" لــــذّت نان شــدن زير دنــــدان او
گندمام را سوی آسيا میكــِشد "
هوشنگ ابتهاج
پيرپيرانه- 5
نمیخواستهاند خبـرش كنند برای نصب ايرانيتها. خودش پاپی شده. لای صحبت دهاتیها شنيده و آمده پيله كرده. گفته كه مديون میشوند اگر حق آب و گلاش را پامال كنند. گفته كه آهاش میگيرد اگر كار ِ آنجا را كه از اوّل «اوستا»ش او بوده، بدهند دست يكی از اين جوجهبنّاهای غربتی. گفته كه وقتی زمينگير حساباش میكنند، انگار كـَپل ناموساش را جلوی چشماش ماچ آبدار كردهاند. مثلی جز اين اگر میآورْد جای تعجّب داشت. اهالی آنطرفها به بیدر و پيكری ِ چاك دهان شهرهاند. دنياديدههاشان كه همان خُرده حرج هم برشان وارد نيست؛ از آن باب كه آخر خطّی، پردهی ندريده ندارند بندگان خدا. گفتهاند كه اگر حمل بر توهين نمیكند، صرفنظر كند، كه اين كار براش خطر و ضرر را يكجا دارد. اصرار كرده و منعاش كردهاند، تا خلاصه بيخ گوش كارفرما مـُقر آمده كه همهی آنچه كه بافته و انداخته، همهی قُپیها، قبايیست كه آبرومندانه میكوشد بر تن ِ زمخت ِ نياز بپوشاند؛ و خواسته نااميد برش نگردانند. با پای شـَلان از داربست كشيده بالا. هنوز دست به آچار نبرده، آمده اوّلين جـُنب را بخورد، زانوهاش خالی كردهاند. از پنجونيم متر ارتفاع ساقط شده، تا پای ستون اسكلت فلزّی كه حريصانه كشككهاش را خُرد و پيچهاش را حوالهی عمق عضلاتاش كرده است. پزشك معالجاش كه حكم داده به جرّاحی اورژانسی و كاشتن چند كيلو پلاتين توی پايينتنهی فرتوتاش، پشت در اتاق عمل ازش جويا شدهاند كه اگر داروی بهخصوصی، مسكّن يا احياناً مخدّری مصرف میكند، بگويد تا در كم و كيف بیهوشیاش لحاظ كنند. برآشفته، رنجيده، معركه گرفته، دشنام درشت نثار كرده، و زنهار داده كادر درمان را از عواقب تهمت و ياوهسرايی. قسم و آيه آورده كه تا حال حتّی لب به سيگار نيالوده. گويا روی تخت باريك خوابانيده بودهاندش كه رخاش از رنگ تهی شده و گفته خوب كه فكر میكند، يادش میآيد كه گهگاه مختصری گراس میكشد.
]مشهدی بنّا[ گفت: «سلام مهندس!». به من میگفت مهندس. شنیده بود که درسام خوب است. بعضی وقتها هم میگفت: «چند تا بیست داری مهندس؟» من هم میگفتم «زیاد». دستام را باز میکردم؛ میگفتم: «اینقدر». میگفت که الهام هم بیست زیاد دارد. الهام دخترش بود. بعضی وقتها با خودم میگفتم اگر "سومان" نشد، میروم الهام را میگیرم. الهام وقتی بچّه بود، میآمد دم در ما میایستاد و داد میزد: «به من گل بدهید». کسی در کوچهی ما گل نداشت. فقط در حیاط ما گل بود. دو تا گل محمّدی داشتیم که کنار حوض بود و یک رُز که پای پنجره بود. همهی بچّههای محل کارشان این بود که میآمدند و گل میخواستند. الهام همیشه تابستانها یک شورت سفید پایش بود، یک عرقگیر سفید تناش. گل را که میدادیم، میرفت توی کوچه. پنج دقیقه نمیشد که گل را پرپر میکرد، میریخت توی کوچه؛ دوباره میآمد و باز داد میزد: «به من گل بدهید». اگر هم نمیدادیم گریه میکرد. کرّهخر طوری جیغ میکشید که آدم میگفت نکند دارند گوشتاش را میبُرند. ولی ما گل نمیدادیم. یکی دو بار هم من او را با سیلی زدم. الهام یک خال توی پایش بود. توی پای پایش هم نبود؛ یک جای دیگرش بود. ولی همه میگفتند توی پایش است. خال سیاه و درشتی بود. همه هم میدانستند که الهام کجای پایش خال دارد. اگر الهام زنام میشد، همهی بچّههای محل وقتی بزرگ میشدند، مرد میشدند، میدانستند که کجای زنام خال دارد. برای همین نمیخواستم الهام را بگیرم. من باید سومان را بگیرم. سومان خال نداشت. اگر هم داشت، کسی خالاش را ندیده بود. برای یک گل محمّدی هم جیغ نمیکشید.
روزه ات را با گیلاس باز کن- از مجموعه داستان "مردی که گورش گم شد"- حافظ خیاوی- نشر چشمه