یك بار دیگر لبات را بده سوسن. لبات خوشمزه است. بوی همهی درّههای شیراز را یكجا میدهد. بوی همهی خاكهای خیس و قلوهسنگهای سبز و طوسیاش را.
اون كیسه خوابو بنداز پایین اقلّاً ديوونه. بغلام كه میكنی، تكون كه میخوریم، خشخش میكنه. بچهها بیدار میشن.
دوستات دارم. میپرستمات. امّا پس نشانهها چه میشود؟ مارها نشانهاند. باید به مارها اعتماد كرد. زلزله را از یك ماه قبل بو میكشند. شكمشان روی زمین؛ مادون قرمز دارند. گسلها كه میلغزند، آشفته میشوند مارها. پوستمیاندازند. پوستاندازیشان را دیدهای تا به حال؟ زور میزنند؛ جمع میشوند؛ باز میشوند؛ قالبشان را جا میگذارند و میروند. قالبشان داغ است و چرب؛ بوی انقباض و انبساط عضله میدهد. بعد دستهجمعی كوچ میكنند. به مارها باید اعتماد كرد سوسن! مارها نشانهاند.
توی كولهت نخودچیكیشمیش گذاشتهم. توی كیسهخوابت گل سوسن ریختهم. پشت سرت آب میریزم. چرا آب میریزیم راستی؟ آب هم نشونهس ؟ بندهای Timber Land ِت رو شستهم و دوباره بستهم. عكسامونو گذاشتهم توی جیب بادگیرِت. بگو كه به هرچی نگاه میكنی، منو میبینی. بگو! بگو! بگو! . . . دوباره!
آب روی سنگها میلغزد. آب میرقصد. آب جاخالی میدهد. نمیایستد؛ راهاش را پیدا میكند. آب نرم است؛ امّا میتواند هم بكُشد سوسن؛ اگر فشار بدهد، اگر پرت كند، اگر كه سرد باشد؛ خیلی سرد . . . سنگ كه برمیدارم، مُماس با آب كه پرتاباش میكنم، با خودم كه شرط میبندم ده بار بلند شود و دوباره روی آب بخورد، تو را میبینم. فقط تو را میبینم. سنگاش سرد است سوسن.
قلقلكات میدم موقع نشونهگیری. بیخود سعی میكنی به من هدفگیری یاد بدی. من شكارچیبشو نیستم. من بلد نیستم پشت سنگ كمین بگیرم. میچكونم ماشه رو. قنداق تفنگ شكاری در میره و میخوره به پهلوم. سیاه و كبودم میكنه. جاشو میبوسی و میگی غلط كردم. با لبهی تیز یه قلوه سنگ روی صورتات خط میندازی و خودتو تنبیه میكنی كه ده روز آب نخوری. لبات خشك میشه؛ لبای من زخم میشن. جونِ سوسن بسّه. توی خواب آب میریزم ته حلقات. تنبیه تموم میشه. بگو كه هر بار آب میخوری، منو میبینی . . . بگو! بگو! بگو!
میخ میكوبم به سنگ: سه دقیقه. طناب میبندم: چهار دقیقه. جای پام را پیدا میكنم: پنج دقیقه. پایین میروم: شش دقیقه. طناب بالایی را باز میكنم: هفت دقیقه. میخ بالایی را درمیآورم: هشت دقیقه. میبینی سوسن؟ فقط یك متر پایین رفتن روی سنگ، هشت دقیقه طول میكشد . . .
اون سوسك سبزه رو یادته كه هر هفته میرفتیم درّه میدیدیماش؟ هر بار میاومد پایینتر. خودش بود. همون بود هر بار. خودم روی پشتاش با لاك غلطگیر علامت گذاشته بودم. دیگه نیومد بعد از یه مدّت. سوسكا هم پوست میندازن؟
نشانهها سوسن! قلوهسنگها كمرنگ تر از همیشهاند. وقتی شرنگههای آب به صورتام میپاشد، پشتِ گردنام میلرزد. میخها هِی در میروند. طنابها هِی كوتاه میآیند. از صبح 8 تا پوستِ مار دیدهام. زمین چرب است. قمقمهام خالی است. هشتدقیقه هشتدقیقه پایین میروم. یك عدّه مَست آن طرف روی صخره دوتا دوتا هم را بغل زدهاند و نعره میكشند. روی یك سنگ خیس بزرگ وسط آب گیر افتاده اند. آمدهاند ولی نمیتوانند برگردند. میترسند. روی آب پر از انگشتهایی است كه آن طرف را به من نشان میدهند. توهّم نیست سوسن. نشانه است. میخواهم بیاورمشان این طرف. شاید چون وقتی دیدمشان، تو را دیدم انگار كه مرا در بغل میفشاری. میخ میكوبم، طناب میبندم. میرسم وسط راه . . . طناب كم میآید سوسن! سنگها چرا اینهمه از هم دورند؟ طناب مار میشود. دور گردنام میپیچد. آب سرد است. نرم است اما میكُشد. وقتی فشار بدهد، وقتی پرت كند و بكوبد به سنگ، وقتی كه سرد باشد؛ خیلی سرد. آب و سنگ احاطهام كردهاند. مرا به هم پاس میدهند. آب به حلقام میریزد: میبینمات! سرد است. خیلی سرد. چشمام كه باز است فقط تو را میبیند، و وقتی میبندماش هم . . . سرد است سوسن. پوست میاندازد آدم. آب نریز. لبات را میدهی؟
رنگات، رايحهات، خش وحشی ِ آهات و پرش عضلات لذّتديدهی اندامات را، دقيق و وسواسزده میبلعم، فرو میبرم، تسمههای هر سيگنال دريافتی را در فراز و نشيب تن ِ هوسباز چرخدندههای جانام جا میاندازم، میگذارم تجربه، تهنشين شود؛ روی حافظهی عقل و نسج لـِرد ببندد، به كار بيافتم و گرم شوم، و با خودم فكر میكنم حاشا كه كابوس جانآشوب من، چيزی جز از كف دادن موهبت روحانی احساس و ادراك باشد. روزی كه يك پر ريحان را بچشم و طعمی در دهانام نپيچد؛ روزی كه خاطرهای، سرخوشانه لِیلِی كند، از لوح خاطرم بيرون بپرد و هر چه بجويم نيابماش، هرچه كنم ديگر بازنگردد، يا بدتر، طوری قالام بگذارد كه از اساس ندانم يك گروهان از سلّولهای خاكستریام زمانی مأمن چنان خاطرهای بودهاند؛ روزی كه سوی چشمانام را كهولتی خزنده يا حادثهای ناخوانده به يغما ببرد؛ جايی، در شعاع كمی به دور ِ مركز ِ من، فركانس شنيدنیای توليد شود كه از به ارتعاش درآوردن پردهی سماخام عاجز باشد، يا پوست بیگناهام از تمييز لمس فرّار رمل و زمختی خراشندهی صخره باز بماند؛ روزی كه قدرت تفكيك پيرامونام به قدر لحظهای از من سلب شود، كه برای آنی ندانم آب، شنيدنیست يا بوييدنی، نواختنیست يا نوشيدنی يا ديدنی، من مردهام.
من يك احمق به تماممعنا هستم. همين الآن سه تا بليط هواپيما و فيش بانكی پيشپرداخت هزينهی هتل توی كيفام است كه بابا و مامان و خواهر كوچكام را با يك سفر سه روزهی آخر هفتهای غافلگير كنم. هنوز يك هفته نيست كه برای آقای الف تولّد ناگهانی گرفتهام و علاوه بر دو- سه كورس شببيداری به پختوپز و رفتوروب و ظرفشويی، حقوق يك ماهام را هم دم عيدی بر باد دادهام و خودم را از دم چشمهی لپتاپی كه فقط به اندازهی همين حقوق پول كم داشت، تشنه برگرداندهام تا سال بعد. هنوز دو جفت كتانی به دو تا خواهرهام بدهكارم بابت ولنتاين. به هر بهانهای يك چيزی میخرم و كادوپيچ میكنم و میچپانم توی داشبرد ماشين كسی، زير بالشت يا جلوی آينهی اتاقاش تا يكهو ببيند و ذوق كند. چرا هيچوقت هيچكس پاسخ احساسی متناسبی به سورپريز كردنهای من نمیدهد؟ انگار كه وظيفهام باشد، تشكّر يا لبخند ِ از ته ِ جانی چرا نمیبينم در جواب؛ كه خستگی از تنام در برود؟ چرا همه يبساند؟ نگو «خب نكن!». اين كار جزئی از وجود من است. نمیتوانم بی فكر بخشيدن ِ بیمقدّمه و توجه به نيازهای اطرافيانام سر بكنم. من يك احمق به تماممعنا هستم. بدتر از همه از صبح اشكهام دارند بیخودی میچكند كه چرا هيچكس من را سورپريز نمیكند؟ قسم به انجير و زيتون كه من هم قابليتاش را دارم. من برای يك متر نخ دندان هم كه كسی بیمقدّمه بهام بدهد، چهار روز جفتكبالانس میزنم از شادی. من يك احمق به تماممعنا هستم و اين نوشته فاقد ارزش ادبی يا هر نوع ارزش ديگریست.
- حواسّام هست كه حساب مامان را -گاهی- جدا كنم.