تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

" لــــذّت نان شــدن زير دنــــدان او

گندم‌ام را سوی آسيا می‌كــِشد "

 

هوشنگ ابتهاج

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

پيرپيرانه- 5

نمی‌خواسته‌اند خبـرش كنند برای نصب ايرانيت‌ها. خودش پاپی شده. لای صحبت دهاتی‌ها شنيده و آمده پيله كرده. گفته كه مديون می‌شوند اگر حق آب و گل‌اش را پامال كنند. گفته كه آه‌اش می‌گيرد اگر كار ِ آن‌جا را كه از اوّل «اوستا»ش او بوده، بدهند دست يكی از اين جوجه‌بنّاهای غربتی. گفته كه وقتی زمين‌گير حساب‌اش می‌كنند، انگار كـَپل ناموس‌اش را جلوی چشم‌اش ماچ آب‌دار كرده‌اند. مثلی جز اين اگر می‌آورْد جای تعجّب داشت. اهالی آن‌طرف‌ها به بی‌در‌ و پيكری ِ چاك دهان شهره‌اند. دنياديده‌هاشان كه همان خُرده حرج هم برشان وارد نيست؛ از آن باب كه آخر خطّی، پرده‌ی ندريده ندارند بندگان خدا. گفته‌اند كه اگر حمل بر توهين نمی‌كند، صرف‌نظر كند، كه اين كار براش خطر و ضرر را يك‌جا دارد. اصرار كرده و منع‌اش كرده‌اند، تا خلاصه بيخ گوش كارفرما مـُقر آمده كه همه‌ی آن‌‌چه كه بافته و انداخته، همه‌ی قُپی‌ها، قبايی‌ست كه آبرومندانه می‌كوشد بر تن ِ زمخت ِ نياز بپوشاند؛ و خواسته نااميد برش نگردانند. با پای شـَلان از داربست كشيده بالا. هنوز دست به آچار نبرده، آمده اوّلين جـُنب را بخورد، زانوهاش خالی كرده‌اند. از پنج‌و‌نيم متر ارتفاع ساقط شده، تا پای ستون اسكلت فلزّی كه حريصانه كشكك‌هاش را خُرد و پيچ‌هاش را حواله‌ی عمق عضلات‌اش كرده است. پزشك معالج‌اش كه حكم داده به جرّاحی اورژانسی و كاشتن چند كيلو پلاتين توی پايين‌تنه‌ی فرتوت‌اش، پشت در اتاق عمل ازش جويا شده‌اند كه اگر داروی به‌خصوصی، مسكّن يا احياناً مخدّری مصرف می‌كند، بگويد تا در كم و كيف بی‌هوشی‌اش لحاظ كنند. برآشفته، رنجيده، معركه گرفته، دشنام درشت نثار كرده، و زنهار داده كادر درمان را از عواقب تهمت و ياوه‌سرايی. قسم و آيه آورده كه تا حال حتّی لب به سيگار نيالوده. گويا روی تخت باريك خوابانيده بوده‌اندش كه رخ‌اش از رنگ تهی شده و گفته خوب كه فكر می‌كند، يادش می‌آيد كه گه‌گاه مختصری گراس می‌كشد.        

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

]مشهدی بنّا[ گفت: «سلام مهندس!». به من می­گفت مهندس. شنیده بود که درس­ام خوب است. بعضی وقت­ها هم می­گفت: «چند تا بیست داری مهندس؟» من هم می­گفتم «زیاد». دست­ام را باز می­کردم؛ می­گفتم: «این­قدر». می­گفت که الهام هم بیست زیاد دارد. الهام دخترش بود. بعضی وقت­ها با خودم می­گفتم اگر "سومان" نشد، می­روم الهام را می­گیرم. الهام وقتی بچّه بود، می­آمد دم در ما می­ایستاد و داد می­زد: «به من گل بدهید». کسی در کوچه­ی ما گل نداشت. فقط در حیاط ما گل بود. دو تا گل محمّدی داشتیم که کنار حوض بود و یک رُز که پای پنجره بود. همه­ی بچّه­های محل کارشان این بود که می­آمدند و گل می­خواستند. الهام همیشه تابستان­ها یک شورت سفید پایش بود، یک عرق­گیر سفید تن­اش. گل را که می­دادیم، می­رفت توی کوچه. پنج دقیقه نمی­شد که گل را پرپر می­کرد، می­ریخت توی کوچه؛ دوباره می­آمد و باز داد می­زد: «به من گل بدهید». اگر هم نمی­دادیم گریه می­کرد. کرّه­خر طوری جیغ می­کشید که آدم می­گفت نکند دارند گوشت­اش را می­بُرند. ولی ما گل نمی­دادیم. یکی دو بار هم من او را با سیلی زدم. الهام یک خال توی پایش بود. توی پای پایش هم نبود؛ یک جای دیگرش بود. ولی همه می­گفتند توی پایش است. خال سیاه و درشتی بود. همه هم می­دانستند که الهام کجای پایش خال دارد. اگر الهام زن­ام می­شد، همه­ی بچّه­های محل وقتی بزرگ می­شدند، مرد می­شدند، می­دانستند که کجای زن­ام خال دارد. برای همین نمی­خواستم الهام را بگیرم. من باید سومان را بگیرم. سومان خال نداشت. اگر هم داشت، کسی خال­اش را ندیده بود. برای یک گل محمّدی هم جیغ نمی­کشید.    

روزه ­ات را با گیلاس باز کن- از مجموعه داستان "مردی که گورش گم شد"- حافظ خیاوی- نشر چشمه