تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
شنبه بیست و هشتم دی 1387

"ما با دنده‌ی يك از لبه‌ی دشت گذشتيم. من نمی‌ديدم، ولی بوی شقايق می‌آمد. به دشت‌های لب جادّه دقّت كرده‌ای؟ ياغی‌اند و غير هندسی، از سر ِ سرپيچی. يك‌ جاهايی به تمام شانه‌ی خاكی جادّه هم ساقه‌های وحشی دست‌اندازی كرده‌اند. حتّی من توی قيرهای داغ آسفالت هم سرخی و سبزی ِ مهاجم صحرا را ديده‌ام. تو خودت دوست داری از وسط رخت‌خواب‌ات لوله‌ی انتقال گاز رد بشود؟ اگر يك روز صبح كه چشم‌هات را باز كردی و آمدی خميازه بكشی، ناغافل مچ‌ات بخورد به بست‌های غول‌پيكر خط لوله، دست‌كم نمی‌‌گردی پی يك چيزی كه بتواند چهار تا خط بياندازد روی تنه‌ی فولاد و دل‌ات را خنك كند؟ ما با دنده‌ی يك از آخرين تپّه‌ی ده پايين رفتيم. من نمی‌ديدم، ولی می‌دانستم آن‌جا قبرستان ده با گورهای آفتاب‌خورده و حكّاكی‌های فرسايش‌يافته‌اش در فراخی ِ بی‌دريغ خاك‌های خنك ِ درشت‌دانه خوابيده است. آن راه را بچّه كه بودم رفته‌ام. بابام كوه‌های آن‌‌جا را چشم‌بسته می‌دويد. سال‌ها كمين گورخرها و كــَل‌ها و آهوها و كبك‌هاش را كشيده بود. دل‌ ِ هلاك ِ زيبايی را نداشت امّا. بيشتر پوست گرگ و روباه می‌آورْد خانه، كه آويزان می‌كرديم به ديوار هال. كاش آن سونی قديمی را می‌گرفت دست‌اش و مستند می‌ساخت اقلّاً. دست راست‌ات روی زانوی چپ من بود. چشم‌هام را بسته بودم و سرم را تكيه داده بودم عقب. ما با دنده‌ی يك وارد جادّه‌ی اصلی شديم. می‌دانی؟ آدم بعضی راه‌ها را بايد فقط كنار كسی چون تو بنشيند؛ كه ايمان داشته باشد دنده را به هيچ قيمتی عوض نمی‌كنی، چون دل‌ات نمی‌آيد دست گرم‌ات را از سر ِ زانوی آدم برداری، مبادا آدم از خواب بپرد. آدم توی بعضی راه‌ها بايد به هيچ قيمتی چشم‌هاش را باز نكند، چون دل‌اش نمی‌آيد پياده بشود و برود سر قبر پدربزرگی كه اسم تو را از او وام گرفته‌اند؛ برود سر قبری كه اسم زيبای تو روی مرمر ِ سال‌خورده‌اش تراش داده شده است."  

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

" گمان‌ام حالا آن‌قدر زمان از لبه‌‌های ما سرريز كرده باشد كه بشود نم‌نمك اعترافات كوچكی كرد. نشسته بودی روبروی من. صدات از بخار يك «ها» نرم‌تر بود. شبنم می‌شد و می‌نشست روی لب‌هات. لب‌هات از پياله‌ی كاسبرگ ِ اركيده لطيف‌تر بود. خطوط دوْرش روشن‌تر بودند از گوشت آب‌دار گل‌بهی‌اش. مرزهای منعطفی بودند كه بايستی لب ِ پياده درمی‌نورديد آدم. چشم‌هات خوشه‌ی گندم نارس بود توی كاسه‌ی طلا يا موم از پس حرير زيتونی؛ با دانه‌دانه‌ منجوق‌های خاكستری، انگار پاشيده باشی‌شان، قل خورده باشند و هرجا ميل‌شان كشيد جا خوش كنند. قهوه‌فام بودی؛ رنگ آفتاب ِ جزيره‌های سخاوت‌مند زمين. داشتی می‌گفتی دوست‌ام داری. داشتی می‌خواستی كمی به دوست داشتن‌ات فكر كنم. نشسته بودی روبروی من و «سين»‌هات جور ِ بانمكی می‌زد. آن‌طور كه آدم دل‌اش می‌خواست اسم‌اش «سوسن» باشد، و گه‌گاهی مصلحتی كــَر بشود، به نيّت تكرار دوباره و چند‌باره‌ی خودش از آن زبان. پاهای بلندت را انداخته بودی روی هم، و حرارت كشاله‌ی كشيده‌ی راست‌ات از آن فاصله صورت‌ام را می‌سوزاند. ولی با همه‌ی اين‌ها من عاشق‌ات نمی‌شدم. هرگز عاشق‌ات نمی‌شدم اگر انگشت‌هات آن‌همه قشنگ نبودند. می‌دانم عادلانه نيست، امّا حقيقت دارد. می‌خواهم بگويم قشنگی انگشت‌های تو هم ناعادلانه بود. همان‌جا كه نشسته بودم و می‌گفتم "قول نمی‌دهم ولی سعی‌ام را می‌كنم"، شير ِ قهوه‌ی تو شده بودم و داشتی به سر ِ انگشتان، تن‌ام را می‌كاويدی. من در گوشه‌ی مستطيل‌های تراش‌خورده‌ی ناخن‌هات، در خم آن ده سرو ظريف و در رقص ناخودآگاه شيرين‌شان در ميدان ِ قوی تن‌ات حل شده بودم، و باقی هرچه بود، بود كه باشد. اصلاً تو بگو آبی بود كه بايد به آسياب ِ حريق‌زده‌‌ی هوس می‌ريختم. می‌دانی كه؟ گاهی به كمی زمان انسانی، به كمی درنگ انسانی نیاز است. " 

شنبه بیست و یکم دی 1387

پيرپيرانه-۲

چادرش را پهن كرده روی گل قالی دست‌بافت لاكی؛ چهارزانو نشسته لای اسليمی‌‌های درشت‌اش، توی آفتابی ‌‌كه سر ِ راه‌ از آبگينه‌‌های مشجّر گذشته، و چند تار زلف خيس‌اش را تمام‌قد با شانه‌ می‌نوازد. دو تا قُل گيس نحيف می‌شوند حاصل ِ عشق‌بازی دندانه‌های چوبی با تن ِ نباتی  زلف در بستر شيار پستان‌های آويزان‌مانده‌اش. تك‌سرفه‌ای می‌زند.

"يه چيكّه آب می‌دی دست من ننه جان؟ اون كيسه‌ی من‌م بيار بنداز تو آفتاب نم از جون‌اش در آد.‌ "

به عقربه‌های موج‌دار ساعت قاب‌خاتم‌اش نگاه می‌كنم. ماسيده‌اند روی سه و دوازده. دقيق دقيق. ليوان را می‌گذارد روی طاقچه‌ی كوتاه لبه‌ی پنجره، كنار جعبه‌ها‌ی قرص‌ و اسپری و بسته‌های سرنگ.

"تيليفون فاطی رو واسه من می‌گيری ننه جان؟ آتيش-نپاره صداش كلفته، هم‌چين عينهو داداش‌م خدابيامرز. بشنفم دل‌م واشه."

سبّابه‌ها‌ی چروك‌اش از گوشه‌ی چشم‌ تا پايين چانه را گز می‌كنند و مرطوب و لرزان می‌روند تا چين‌های پيراهن. دست می‌گيرد به كپسول اكسيژن پای طاقچه و با مشقّتی آشكار سرانجام می‌ايستد. قدّ خميده‌اش خانه‌پُر دو-سه وجب بلندتر از كپسول باشد. می‌رود و برمی‌گردد.

" اين حنا رو صُب خيسونده‌م. می‌ذاری‌ش رو ناخونای من ننه جان؟ بذا مردم ميان بذارن‌مون توی گور، اقل‌كم حنا سر ِ دست‌مون باشه."

تكيه می‌زند به پشتی؛ سر را عقب می‌برد؛ گردن‌ را بالا می‌گيرد و چشم‌ بر هم می‌گذارد. حجم هوای هر نفس خش‌دارش را حنجره‌اش انگار مثل كوله‌‌باری‌ سربی به دوش می‌كشد و از شيب ناهموار غبغب بوقلمونی‌اش بالا می‌آورد. سر برمی‌دارد و هوا را می‌بويد.‌

" ببين اين توله‌ها شام چی گذاشته‌ن ننه. من لب به اين سوسيك موسيك (*) ها نمی‌زنما. حسينعلی خدابيامرز هميشه می‌گفت خودش ديده اينا رو از هزارلای خوك دُرُس می‌كنن. شمام از همين زهرماریا می‌خورين كه جون ندارين. سر چهل سال هم سكته می‌زنين می‌رين دراز دراز می‌خوابين سينه‌ی قبرستون..."

 

 *. سوسيس

سه شنبه دهم دی 1387

من آدم تندی هستم. صبح‌ها ظرف 10 دقيقه، صبحانه‌خورده و موشانه‌كرده و كــِرم و ماتيك‌زده و لباس پوشيده آماده‌ام كه بيرون بزنم. من وقتی آماده‌ام، نمی‌توانم بيشتر از سی ثانيه توی هوای خانه دوام بياورم. من نمی‌توانم با جوراب و مقنعه منتظر يك آدم فس‌فســـو بايستم که همراه خودم تا جايی برسانم‌اش.

من آدم تندی هستم. سريع می‌رانم و ترمز هميشه سالم‌ترين پدال ماشين‌ام است. من راننده‌های حلزون‌مآب را كه به گارد ريل‌ها يا جدول بلوارها طوری می‌چسبند كه انگار با رها كردن آن‌ها راه را گم می‌كنند، درك نمی‌كنم. آدم‌هايی كه مدام لای حرف‌هاشان "دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است"را يادآوری می‌كنند يا خودشان را مچاله می‌كنند و كنارم می‌نشينند، حوصله‌ام را سر می‌برند.

من آدم تندی هستم. توی دفتر به ندرت سرم را از روی مونيتور بلند می‌كنم. كاری كه بقيه ظرف يك روز كامل كاری انجام می‌دهند، من در يك ساعت قال‌اش را می‌كنم و خلاص. هيچ‌وقت وسط كار به خودم زنگ تفريحی از نوع "چاشنی فسنجان ملس" و "وای اين قهوه چه خوش‌طعم است" و "فلان معاون مدرك‌اش را از هاوايی گرفته " و "رئيس دفتر همكاری‌های بين‌الملل چه اسم بانمكی دارد" و "بلوتوث‌ات را روشن كن" و "مارك شورت صورتی من كه از لبه‌ی جين‌ام بيرون زده بود؟ سی.كی" و "سواد انگليسی آقای تاكامورا آخر من را به جنون می‌كشاند" و "ساقه‌ی اين ديفن‌باخياها قيّم می‌خواهد" نداده‌ام. ترجيح می‌دهم بعد از يك ساعت تلاش بی‌وقفه، گوشی‌ام را بردارم و ببرم روی چمن‌های بيرون؛ سعی كنم ركورد تتريس‌ام را بزنم يا اگر دست داد، چند دقيقه با كسی تلفنی صحبت كنم. البته كه بازی را هم طوری تنظيم كرده‌ام كه از همان اوّل با سرعت مرحله‌ی هشتم شروع بشود.  

من آدم تندی هستم. سريع غذا می‌خورم؛ قاشق و چنگال‌ام معمولاً بی‌كار نمی‌مانند. صحبت نمی‌كنم سر ميز. كــِش نمی‌دهم آداب تغذيه را، حتی در مهمانی‌ها. ترجيح می‌دهم زودتر تمام كنم و كنار بكشم. من حوصله‌ی با قر و اطوار غذا خوردن را ندارم.

من آدم تندی هستم. سريع شيو می‌كنم. سريع دوش می‌گيرم، سريع مو خشك می‌كنم. سريع لوسيون می‌مالم، سريع می‌روم سراغ كارهای بعدی. يكی از شيوه‌های شكنجه‌ی من می‌تواند اين باشد كه مجبورم باشم منتظر يكی از همان خاله‌-خجسته‌های يواش باشم تا از حمام در بيايد و كاری برای من انجام دهد. 

من آدم تندی هستم. سريع ظرف می‌شويم. طبعاً آب و كف ناشی از جنب‌و‌جوش‌ام چند سانتی‌متری هم به اطراف می‌پاشد. خوش ندارم كسی برای كمك كنارم بايستد و تازه علاقه هم نداشته باشد قطره‌ آبی روی لباس‌اش بنشيند. حاضرم ظرف‌های يك جمع چهل نفره را دو بار بشويم، ولی يكی از اين وسواسی‌های كُند توی دست‌هام نلولد و هِْْی بازوهاش به بازوهام نخورد.

من آدم تندی هستم. عادت دارم توی خيابان سريع راه بروم. اگر توی پاساژی خريد داشته باشم، معمولاً سرم را می‌اندازم پايين و صاف می‌روم و در اوّلين يا نهايتاً دوّمين مغازه كارم را انجام می‌دهم و برمی‌گردم. نمی‌توانم دم هر ويترينی خوش‌خوشانه بايستم و سير و سلوك كنم و به‌به و چه‌چه سر بدهم.

من آدم تندی هستم، و تندی من از آن نوع تندی‌هايی‌ست كه تنها می‌كندم. نه كه فكر كنی می‌دوم تا به جای خاصی برسم، هدفی ويژه از اين همه سرعت دارم يا حتّی ذرّه‌ای به اين قضيه می‌بالم يا ازش گله‌مندم. من تنها از خانه بيرون می‌زنم؛ تنها خريد می‌كنم؛ تنها كار می‌كنم؛ تنها ناهار می‌خورم؛ می‌نويسم؛ ظرف می‌شويم؛ ذوق می‌كنم؛ كتاب می‌خوانم؛ فيلم می‌بينم؛ پرزنتيشن تمرين می‌كنم و كوه می‌روم. لذّت هم می‌برم. ولی نه از آن جنس لذّت‌هايی كه از سر توازن است؛ لذّتی كه ريشه در عدم اجبار به حفظ توازن دارد. من يار هماهنگ و هم‌تايی نيستم. از مشرب ِ تحمّل و فروكش و راه‌آمدن و دِلــِی‌دِلــِی بی‌بهره‌ام. خوب سينك نمی‌شوم با ابناء بشر. يا من زيادی تند ام و يا آن‌ها زيادی برای من كُند. قصد تغيير دادن اين سيستم آدياباتيك را هم مطلقاً ندارم. خوب است كه اين را فهميده‌ام. خوب‌تر است كه ابناء بشر هم بفهمند.

شنبه هفتم دی 1387

پیرپيرانه- 1

چند دقيقه مانده به نيمه‌شب، پيرمرد در ِ سنگين كافه‌ی ديوار-شيشه‌ای سر ِ پيچ ِ تند چالوس را با فشار كتف‌ چپ‌اش باز می‌كند و می‌آيد تو. به كسی يا جايی نگاه نمی‌كند. پشت پيشخوان ِ پژمان هم نمی‌رود. اولين صندلی لهستانی را كه به‌اش می‌‌رسد، برمی‌دارد و آرام می‌كــِشدش تا نزديك در ورودی. پشت به همه می‌نشيند و رو به شيشه‌ی بخارگرفته؛ كه فقط جابه‌جا ردّ شرّه‌ی قطره‌ای يا جای دستی، پنجره‌ی باريكی شده به منظره‌ی جادّه‌ی لغزنده‌، حوض آبی ِ حياط كافه و آكواريومی كه تا همين يك ماه پيش بوی فلس قزل‌‌آلا می‌داد. از جايی كه نشسته‌ام، نيم‌رخ‌ چپ‌اش را می‌بينم. پشت‌اش بفهمی‌نفهمی خميده است؛ ريش‌اش پرپشت و انگار نرم. آستين اوركت خاكی‌رنگ و پاچه‌ی شلوار يشمی‌‌اش هر دو چروك‌اند. پيراهن‌اش نازك است و يقه‌اش وارفته. نه شال‌گردنی به همراه دارد، نه كلاهی، نه دست‌كشی. از صورت سرخ‌اش سير می‌كنم تا دست‌های زمخت‌ و بعد تا جوراب‌های قهوه‌ای‌اش. ساده‌ی ساده نشسته است. به بدوی‌ترين فرم ممكن. نه پا روی پا انداخته، نه سعی كرده غوز نكند و نه برای جای دست‌هاش فكری كرده است: گويی نفْس نشستن آن‌قدر حياتی باشد كه همه‌ی ملاحظات ديگر، تا حدّ امور ثانويه‌ی تفنّنی تنزّل كنند.     

پژمان براش يك ليوان بزرگ چای می‌آورد با يك قندان نيمه‌پر. يكی از نيمكت‌ها را می‌كشد تا جلوی پاش، ليوان و قندان را می‌گذارد و می‌رود. پيرمرد جُنب نمی‌خورد. سری هم تكان نمی‌دهد حتی. ساكت و ساكن است. انگار وجودش جزئی از يك قرارداد صامت است، انگار كه شرط كرده باشد چند ساعتی مدل نقّاشی يا بخشی از دكوراسيون كافه باشد. بعد از پنج دقيقه تازه به صرافت شيرين كردن و به‌‌هم‌زدن چای می‌افتد. چپ‌دست است. برای برداشتن قند و گرداندن قاشق چای‌خوری، تسبيح مغز‌پسته‌ای‌اش را از دور انگشت‌هاش باز نمی‌كند. بعد آرام جرعه‌های كوچك را سر می‌كشد. نه سرش را زياد پايين می‌آورد و نه دست‌اش را زياد بالا. فقط به اندازه‌ای می‌جنبد كه بتواند بنوشد. حركت اضافه‌ای ندارد. سرعت‌اش هم بيشتر نمی‌شود. وجودش از هر چه عجله كه در دنياست، عاری‌ست. وقتی طعم چای را مزّه‌مزّه می‌كند، نگاه‌اش را صاف به جلو می‌دوزد، ابروهاش برجسته‌تر می‌شوند ولی به جايی نگاه نمی‌كند؛ به هيچ‌جا. باران، صخره‌های خيس، نوری كه از آسفالت تا شيشه كش می‌آيد و چشم را می‌زند و آدم‌هايی كه می‌آيند و می‌روند، هيچ‌كدام آن‌قدر اهميت پيدا نمی‌كند كه بخواهد اين هارمونی سكوت و سكون را حتّی برای ثانيه‌ای بر هم بزند.

پژمان می‌آيد و ليوان و قندان را می‌برد. تا صبح كمی كم‌تر از 5 ساعت فاصله است. بايد برگردم. از كنارش كه رد می‌شوم، بوی نعنا می‌دهد و رودخانه. هوای دورَش به شكل محسوسی گرم‌تر از هوای بقيه‌ی كافه است.

توی راه به پيچش دانه‌های رنگ‌پريده‌ی تسبيح به دور ِ دست‌اش كه سبك و نرم ليوان را چسبيده بود فكر می‌كنم، و به اين كه ناخن انگشت كوچك‌اش را برای چه آن همه بلند كرده بود.        

چهارشنبه چهارم دی 1387

دو سه روزی‌ست ديوانه شده‌ام جدّاً. اوّل‌اش اين‌طور شروع شد كه صبح يك‌شنبه با تصوير جان‌داری از يك گربه‌سان عنّابی‌رنگ پشت پلك‌هام از خواب پريدم. پريدم و به آنی صاف ايستادم، بدون اين كه بين اين دو مرحله، نشستن يا پوزيشنی حاكی از نشستن در كار باشد. گمان‌ام داشته‌ام خواب‌اش را می‌ديده‌ام و احتمال می‌دهم داشته به دنبال‌ام می‌دويده. تپش بی‌قاعده‌ی قلب‌ و انقباض عضلات ساق‌ و كشاله‌ام در تركيب با آن‌چه در ذهن‌ داشتم، احساس طعمه‌ی بخت‌برگشته‌ای را به‌ام داده بود كه مستأصل، نفس داغ صيّاد را بر روی پوست‌اش حس می‌كند. تا به حال در سراسر زندگی‌ام چنين هم‌ذات‌پنداری غريب و عميقی را با هيچ ذی‌وجودی تجربه نكرده بودم. گرچه تصوير حادثه‌ای كه در خواب بر من گذشته بود را به خاطر نداشتم، ولی حس زاييده‌‌شده از آن كه به طرزی وحشيانه طبيعی و واقعی و جانانه بود، به حدّی سست‌ام كرد كه انگار يك شبانه‌روز تمام باغچه بيل زده باشم، دوباره دراز كشيدم و درجا به خواب فرو رفتم.

 اين چند روز، آن‌قدر چيتا و ببر بنگال و يوزپلنگ ايرانی و جانورانی از اين دست را گوگل كرده‌ام كه مرده‌ام. يك چيزی هم دستگيرم شده است اين وسط، يا شايد بيشتر به‌اش دقّت كرده‌ام. اين جانورها دست‌هاشان عمدتاً صاف است؛ ولی سر زانوهاشان به سمت داخل خميده است. يعنی بر عكس ما، به جای برآمدگی، سر زانوهاشان حفره دارند. منظورم آن است كه اگر من و يك ببر بر فرض مثال، با عضلاتی ريلكس در كنار هم بايستيم و سرهامان در يك جهت واحد باشد، در اين حالت اگر نيم‌رخ پاهای من شبيه "علامت كوچك‌تری" باشند، نيم‌رخ پاهای او شبيه "علامت بزرگ‌تری" خواهند بود و بالعكس.

يك فكر احمقانه‌ای می‌كنم مبنی بر اين كه از آن‌جايی كه زانوهای ما متمايل به جلوست، ساق‌هامان تمايل خفيفی به سمت عقب بدن دارد؛ و اين يعنی هر بار كه در حال راه رفتن يا دويدن، می‌خواهيم پنجه را روی زمين بگذاريم و گام‌مان را تمام كنيم، پنجه ناخودآگاه و طبق يك جبر طبيعی كثيف، كمی عقب‌تر از جايی كه پيش‌بينی می‌شود/ منطقی به نظر می‌رسد، فرود می‌آيد. بر عكس، ساق پاهای يك گربه‌سان به سمت جلوی بدن‌اش شيب دارد و اين سبب می‌شود پنجه‌اش در اتمام گام، جايی جلوتر از تصوير زانوهاش بر صفحه‌ی زمين فرود بيايند. پس اگر من و ببر فوق‌الاشاره كه البته هم‌وزن من است، هم‌زمان، در يك جهت و با يك سرعت واحد به سمت يك خط پايان بپريم، روی منحنی حركت واحدی اوج و فرود داشته باشيم، با آهنگ يكسانی در فضا جابه‌جا شويم، و با حفظ تعادل دقيقاً روی خط پايان فرود بياييم، فارغ از ابعاد بدن‌مان، پنجه‌ی او به اندازه‌ی قوس پشتی زانوهای من به‌علاوه‌ی قوس جلويی زانوهای خودش –طبق محاسبات تقريبی من حدود  15 سانتی‌متر- از من جلوتر خواهد بود. 

من نمی‌دانم اين‌ها واجد صحّت علمی و منطقی هم هستند يا صرفاً حاصل خيال‌بافی خام‌فكرانه‌ی من‌‌اند و بايد بنشينم و به مقايساتی كه كرده‌ام كـــِركــِر بخندم. هر چه هست، امر بر من مشتبه شده كه طبيعت در حق اين احمق‌های شكارچی، ارفاق پليدی ترتيب داده است. بله. چه كسی می‌داند؟ همين سانتی‌مترهای كوچك است كه كم‌كم جمع می‌شود و متر می‌شود و استخوان‌های آدم را لُخت و عور می‌كتد زير آرواره‌های يك گربه‌سان عنّابی.