وقتی آرزو میبافی كه ایكاش كماكان كوشيده بودی كه سرّ عشق بپوشی
آنکه هلاک من
همی
خواهد و من
سلامتاش،
هرچه کند
به شاهدی
کس نکند ملامتاش،
باغ ِ تفرّج است و بس.
میوه ؟
نمیدهد به کس.
جز به «نظر»
نمیرسد،
سيبِ درختِ قامتاش.
لابهلای كارهام، ويدئوی «سیاه و سفید» شكنجه و اعترافگيری از همسر سعيد امامی را نمنمك دانلود كردم و بعد تماشا. هدفونام داغ شد. تمام مسير اتوبان تا خانه، پاهام لرزيد. توی آسانسور، در فاصلهی هشتثانيهای ِ همان سهطبقه، داشتم پودر میشدم. داشتم متلاشی میشدم. تلاشی را در مقياس بيستوششسالهی خودم، به معنای واقعی كلمه میفهميدم. چيزی، مفهومی پختهتر و بیكلمهتر از هميشه در من میباليد. درْ باز شده و نشده، همهی آن عضلاتی كه تيغ بيخ گلوشان گذاشته بودم تا نلرزند را رها كردم. رعشه آْمد. دیویدیهای لاست دمدستترين چيز بود. همانجا دم ورودی هال، روی هم خروار شده بودند. عادت داشتم چشمبسته يكیشان را بردارم و دوباره و چندباره ببينم. بعضیهاشان را پنج بار ديده بودم. قرعهكشی، بدون ارفاق و برگشتناپذير بود. خواستم دانهدانه از ميان به دو نيمشان كنم. خم میشدند. نمیشكستند. فقط تاب برمیداشتند. معوّج میشدند. نشد. پرتابشان كردم به سمت ديوار، كمانه میكردند و خاكستری ِ گلهای كاغذ ديواری را میخراشيدند؛ هاشور میزدند. ريموتكنترل دیویدیپلير را به سمت قرنيز ديوار شوت كردم. امعاء و احشاءاش فوّاره زدند. نشد. تلانبار حزن كه نه، همان بیكلمهگی ِ عجزآور ِ تا-عمق ِ-جان، فضا را برام تنگ كرده بود و داشت مرا از درونام بيرون میانداخت. تنگتر از همهی اين بيستوشش سال شده بودم برای خودم. حتّی تنگتر از وقتی كه شنيدم مادر ندا گفته كه هنوز فيلم لحظهی جان سپردن دخترش را نتوانسته ببيند. تنگتر از زمانی كه فهميدم زنی همين حوالی وجود دارد، زنی همين حوالی نفس میكشد كه چند مگابايت فيلم جانسپردن دخترش، در تلفنهای همراه نيمی از آدمهايی كه از كنارش عبور میكنند حمل میشود. چه اهمّيتی دارد ديده باشدش يا نه؟ همان وسط لُخت شدم؛ نشد. فرياد زدم؛ نشد. هایهای و اشك آمد؛ نشد. گلدان سرخ ِ ثقيل را برداشتم. تا فراز سرم بالا بردم. از آنجا به سمت کاشیهای سپيد روانه اش کردم.
امروز صبح كه میآمدم، انگار كفِ خانه، نخ ِ يك گونی گيلاس بیهوا باز شده باشد. يك گونی گيلاس ريز و درشت اتّفاقی؛ دستچين ِ درهم، از صد باغ و هزار درخت. میدانستی وقتی چيز شكستنیای را پرتاب میكنی، وقتی تقديرش در سراشيبِ بیبازگشت ِ تحقّق میافتد، از همان كسرهای نخستينِ نخستينْ ثانيه، در همان كشاكش تعليق مابين زمين و هوا، هنوز به خاكْ نخورده میشكند؟ گلدان هنوز به زمين نرسيده بود، هنوز سفير هزارتكّهشدناش در گوشام نپيچيده بود كه خونِ سرانگشتان به پيشانیام چكيد و به چشمام رفت.
**
مرد نهيب زد: «منو نگا كن كثّـــافت! ما همّــــــهچیيو مــی-دو-نيــــم. حتّی قطر خيارهايی كه واسهت استفاده میكردهن. حتّی میدونيم كدوم انگشتو بايد واسهت استفاده میكردهن. بگو بهشون میگفتی كُجاتو ليس بزنن؟ كجاتو كه ليس میزدن بيشتر ازشون راضی میشدی؟ به كی نمرهی بيست میدادی؟»
زن ناليد: «تو رو خدا ... تو رو خدا ... من ... من ..................................... اگه بگم، دست از سرم برمیدارين؟»
دو دو تا، ده تا (1)
1. سرم درد میكند. زير ناخن شست دست راستام جرم سياهی بسته. صبح چنگك دو شعبه –ماكت ذوالفقار علی، البته از نوع بیدستهاش- را از توی جعبهی مانيكور برداشتم و خواستم سپيدی ناخن را از پس و پشت سياهی نجات بدهم؛ نشد. هر چه بيشتر فكر كردم اين سياهی از كجا آب میخورَد، كمتر چيزی به خاطرم رسيد؛ و اگر ساختار اين جمله كمی در فارسی نامأنوس است، بايد بگويم كه در انگليسی و فرانسه كاملاً رايج است. من با اين كه فرانسوی يا انگليسی نيستم، امّا انگليسیها و فرانسویها –علیالخصوص زبانشان- را دوست دارم. اين يكی از معدود چيزهايیست كه من نيستم، امّا تمايل دارم كه میبودم.
سراسر قوس حاشيهی ناخن شست دست چپام، مرز ِ آنجا كه كيتين در گوشت فرو میرود را ديروز با رواننويس يونیبال سرخْ نقّاشی كردم: يك رديف مثلّث متساویالسّاقين كه يكیدرميان روی رأس و قاعده ايستادهاند، ساقهاشان با هم موازیست و دو تا-دو تا با هم متوازیالاضلاعهای احمق میسازند. مثلثها دُور تا دُور ناخن را گشتهاند، قاب گرفتهاندش و طوری شده كه انگار ناخنام را توی يك بقچه يا چه میدانم، يك قنداق سرخ پيچيده باشم و لبههاش اضافه آمده باشد و از لب ناخن بيرون بزند و چين بخورد. ديشب زير دوش هم هرچه دستام را ساييدم، ردّ طرحها پاك نشد. چند نفر از ديروز تا همين يك ربع پيش بهام هشدار دادهاند كه گويا انگشتام در حال خونريزیست و من ملتفت نيستم.
رنگمالی، عادت بچّگی ِ ما بود. حميد هميشه ناخنهای مرا با ماژيكهای پهن سبز، سياه، سورمهای و سرخاش رنگ میكرد. يلخی و بیترتيب. سبّابهی سياهام را چفت ِ شست سبز ام میكردم و همانطور خيس، میچسباندم به مدخل سوراخ دماغ و الكل را بو میكشيدم. بو، قوی بود و ناپريدنی. خاطرهی بو، با سرخی پردهدر ماژيكها در ذهنام درآميخته و اين دو هميشه با هم به يادم میآيند. سرخی ِ پردهدر، به سرخیِ هوسناك خون سالم و تميز میگويند. سرخیای كه چشم را از حدّت ِ جلا میزند. حالا حساب كن اين جلای بیرحم، با بوی نافذ الكل هم همنشين شود. حميد با ماژيكها خوشنويسی میكرد روی اشتنباخ سفيد. دلاش نمیآمد گلاسههای صيقلی و مركّب ناباش را فدای تمرين بكند. ناكس خطّ خيلی لوندی داشت. وارد مقولهی روانگردان ِ جيـــرِ نوك قلماش هم كه كلاً نشوم بهتر است. يكی از مقوّانوشتههاش را هنوز دارم. نوشته: در مسلخ عشق جز نكو را نكشند/ روبهصفتان زشتخو را نكشند/ گر عاشق صادقی ز مردن نهراس/ مردار بوَد هر آن كه او را نكشند. «نهراس» را چنان دلفريب نوشته كه میميری. در همان فاصلهی كوتاه «ن» تا «هـ» و تا «ر»، خدا میداند چند بار روح و جسم قلم از هم جدا شده و مسير را در عين پيوستگی، پلّهپلّه كرده؛ كمرنگ و پررنگ كرده. انگار پازل است اين تكّه.
2. دهانام هنوز طعم سيگار ديشب را میدهد. سيگار نطلبيده گلمراد است. من كه سيگاركش نبودم، يك روز كه افسرده بودم به آقای الفی كه سيگاركش نبود ولی افسرده بود، سيگار تعارف كردم. اينطوری بود كه او داشت با سرعت كمی میراند و من داشتم با افسردگی، سرم را بیخود و بیآن كه در تأييد كلامی، يا حاكی از سرزنش يا انزجار يا پشيمانی يا تأسّفی ويژه باشد، تكانتكان میدادم. در واقع سرم خودش تكانتكان میخورد و باقی اجزای وجودی من صرفاً در حكم دكوراسيون و ملزومات صحنه بودند برای اجرای اين اَكت. كمی قبلتر، با همان سرعت حلزوننشان، كوبيده بوديم به يك ماشين ديگر. گمانام بلاتكليفی در رانندگی، درست به اندازهی مستی و سرعتهای ديوانهوار حادثهآفرين باشد؛ گرچه لزوماً به همان ميزان خسارتزا نيست. درست يادم نيست ماشين چه بود يا چهقدر صدمه ديد. سرم بلند نشد. همانطور كه پايين افتاده بود، راحتتر تكانتكان میخورد برای خودش. فقط برای يك لحظه احساس كردم سرنشينهاش افسرده نيستند؛ و اين برای يك ماشين موهبت بسيار بزرگیست. شما وقتی افسرده نباشی، لابد دلمشغول يكسری مسائلی هستی كه ترغيبات میكنند تا زودتر بروی و بهشان برسی. اين است كه از مقصّر يك تصادف جزئی، به سادگی درمیگذری و میروی پی كارت. برای همين است كه میگويم ماشين آنها خوشبخت بود. آخر ماشينها زياد دوست ندارند الكی معطّل بشوند، به خصوص وسط خيابان. پاركينگ البته استثناست.
به هر حال من از آقای الف خواستم چند لحظه توقّف كند و عمليّات تعارف سيگار را – هم به خودم و هم به او- انجام دادم. خودم اوّلاش نخواستم تعارفام را بپذيرم و تشكّر كردم و يادآور شدم كه به دود حسّاسيت دارم و مثل چی پشيمان خواهم شد؛ ولی چون خيلی اصرار كردم، دست آخر قبول كردم و دگمهی فندك را فشار دادم.
اين روزها طوری شده كه افسردگی گاهی میرود و گاهی برمیگردد. البته بيشتر برمیگردد تا برود؛ يا شايد بيشتر اصلاً نمیرود كه بخواهد برگردد، يا اگر برود به طرفهالعينی برمیگردد، ولی سيگار با همهی مصائباش ماندنی شده. آقای الف كه اوايل میكوشيد ابداً خودش را طالب نشان ندهد و تا سيگار را از دست من نمیگرفت به صد غمزه و بیميلی نمیكشيد، ديشب داشبورد را باز كرد و من با عطر خوش توتون آغشته به نعنا به شگفتی آمدم. آدم كه در كار ِ انكار افسردگیاش نيست، هستی سبكتر است. «مرهم» درد، نوشتهای ناديدنی از آبليمو بر كاغذ كاهیست، و زمانی مرئی میشود كه با شعلهی «پذيرش» گداخته شود. اينطوری اقلاً سر آدم بیخود تكانتكان نمیخورد.