اعماق نگاه‌اش بالا بيايد و روی مردمك‌هاش شناور شود. كـَنـُن ديجيتال قديمی‌اش را از توی كيف چرمی كوچك‌اش بيرون كشيد و وای! اين كه گورباچوف ما نبود! برای اطمينان مؤدبانه گفتم "فكر كنم اين عكس يكی ديگر از نوه‌هاتان باشد ملوك خانم" و جواب شنيدم كه "نه بالام‌جان". نكند عكس، مونتاژی بود؟ اين اگر گورباچوف بود چرا اين شكلی شده بود پس؟ اين‌ خرمن انبوه طلايی چی بود كه تا سر شانه‌هاش پايين ريخته بود؟ مگر گورباچوف معنی‌اش كچل نبود؟ نكند كلاه‌گيس گذاشته بود اصلاً؟ مگر كسی كه گورباچوف باشد، هميشه و  تا آخر عمرش گورباچوف باقی نمی‌ماند؟

ملوك خانم دوربين‌اش را خاموش كرد و دست‌به‌زانو با سرعتی كمی بيش از سرعت حلزونی كه خواب‌آلود هم باشد، از پلّه‌ها پايين رفت. من آن بالا خشك شده بودم و فكر می‌كردم هيچ اتّفاقی – حتّی بلع سيّاره‌‌ای نويافته‌‌ واجد علائم حيات توسط يك سياهچاله‌ خلق‌السّاعه‌ی كيهانی- ‌ ناجوانمردانه‌تر از ترك برداشتن تعاريف و باورهای عميق و ترديدناپذير يك ذهن كودكانه در بزرگسالی نيست.

چهارشنبه یکم آبان 1387

 "  مدّت‌هاست سرشماری شبانه‌ی مرينوس‌های پشم‌آلود مراتع تُرد اقيانوسيه، وزن اساطيری و جادوی شبهه‌ناپذيرش را در قبال من از دست داده است. امشب، همين ماه كم‌جان ِ عصرگاهی كه ببالد و به جلای نقره‌ای بيافتد، سيصد شب می‌گذرد از اوّلين ملاقات چشم‌های ميشی‌ات. دهليزهای قلب كه به اشتياق تو پر و خالی شوند و پشت ِ پلك بر‌هم‌فشرده كه رويای سيّال لمس تو بلولد، لب كه طعم برگ ِ گردويی ِ دهان خوش‌بوسه‌‌‌ات را بدهد، حوالی ِ پرده‌ی سماخ كه خاطره‌ی تر و تازه‌ی طنين نوسان تارهای حنجره‌ی تو بپلـكد و در فضای جمجمه كه عطر ديرپای شانه و تن‌‌ تو از رواندازم بتراود، خواب را نمی‌خواهم؛ كه ظلمی است نابخشودنی به خيال تو.     "