تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
شنبه بیست و ششم بهمن 1387

خودم توی نمايندگی آديداس بودم و حواسّ‌ام جايی حوالی تـُركستان داشت شلنگ‌تخته می‌انداخت و احتمالاً قاضی ِ پنير خامه‌ای سق می‌زد. دمپايی لا-انگشتی را آوردم خانه. آويز باركُد اش را نـكـَنده، پوشيدم‌اش. جدّاً كه به‌به. هرچند هم تساهل و تسامح خرج می‌كردی، باز كم ِ كم پنج سانت به پام بزرگ بود. منّت خدای را عزّ و جل كه قيچی كوچك‌ام در جای هميشگی‌اش نبود. وگرنه كه چاق و چلّه‌ترين بز بازار را آورده بودم. باز جای اميدواری بود كه بتوانم طوری تعويض‌اش كنم. آدمی كه من باشم، اعتقاد دارم ريختن پول‌ در جوی آب، به چنين خريد احمقانه‌ای شرف دارد. داشتم دوباره شال و كلاه می‌كردم كه يادم آمد دو هفته پيش قصد داشتم چيز كوچك بی‌اهميتی را به محض بيرون آمدن از مغازه عوض بكنم. آقای مغازه‌دار نپذيرفته بود و من در كمال بدعنقی پيچيده‌شده در لفاف استغنا و بی‌تفاوتی محل را ترك كرده بودم. تصميم گرفتم موضوع را بايگانی كنم. تكرار اين تجربه را خوش نداشتم.

ادامه‌ی ماجرا اين‌طور پيش رفت كه اين موضوع، كوچك‌ترين وقعی به تصميم من نگذاشت و بی‌مناسبت و با مناسبت از لايه‌های زيرين ذهن به بيرون نقب زد و احساس غبن توأم با تخطئه‌ی خود كلافه‌ام كرد. من هم مسواك زدم، به دقّت آرايش كردم، آراسته‌تر از حدّ يك خريد معمول لباس پوشيدم، موهام را تاب دادم، شيشه‌ی ادوكلن را خالی كردم روی خودم، جعبه‌ی دمپايی‌ها را برداشتم و با يك لبخند درشت و تميز رفتم نمايندگی؛ و ظرف دو دقيقه، بدون دمپايی‌های كذايی و با يك جفت آديداس سه‌خط برگشتم بيرون. بله. اين‌طوری‌هاست. گاهی بايد از رانت‌های طبيعی استفاده كرد و كيف‌اش را كرد، حظّ‌ اش را برد.   

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

پيرپيرانه- 4

سجل‌احوال‌اش می‌گفت نود و دو سال. خودش با بی‌قيدی می‌گفت عقل‌رس بوده كه آقاش به صرافت سجل گرفتن براش افتاده؛ و به عمق چشم‌های آبی‌اش كه از فرط دويدن در چشم‌خانه رنگ باخته بودند اگر نگاه می‌كردی، موقع بوسيدن‌اش پوست عطر‌آگين‌اش را لحظه‌ای اگر نفس می‌كشيدی، شيرينْ برق خيره‌كننده‌ی يك قرن زنانگی ناب، بوی عروسك دست‌دوز و آرد گندم و تنور و جنگ جهانی و نفس روس‌ها و آوارگی و مرد و عاشقيت ممنوع و پستان هميشه شيرآلود و مهاجرت و خانه‌های سازمانی كارخانه‌ی قند و مينی‌ژوپ كرپ ژُرژت و ماتيك لورئال و ادوكلن ماگنوليای اصلْ و رماتيسم بر جان‌ات می‌نشست. ديوانه‌وار طلا را می‌‌پرستيد و ابايی نداشت از ابراز بی‌شائبه‌ی شعفی كه از تملّك و لمس و حتّی چشم دوختن به تكّه‌ای طلا به‌اش دست می‌داد. اهل قهقهه‌های طولانی بی‌مناسبت بود، بی‌ كم‌ترين تعجيلی در بستن دهان‌اش. می‌شد حدس زد از تصوّر نمايش رقص دو رديف دندان تمام‌زرّين‌اش چه مستی‌ای نصيب‌اش می‌شود. سال‌‌های آخر، دل نازك‌شده‌‌اش را فقط همين‌ علاقه‌ی بی‌حصر بود كه تسكين می‌داد؛ و روزهای آخر، يك قطعه شمش زرد ثقيل با زنجير ايتاليايی قطورش آن‌طور كه در چين‌های گردن‌اش دفن می‌شد، ديگر براش نه مسكّن، كه مخدّر بود.

از ميان همه‌ی عصرهای جمعه‌ای كه با عصای شيشه‌ای كلّه‌اژدهايی و كيف دستی ورنی انباشته از آدامس خرسی و ويفر «رنگارنگ‌»‌اش، سلّانه‌سلّانه و البته خندان خودش را از شيب حياط بالا می‌كشيد، عصر پُر-لعابی هست كه فراموش‌ناشدنی می‌نمايد: دست‌هاش را تا مچ پانسمان كرده بود و از ما می‌پوشاندشان. می‌گذاشت‌شان توی جيب‌های پيراهن‌اش و تا علّت را می‌پرسيديم، می‌زد به صحرای كربلا. دست كه دراز می‌كرد به هوای برداشتن خرمالويی از سبد يا تازه كردن ذغالی بر سر قليان آب‌طلا‌خورده‌اش، ساقه‌ی درد را می‌ديدی كه از دست جوانه می‌زند و می‌بالد و به دور تن‌اش چنبره می‌زند و می‌فشاردش؛ و با اين همه، نمايش شكوه‌مندانه‌ی دندان‌هاش را ازمان دريغ نمی‌كرد.

تا روزی كه تنها در خاك خوابانديم‌اش و به خانه برگشتيم، نمی‌دانستيم قالی ابريشم‌اش را فروخته و رفته زرگری نوه‌‌ی كوچك‌اش؛ ده تا النگوی پهن  ِ تنگ خريده و از نوه‌اش خواسته دست‌اش كند. پسرك گفته النگوها خيلی كوچك‌اند و از مچ‌اش رد نمی‌شوند؛ «قمر خانم» تأكيد كرده كه خودش می‌داند، ولی النگوی گــَل و گشاد نمی‌پسندد؛ بعد چشم‌هاش را بسته، لبه‌ی روسری‌اش را به دندان گرفته، و به نوه دستور داده به هر قيمتی به كارش ادامه بدهد و به آه و ناله‌هاش توجّهی نكند. ردّ زخم عميق لبه‌ی نخراشيده‌ی طلا كه تا استخوان‌ها پيش رفته بود، روی دست‌های از سردخانه برگشته‌اش هنوز تازه می‌نمود.

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

"من تو را نوشته‌ام، و تو كلمه‌‌ی جـَلد من شده‌ای."

 

پيشنهاد: { سامـــی ارمــــنی }

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

ديروز عصر، ساعت 5 و 20 دقيقه، رفتم و نشستم زير دست مادامی با سينه‌های رگ‌كرده؛ چشم‌هام را به هم فشردم به قصد افسار زدن به ماديان طاغی اشك، و اجازه دادم با قيچی خوش‌صداش بكند آن‌چه را كه نبايد كسی می‌كرد با من. كارش كه تمام شد، دو- سه دقيقه‌ای به صدای نرم مكيدن‌ای كه در هوا پيچيده بود گوش دادم. بعد چشم‌هام را باز كردم و نيم‌نگاهی به آينه انداختم، بی آن كه با خودم چشم-در-چشم بشوم. گفت: «آنوشا» ی من را ديدی؟ قشنگ است؟ از آن گاتاها بردار. ساعت 5 و 40 دقيقه بود. گفتم شات‌شات مرسی. دو تا اسكناس پنج‌هزاری گذاشتم روی ميز و آمدم بيرون. زير باران بهار‌بوی ِميانه‌ی زمستان، ماديان‌ را هـِی كردم و گذاشتم يك دشت سير بتازد. دوست داشتم برگردم و آن‌چه را آن‌جا جا گذاشته بودم يك بار ديگر ببويم و به گونه‌هام بچسبانم. حتماً تا آن موقع همه را جارو كرده و ريخته بود توی سطل خاكستری‌اش. بی‌هوا دست بردم به سر شانه‌ام. به زودی بوی ساقه‌های داس‌خورده‌ی زلف‌ام را خواهد گرفت.      

چهارشنبه نهم بهمن 1387

از تجربه‌های بی‌ربط، يا دماغ من اين‌جا چه‌كار می‌كند؟- 1

 

1. نقص بسيار پلشت و احمقانه‌ای در گاوها شايع است به اسم «فری‌مارتين». و تو چه می‌دانی فری‌مارتين چيست؟

اگر گاوی دوقلو بزايد و يكی از گوساله‌ها نر باشند، ديگری هم قطع به يقين نر است، حتی اگر مادّه به نظر بيايد، و لا رَيبَ فيه. در برابر ديدگان شما يك قل گوساله‌ی مادّه با پستان و تشكيلات زنانه قرار دارد؛ ولی كروموزوم‌های همين خواهر را اگر مورد مداقّه قرار بدهيد، می‌بينيد كه علم پزشكی به طرز شرم‌آوری به شما ثابت می‌كند به چشم‌هاتان زياده از حد اعتماد كرده‌ايد. شكم همين موجود خانم‌نما را اگر بشكافيد، دستگاه تناسلی كاملاً مردانه‌اش با خباثت تمام به شما چشمك می‌زند و ملتفط‌تان می‌كند كه با شوخی شهرستانی طبيعت روبروئيد. اما پلشتی ِ اين عارضه تازه از اين لحظه به بعد است كه رخ می‌نمايد: اين گوساله به هيچ كاری نمی‌آيد. مخلوق سترونی‌ست كه نه قدرت باروری دارد و نه می‌تواند نطفه‌ای در دل ديگری بكارد. همان‌طور كه بزاق‌اش به عشق غريزی آغوز از پوزه‌ی نرم صورتی‌اش جاری‌ست، و هنوز دارد مشق-ايستادن-كنان می‌كوشد تا زانوهاش را صاف نگه دارد، می‌اندازندش توی وانتی كه به سلّاخ‌خانه می‌رود.

 2. در اثر برخی بيماری‌ها، من‌جمله طيف وسيعی از عفونت‌های خونی كه به ســِپتی‌سِمی مشهور اند، گاوها دچار حالتی می‌شوند كه به آن ری‌كامبــِنسی اطلاق می‌شود. شما داخل اصطبل می‌شويد و می‌بينيد كه چهارپای بخت‌برگشته‌تان طاق‌باز نقش زمين شده، هر چهار تا پاش رو به آسمان است و مثل چوب چنار، خشك و شكننده شده است. البته اين فقط يكی از انواع ری‌كامبــنسی موسوم به «ورتيكال ری‌كامبــنسی» است كه من مايل‌ام همان پوزيشن «لنگ-در-هوا» ی خودمان بنامم‌اش. حالاتی كه در آن‌ گاو به يكی از پهلوها دراز كشيده و پاهاش موازی با زمين قرار دارند، جدّاً اسم‌های سختی دارند كه الآن در خاطرم نيست. شما فرض كن «لنگ در بغل از راست» و «لنگ در بغل از چپ» مثلاْ. اين، يكی از آخرين علائم بالینی عفونت‌های شديد است و از آن‌جايی كه اگر تا اين زمان تشخيصی صورت نگرفته باشد اميد چندانی به بهبودی نمی‌رود، دامی كه به اين مرحله رسيده در اكثر موارد نه تنها به درد وانت كذايی هم نمی‌خورد، بلكه حتّی ممكن است گاهی موجبات قرنطينه‌ی اصطبل را هم فراهم كند.

 3. تلقيح مصنوعی گاو را نمی‌دانم ديده‌ايد يا نه. خلاصه‌اش اين‌طوری‌ست كه اسپرم نژادهای اصلاح‌شده را از سردخانه درمی‌آورند و داخل يك لوله‌ی خودكار مانندی جاسازی می‌كنند. اين لوله، پيش‌رانه‌ای مشابه سرنگ‌‌های تزريق دارد. به محض اين كه دمای اسپرم با دمای محيطْ يكسان و در نتيجه فعاليت حياتی آن آغاز شد، با قرار دادن نوك لوله در دهانه رحم گاو و شليك اسپرم به درون رحم، عمل تلقيح انجام می‌پذيرد. پر واضح است كه اين كار را زمانی می‌كنند كه گاو «فحل» آمده باشد، كه يعنی اعلام آمادگی كرده و احوالات‌اش زير-درخت-سنجدی باشد و به هر جسم خارجی درازی كه دارای سايز متناسب هم باشد، چراغ سبز نشان بدهد؛ و البته واضح‌تر آن كه برای تحريك غيرمستقيم رحم گاو و معاينه‌ی لمسی آن قبل از عمل تلقيح، شما چاره‌ای نداريد مگر آن كه يكی از دست‌هاتان را تا بازو در سوراخ ماتحت گاو فرو برده، ابتدا مدفوع‌اش را تخليه كنيد و سپس از جداره‌ی روده‌ی گاو كه از قضا مرز نازكی هم با رحم‌اش دارد، رحم را درون مشت خود احساس كنيد. در اين حالت، با دست ديگرتان لوله را در سوراخ ديگری كه پايين‌تر از سوراخ ماتحت قرار دارد و مستقيماً به رحم می‌رود فرو می‌كنيد. خوش‌مزه آن كه مجموعه‌ی اين اعمال برای خانم گاو در حكم عمل د.خول بوده و در نهايت او وظيفه‌ی خود می‌بيند كه فريضه‌ی طبيعی‌اش كه همانا ارضا شدن و متعاقب آن ترشّح حجم قابل‌توجّهی مايع موكوس است را تمام و كمال بر روی دست و بال شما به جا بياورد.   

شنبه پنجم بهمن 1387

پیرپیرانه- ۳

«بالا خانم» تركه‌ای، با رگ‌های برجسته‌ی كبود و زمخت روی دست‌ها، پاهای پرانتزی آرتروز-زده و بينی عقابی تيركشيده‌اش، نيمی از روز را به بشور و بساب و آب و آب‌كـِشی می‌گذراند و نيم ديگر را خيمه می‌زد در استراتژيك‌ترين نقطه‌ی نشيمن؛ همه‌ی تحرّكات اهالی منزل را زير نظر می‌گرفت و به نافِ هر كدام پندی و نصيحتی باربط و بی‌ربط می‌بست. سوزن‌اش هم اغلب از سر ِ كم‌حواسی گير می‌كرد روی جملات و هر كدام را چند ده بار تكرار می‌كرد؛ و اين تكرّر ملالت‌بار، هرگز از بار گزندگی لحن تشر‌بارش نمی‌كاست. از دست نوه‌هاش چيزی نمی‌گرفت بگذارد دهان‌اش. اه‌اه و پيف‌پيف‌كنان پس‌شان می‌زد و می‌گفت بچّه‌ها كلّهم دست و بال‌شان نجس و مـُفی است و دل‌اش را آشوب می‌كنند. بچّه‌ها اوايل لب برمی‌چيدند و راه‌شان را می‌كشيدند و می‌رفتند به بغض و قهر. بعدها اذان ِ راديو را ضبط كردند روی كاست و روزی ده بار پخش كردند. پيرزن بيچاره هر بار بلند شد و رفت و حمام گرفت و غسل كرد و وضو گرفت و آمد و با قامت لرزان‌اش ايستاد به نمازهای چند ساعته.