داستان پيرپيرانهای كه بیشماره مانده است
آقا جان! دندانهای مصنوعیات را در بياور، بپرس «چند میدی اگر لالهی گوشامو گاز بگيرم؟» كه با هم بخنديم؛ و پيچيده لای دستمال چركمردهات، بگذارشان روی طاقچهی كُهن ِگچبریشدهی خانهی اجدادیات كه تيرآهنهاش زير گامهامان میلرزد. كلاه سياهات را از روی پوستِ لكدارِ جمجمهی طاسات بردار و بياويز به همان گيرهی هميشگی توی راهرو؛ قيچیات را بردار و آن همه مويی را كه به اشتباه انگار توی گوشهای دفرمهشدهی كشتیگيریات روييدهاند، همانطور شلخته درو كن، و همان شوخطبعی تكرارینشدنی را به خرج بده كه «بيا موهاتو قيچی كنم، بچسبونم به سرم. آخه خدايا! انصافه يكی كچل باشه، يكی يه خروار زلف داشته باشه؟». يادت نرود اگر لباس پوشيديم كه پا از در بيرون بگذاريم به مقصد هر جا كه شد، سفارش كنی كه برويم «امامزادهكوه»، كه به چشم تو كه نمیدانم چه خاطرهی خوشی داری ازش، در هر روزی از هر موسمی از سال، خرّمترين بهشت شهرتان است آنجا. آقاجان! همان پيراهن راهراهِ مات و برّاق ِ سپيدت را بپوش و ناشيانه توی شلوار سورمهایات فرو كن؛ بيا خانهام تا دوباره برات پلو-مرغ آلودار بپزم با تهديگ سيبزمينی كه دوست داری؛ انگور بیدانه بشويم، رنگ تا رنگ شهد و مربّا و ترشی بچينم جلوت، برات جانماز بياورم و خيار پوست بكنم. بيا و از آن خندههای نادرت بكن؛ بگو اينجا دلات باز میشود؛ كه نمیخواهی از خانهام بروی. بیا اين بار با هم برویم به گلخانههای دانشكدهی من سرك بكشيم؛ يك بغل پياز ِ سوسن بخريم و يك گلدان كلماتيس. بنشين و برای صدمين بار، افسانهی «احمد كوهكش» را برام بباف؛ مثل هميشه چانهات گرم شود و من مدام سر تكان بدهم به شگفتی و اشتياق، دلام نيايد چشم از چشمهای رنگباختهات كه روزگاری آبی ملايمی بودهاند بردارم، مبادا دلات بگيرد. يادت نرود داستان خواستگاری از بانویات را بیكموكاست بازگو كنی و جاهايی با طنّازی، خودت را مقبولتر جا بزنی، طوری كه انگار نخستْ بانو بوده كه تو را عاشق شده، نه تو كه رقص و طرب دخترانهاش را از جرز ِ در ديد میزدهای. بيدار شو و اذان صبحات را سر ايوان بگو، گلدانها و مُوها و بوتههات را سيراب كن؛ دستی به سر و گوش سيبهای ياغیات كه از پنجره به اتاق قدم گذاشتهاند بكش؛ دو-سه مصرعی به دفتر شعرت اضافه كن؛ آفتابنزده برو حجره؛ برگشتنی برام برگهی هلو بياور با يك زنبيل انگور و يك مشت آبنبات، و خوشهها را با قيچیات برام كوچك ِ دستچين كن. نروی كنج ِ يكی از آن دالانهای تو در توی باستانیِ بازار، سرت را بگذاری روی ميزت و بخوابی! مبادا بانو بيايد حجره كه عرق بيدمشك به حلقات بريزد و تو سرت را از روی ميز بلند نكنی، بيدار نشوی به استقبالاش! بلند شو آقاجان! ناسلامتی دارم با تو حرف میزنم بیمعرفت جان! تو كه حرف میزنی من پلك هم نمیزنم جز به جبرِ مخاطِ بينايی. مگر موهام را نمیخواهی؟ دارند خاك میريزندها! بلند شو و نگذار فعلهای اين نوشته ماضی شوند. بلند شو و پارچههای سپيد را كنار بزن؛ از توی آن قبر لعنتی بيا بيرون و قيچیات را بياور آقاجان!
مهديه- ۱۴ شهريور ۱۳۸۸