تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
سه شنبه نهم تیر 1388

از ما و رنجشی كه ديگر نيست از قطرات باران، وقتی كه ذهن جاری‌مان پر شده از همهمه‌ی رودخانه‌هاست (**)- 3

Sometimes You Have No Way But to Loosen Your Tie; Sometimes You Have No Way But to Loosen Your Necklace

 در آستانه‌ی يكی از همان شب‌هايی كه توده‌ی خاشاك ِدوست‌داشتنی‌‌مان داشت خون می‌داد و ما در می‌يافتيم خاشاك هم خون دارد، و چه‌قدر هم خون دارد، من، به- ‌تور-‌نِشسته‌ترين مادينه‌ی شهر خنك‌ام، رزهای لبه‌سرخ را به دامان‌ام می‌فشردم؛ و لب را بر لب؛ كه خوبيّت نداشت اشكْ در بزمی كه می‌رفتيم داشته باشيم. روزها پيش‌تَرَش كه آغوشانه تقويم را می‌كاويديم به جستجوی شب ِ آدينه‌ای كه تا نيمه‌اش در ميان حلقه‌ی دل‌بندان‌مان پای‌كوبانه چرخ بخوريم، هنوز در تصوّر نمی‌گنجيد در سايه‌ی ابرهای گذار كرده از دنا و تفتان و قمصر و دروازه قرآن و دشت لوت و سيمينه‌رود و الوند و پل‌دختر و تالاب انزلی‌مان، كسی جرأتِ اين يافته باشد كه اين روزها بر ما روا داشته و می‌دارند. شنيدن ِ آن‌چه گمان می‌بردی هرگز نخواهی شنيد، ديدن ِ آن‌چه همواره می‌انديشيدی هرگز ناظر آن نخواهی بود، و تحمّل باری چنين گران كه مشكل می‌شد احتمال داد شانه‌هات برای تاب آوردن‌اش ياری كنند، به طرد از جانب مادر می‌مانست و به-خون-تشنگی از سوی پدر. كاش كسی نداند كه دو آدميزاد دل‌خون دچار چه اضمحلالی می‌شوند، وقتی بيرون از محفلی كه ميزبانان‌ا‌ش آن‌ها هستند، نشسته باشند زير ِ آسمان غروب و نخواهند، رمقی نداشته باشند كه از ماشين آراسته به ليليوم‌های سپيد پياده بشوند؛ كه از ال‌سی‌دی ِ لعنتی، مذمّت‌گويی ِ اسف‌زای سردسته‌ی (رئيس) تيم ِ (قوّه‌ی) مقنّنه (وای كه اين‌جا، در مهد شِكّر جان‌پالای پارسی، همه‌چيز چه‌قدر عربی‌ست.) ‌را تماشا كنند كه بر طرد-‌ات و ريختن خون‌‌ات صحّه می‌گذارد. كاش كسی نداند كه چه‌طور رقص بغض‌آميزْ آدميزاد را به سرعت از پای درمی‌آورد؛ و چه می‌شود كه اندوه ِ ماسكه زير خوش‌و‌بش‌هاش، چنان در او اثر می‌كند كه همان سر ِ شبی كه قرار بود شب عزيزی باشد، از ضربه‌های ماری كه در دل‌اش می‌پيچد، صندلی‌نشين می‌شود. كاش كسی نداند بر ما چه گذشت.  

 

 

 *. پيچش مار در دل، وام‌دار ِ تعبير خانم سپيده شاملوی "سرخی تو از من، زردی من از تو" است.

**. کپی‌رايت بهانه‌ی عنوان محفوظ