تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

"حيف ِ حلقه‌های سياه موهای نرم سينه و كمرگاه تو، و تارهای خرمايی صاف زلف من نيست، اين‌طور در تن ِ هم كه پيچيده‌اند به تقليدی شيرين، كه بخواهيم مزاحم خلوت‌ صبح‌گاهی‌شان باشيم، به هم بريزيم چيدمان عشق‌بازانه‌‌شان را لای اين پرزهای گرم و لطيف؟

بيا مرتّب نكنيم روانداز ديشب‌مان را روی تخت يك‌نفره‌ات. بيا در را آرام ببنديم و روی نوک پنجه برويم تا كاناپه‌ی هال برای بوسه‌‌های صبحينه."

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

از ما و رنجشی كه ديگر نيست از قطرات باران، وقتی كه ذهن جاری‌مان پر شده از همهمه‌ی رودخانه‌هاست(*)- 1

 

اين‌ها را آن شب توی بيمارستان، تا صبح، بارها و بارها روی هوا، ملحفه‌های صورتی، در ِ نيمه‌باز كمد، چرم سياه صندلی تختخواب‌شوی همراه و كف‌پوش تی‌كشيده‌شده‌ی فيلی‌رنگ نوشتم. نه كه خلاف عادت هميشه‌ كاغذها و دوازده تا استدلر تريپلكس رنگ‌به‌رنگ‌ام توی كيف‌ام دراز به دراز لم نداده بودند؛ نه؛ كاش كم‌تر كسی مجبور بشود بفهمد كه حوصله‌‌اش نيست؛ كه حتی استدلر تريپلكس خشك‌نشو هم خشك می‌شود، وقتی فرشته‌ای رنگ‌پريده و آه‌كشان روی تخت افتاده باشد، در تب و تاب چند سی‌سی مورفين ناله كند، بخواهد دست بياندازد و بخيه‌هاش را چنگ بزند، و هيچ كاری از دست آدم برنيايد.

 مامان من عاشق سينه‌چاك دنیای "بی‌هوشی" است. خودش از دو- سه بار تجربه‌ی بی‌هوشی‌اش طوری حرف می‌زند كه ايمان می‌آوری هيچ تمايلی ندارد از چنين هجرت روحانی كــِيف‌آلودی به اين دنيا برگردد. از نظر علمی و عملی هم ثابت شده كه حال جسمانی‌اش دقيقاً تابع اين ميل درونی‌اش است. ساده‌تر اين كه هر بار از هوش می‌رود، بايد برای دوره‌ی ريكاوری‌نشينی‌اش آذوقه و كوله و پوتين و چند دست گان و كلاه اضافه هم بردارد؛ بس كه آن‌قدر به هوش نمی‌آيد كه ما مأيوسانه پشت در اتاق عمل بندهای انگشتان‌مان را می‌شكنيم و به ثانيه‌شمار ساعت‌هامان دخيل می‌بنديم، بلكه اين ريكاوری ِ طولانی‌تر از عمل بالاخره نتيجه بدهد. مسخره آن كه اين بار من در چنين شرايطی، شال سرخ‌رنگ فريبنده‌ای سرم كرده بودم. صبح كه كشو را بيرون كشيدم، به نظرم بديهی‌ترين انتخاب ممكن برای انتظار پشت در اتاق عمل آمد. می‌توانستم به جای چهره‌ی غمگين بابام، سرم را پايين بياندازم؛ به پرهاش كه از سر شانه‌هام آويزان بود زل بزنم؛ توی بافت حصيری درشت‌اش گم بشوم تا زمان زودتر بگذرد. مامان می‌توانست در مسير بخش جرّاحی، توی آن آسانسورهای گل و گشاد و سرد بيمارستان، به‌اش زل بزند تا حواس‌اش پرت شود؛ گوشه‌ی ناخن‌هاش را آن‌طور نكـــَند كه خون بيافتند. همراه‌های افسرده‌ی بقيه‌ی مريض‌ها می‌توانستند توی سالن انتظار، لای آن همه رنگ مرده‌ی معمولی ِ هول‌هولكی به‌اش زل بزنند و يادشان برود كه دخترك سه ساله‌شان را برده‌اند آن تو سينه‌اش را سلّاخی كنند؛ مادرشان را برده‌اند آن تو قلب‌اش را عوض بكنند؛ پدربزرگ‌ ِ خميده‌ی خوش‌خنده‌شان را برده‌اند آن تو تومور مغزی‌اش را در بياورند. روی‌هم‌رفته سوژه‌ی مناسبی بود برای زل زدن؛ بهترين كاری كه از آدم‌های منتظر مشوّش و كاملاً بی‌تأثير در نتيجه‌ی يك كار بر می‌آيد.  

دو ساعت ِ اول ِ كار، پلتيك‌ام داشت حداقل به خودم جواب می‌داد. با نمونه‌گيری تصادفی و شمارش تعداد تارها و پودها و حدس زدن مساحت كل و فرض محيط متجانس و استفاده از استدلال استقرايی، تعداد كل گره‌های شال را استخراج كرده بودم. بعد كه حدود سه ساعت از بيرون آمدن پزشك جرّاح‌اش گذشته، خودش هنوز توی ريكاوری مانده بود، طی يك فرآيند ناخودآگاه شروع كردم به تخطئه و تف و لعنت كردن خودم. گمان‌ام اين سندروم بايد اسمی چيزی هم داشته باشد كه من نمی‌دانم‌اش. اين كه وقتی داری از بازگشت مريض‌ات نااميد می‌‌شوی، توهّم برت می‌دارد و با سرشكستگی تمام، به طرزی ترحّم‌بر‌انگيز شروع می‌كنی به خيال خودت، خودت را برای رويارويی با واقعيتی گريزناپذير آماده ‌كنی. تحت تأثير همين اوهام، ده بار اين صحنه را با خودت مرور می‌كنی:‌ در باز می‌شود؛ پرستاری، تكنيسينی، كسی بيرون می‌آيد و خطوط صورت‌اش "آن خبر بد" را پيش از آن كه حتی كلمه‌ای به زبان بياورد به تو القا می‌كنند. می‌خواهی شيون كنی، ولی صدات در نمی‌آيد. در فاصله‌ی اين صحنه‌سازی‌ها، چند ثانيه‌ای هم به خودت می‌آيی و خجالت مبسوطی می‌كشی از بابت افكار پليدت؛ و سرافكنده می‌شوی از اين كه هنوز خبری نشده، تو تا كجاها كه پيش نرفته‌ای. طوری می‌شود كه دل‌ خودت هم به حال پريشان خودت می‌سوزد.

به خدا كه بايد اسمی داشته باشد اين سندروم؛ و بايد جايی ثبت شده باشد. به هر حال از صميم قلب آرزو می‌كنم هر جا توضيحی راجع به‌اش داده شده، پرانتز كوچكی هم باز شده و حتی‌المقدور با فونت درشت‌تر به خواننده توصيه شده باشد در صورتی كه احتمال قرارگيری در چنين شرايطی را حس می‌كند، از سر كردن شال‌های سرخ فريبنده اكيداً چشم بپوشد. راست‌اش چندان جالب نيست آدم در همه‌ی صحنه‌های موصوف، تصوير خودش را طوری ببيند كه انگار دارد از عروسی عمّه‌اش برمی‌گردد ...   

 

(*). کپی‌رايت بهانه‌ی عنوان محفوظ

یکشنبه هفدهم آذر 1387

می‌دانی من كدام‌ام؟ همان كه بابای چشم‌آبی‌اش كيسه‌ی انگور و گوجه‌فرنگی‌ای را كه برای خانه‌ی تازه‌ی دو نفره‌شان با مامان‌اش می‌خريد، دست‌اش نمی‌گرفت كه تا خانه بياورد. قايم می‌كرد توی كيف سامسونت‌اش، بس كه كم بود. همان‌ كه بابای چشم‌آبی‌اش يك روز برفی سامسونت‌اش را كاشته بود كنار جادّه و دويده بود پی وانتی، كه تا يخ نزده كرايه را باهاش طی كند؛ و يك ماشين ديگر آمده بود و سامسونت را زير گرفته بود و قــُرش كرده بود، و گوجه‌فرنگی‌ها و انگورها له شده بودند قاطی برف گل‌آلود جادّه و كاغذها و مُهر و استامپ‌اش. همان كه بابای چشم‌آبی‌اش برای ماهی قرمزی كه توی تُنگ، روی ميز هال خانه‌شان از سرما يخ زده بود، گريه كرد.

می‌دانی من كدام‌ام؟ ‌همان دختری كه يك الك بزرگ دارد با چشمه‌های بلعنده‌ی درشت. همان كه چمباتمه می‌زند؛ زندگی‌اش را كپّه می‌كند؛ پيمانه‌پيمانه ازش برمی‌دارد ؛ می‌ريزد روی الك، و مجدّانه تكان‌تكان‌‌اش می‌دهد. گلوله‌های درشت ِ خاردار ِ روزهای رفته را  از چشمه‌ها رد می‌كند و بُراده‌های ريز خوش‌بختی ِ پالاييده را دانه‌دانه از لابه‌لای شبكه‌ی سيم‌های بُرنده‌ی درهم‌تنيده جمع می‌كند. دست‌اش زخم برمی‌دارد؛ اما دست برنمی‌دارد. پهن‌ می‌كند ذّره‌های مقدّس را توی آفتاب. می‌خواباندشان توی زعفران و اشك و گـَرد طلا. ذوق‌شان را می‌كند. پر و بال‌شان می‌دهد. بعد می‌نويسدشان. برّاق و سيراب می‌نويسدشان. طوری كه وقتی می‌خوانــَد، با خودش بگويد من همان‌ام كه خوش‌بخت بوده.             

من همان‌ام كه به همين "با خود گفتن‌ها" زنده‌ است؛ با همين با خود گفتن‌ها نفس می‌كشد.