من آدمها را با اندوههاشان، از خلال غمهاشان به ياد میآورم. آدمها، تكبهتك، شالیبانان ِ كرتهای غصّههاشان در شمال ِسلّولهای خاكستری مناند. من، يك رفيق را با كمر ِ تاشده و زانوان سُستیگرفته، در حال شنيدن خبر تلفنی ِ ازدسترفتن پدربزرگاش در ميانهی چمنهای نرم ِ حياط دانشكده به خاطر میآورم؛ ديگری را گريان در ميان بازوانام، وقتی كه تازه نمرهی رياضی1 اش را از روی بُرد خوانده بود و مستأصل به من ِ هيچكاره التماس میكرد كه پيش استاد وساطتاش را بكنم. چهرهی ظريف و نازك ِ خواهركام، تا ابد برای من در خون ِ چانهی كوچكاش غرق است؛ مادرم، جايی با گان ِ چروك ِ جرّاحی، پوست ِ مهتابی و انگشتان لرزان در آسانسور يخزدهی بيمارستان گير كرده، و پدرم هنوز لبهی آن چند پلّهی گرانيت ِ خاكستری پيادهرو، دستهاش را حائل سرش كرده و شقيقههاش را ماساژ میدهد. حالا حدس میزنی برای محتويّات جمجمهی من چهقدر اهمّيت داشته باشد كه آن رفيق، توی عروسی ِ آن ديگری كدام پيراهناش را پوشيده بود؟ كه وقتی روزنامهای كه در آن، كـُدی چهار-رقمی، نام ِ مرا به دانشگاه تهران پيوند زده بود را مقابل تيلهی چشم های پدرم گرفتم، تيلهها چهطور برّاقتر شدند؟
میدانی؟ ملالی، گـِلهای هم نيست. آدمها برای هميشه در مغز من قلمروهای خودشان، حوزههای استحفاظی خودشان، شالیزارهای غماندود خودشان را خواهند داشت. آنچه آدمها زياده دارند، غم است. محنتشان تمامیناپذير است. گيرم كه گهگاهی شادمانیای هم دست دهد و از صدقه سر بیحواسی ِنظام كيهانی، خلاصه به ضربوزوری، لَختی كـِش هم بيايد. گيرم كه برای آنی، وقتی در ميانهی ميدانْ رقص را ميهمان اندامات میكنی، خيال كنی كه لحظهات از اندوه خالیست.
ديشب داشتم وی.اچ.اس فيلم بچّگیهامان را تماشا میكردم. دائم دستام توی دماغام بود. در بعضی سكانسها حتّی دو انگشتی؛ و هر دو سبّابه تا بيخ و بن. اوّلاش آمدم خجالت بكشم. بعد كه دقيق شدم ديدم در ارتكاب اين فعل معصومانهی شرمآور مطلقاً تنها نيستم. همهمان دائم دستهامان توی دماغهامان بود: يكی كمتر، يكی و بيشتر. يكی حريصانه يكی محض تفنّن. يكی يواشكی و يكی پیپرده و فاتحانه. يكی جواهرات استخراجی را میماليد به لبهی داخلی تیشرتاش و يكی محموله را گلوله میكرد و پرتاب؛ و البته كه قبل از ركورد زدن، كمی ازش میچشيد. حتّی يك لحظه فكر نمیكنم كه از سر علّافی و كمبود سرگرمی اينچنين به اين دو تا حفرهی باريك و تاريك التفات میكردهايم. ما واقعاً گاهی به عنوان يك مشت «بچّه»، با كمبود وقت هم مواجه میشديم. فیالمثل ساعت يازده شب ما را كه هنوز از دوچرخهسواری سير نشده بوديم، از چهار تا كوچه آنسوتر جمع میكردند و میآوردند خانه. ما پنجتا بچّهی همسنوسال بوديم كه اين شانس را داشتيم تا با هم بزرگ بشويم. جولانگاه وسيعی هم داشتيم. يك بار از اين سر به آن سر دويدناش كلّی زمان میبُرد. ليگ قهرمانی هواپيمای آتاری برگزار میكرديم؛ و با توجّه به تعداد زياد شركتكنندهها، برای هر دور بازی بايد دستكم يك ساعت پای تلويزيون سماق میمكيديم و تكنيكهای بازی رقبا را تجزيه و تحليل میكرديم. علفهای هرز حياط را آنقدر وجين میكرديم كه خاك باغچهها و شيارهای لای بلوكهای سيمانی هميشه پاك و تميز بود. نيمی از روزهای نيمی از سال را توی استخر میگذرانديم و گيلاس و آلبالوی درختها را میچيديم. هر سال اواخر اسفند بنفشه میكاشتيم و نوبتی آبياریشان میكرديم. خرمن خزانی ِ سوزنیبرگها را هر روز يكی از ما جارو میكرد. برای خريدهای خانه نيروها تقسيم میشدند: پسرها نانوايی، دخترها بقّالی. بماند كه گاهی در راه برگشت، همهی تخممرغها را توی سر و كلّهی هم میشكستيم يا سه تا بربری درسته را خرد میكرديم و برای گنجشگهای چاق كوچه میريختيم. يك عروسك مشترك هم به اسم «شيرعلی» داشتيم كه اسماش را از كارگر افغانی مزرعهی پدربزرگام وام گرفته بوديم. شيرعلی، روزی يكبار سوژهی «تشييعجنازهبازی»مان بود. غروب در باغچه به خاك میسپرديماش؛ براش ختم میگرفتيم؛ روی مزارش گل میگذاشتيم و آخر شب نبش قبرش میكرديم.
تفريحات و برنامههای شخصی هم كه البته به جای خود بود. مامان من در طول يك روز، با پافشاری خودم يك كتاب داستان را آنقدر پشتسرهم برام میخواند كه بالفرض از دفعهی چهارم، متن را همسرايی میكرديم. من از بر میخواندم و او روخوانی میكرد. همين اتّفاق با نوارقصّهها هم تكرار میشد. من قادر بودم به جای همهی كاراكترهای يك كاست مــَكسل 60 دقيقهای صحبت كنم. حتّی به صدای شرشر آب رود و هوهوی باد لای شاخهها هم رحم نمیكردم. هنوز هم داستان ِ «دو سينهسرخ» و ديالوگها و ترانههای «نيموجبیها» و «شغال دانشمند» را در خاطر دارم.
خوراكِ كنجكاوی هم كم نداشتيم. چند بار مُچِ ما را با قيچی در حال بريدن موهای سرِ خودمان و همديگر از بيخ، در گوشهكنار مخفیای –مثلاً توی كمد لباس يا رختكن حمّام- گرفته باشند خوب است؟ چند تابستان، ماهیهای قرمزی كه خودمان توی حوض حياطخلوت پرورش داده بوديم را پنجتايی جلوی كارواش دايیام فروخته باشيم خوب است؟ چند سطل ماست حرام ِ مسابقههای ماستخوری عصرهامان كرده باشيم خوب است؟ چند تا خرمگس را با نخ از سقف آويزان كرده باشيم؛ چند تا قورباغه و كِرم تشريح كرده باشيم؛ چند بار با آب ِ جوش پر و پای هم را سوزانده باشيم؟ و حالا شما توی فيلم، مرا میبينی كه در حال تغذيه از خاك ِ گلدان، با انگشتْ دماغام را میكاوم؛ در حال جمعكردن گوشماهی از ساحل توی گالن بنزينِ بابا، در حال انگشت كردن توی بخاری و پنكه، خاكبازی، سر خوردن از روی نردهی ايوان با دامن و زخم كردن كشالههام، نقّاشی، تاب دادن خواهرم و كِشرفتن ِ حلوا از كابينت مامانیفرخنده هم.
من كه هر چه فكر میكنم، به ضرورت دماغوگری با چنان جدّيت و تعهّدی، علیرغم چنان ضيق وقتی و در چنان ابعاد وسيعی پی نمیبرم. بهترين توجيهام در حال حاضر اين است كه انگار قديمترها فيگور دست-تو-دماغ مـُد بوده.
برای نياز:
مرا اگر به مجلسی دعوت میكردند، كارت طلايیِ منقّش به بادكنك و سيندرلّا و سرندیپيتی اگر رفيقی میچپاند توی كيفام، كه به بهانهی زادروزش ببردمان و افادهی اتاقاش را بهمان بفروشد كه پيانو داشت و دفتر دويستبرگ ِ جلد پلاستيكی، پاككن ليمويی و پرترهی متفرعن سياه و سپيدی از خودش، تا خانه دلشوره امانام نمیداد. هر بار، تركيبی از يأس و خوشبينی در من ريشه میدوانـْد كه در كشمكش با هم، مدام در نوسان بودند. برای لحظهای ذوق میكردم و بعد به همان سرعت نطفهی اميد را میميراندم. بابا هميشه مخالف بود؛ و مامان هم به تبع از او. اشك روی گونههام میغلتيد و مجدّانه درخواستام را تكرار میكردم. مامان ساعتها باهام بحث میكرد كه صلاح نيست بروم تولّد. صلاح نيست قاطی يك مشت بچّهی همسنوسال بُر بخورم كه معلوم نيست كی هستند و چه میخواهند بكنند؛ و از كجا معلوم كه كسی هم بالا سرمان باشد يا نه. غرورم هم اجازه نمیداد كه ازش بخواهم همراهام بيايد و لابهلای آنهمه همكلاسی يا از توی نشيمنِ ميزبان هوام را داشته باشد. بعد از آن همه مخالفخوانی، و وقتی هرگز قانع نمیشدم، سرانجام مامان میگفت: «اصلاً هر كاری دلات میخواهد بكن»... و اين منصفانه نبود. او «میدانست» من چه میخواهم. اصلاً چندين ساعت بود كه متّصل داشتم برای آنچه كه دلخواستهام بود باهاش گفتمان میكردم.
میدانی؟ من كودكی بودم كه مادرش همهی دنيایاش است. دنيايی كه مقدّم بر همهی كودكیام، مقدّم بر خودم، سعی میكردم رنجانده نشود. هميشه آن گزينهی ابلهانهی «خيلی مايلام كه بيايم؛ ولی متأسّفانه نمیتوانم» را تيك زدم (آخر مثلاً يك بچّهی دهساله چهكاری میتواند داشته باشد كه در عين تمايل، نتواند كه به تولّد يك بچّهی دهسالهی ديگر برود؟ نكند رانندهی پارهوقت تاكسیست؟) و كارت را برگرداندم؛ تا آنها يك بسته پفك، يك كلاهبوقی مقوّايی، يا يك ساندويچ ِ لاغر ِ كالباس كمتر تهيّّه كنند؛ و -گور ِ بابای آنها- تا يك لبخند نيمبند روی صورت مامان خوشگلام بشكفد. توی همهی دقايقی كه دوستهام داشتند دور ِ هم قر میدادند، شعرهای كتاب فارسی را دستهجمعی با هم میخواندند و دست میزدند، شمع فوت میكردند، كيك میخوردند و كادوهای كوچكشان را باز میكردند، من ته اتاقام، داشتم توی دفترم، دلخوریام را، طوری كه به غرورم لطمه نخورد، در لفاف كلمات لاپوشانی میكردم و خرسند بودم كه كلمهبلدم و آنها بلد نيستند؛ و كيست كه نداند اين فقط تسلّایی برآمده از ذهنی كودكانه بود؟
میدانی؟ درست است كه من خوشگذراندن نياموختم و نوشتن افيونام شد؛ و درست است كه از ميان دوستانام كسی به ادبيّات التفاتی نشان نداد (طوری كه حتّی لذّت ناچيز نوشتههام را نتوانستم و نمیتوانم كه باهاشان شريك بشوم)، امّا حالا آنقدر بزرگ شدهام كه بفهمم اينها مطلقاً به هم بیربط اند؛ كه تقدّسِ خودساختهی فداكاریِ بيهودهام، به اصطلاحْ فهميدهتر از سنّام رفتار كردنام، برام فرو ريخته باشد. آنقدر بالغ شدهام كه افسوس بخورم كه چرا كلمههام خرج ِ توصيف خوشیهام نشد؛ كه كاش هر دوی اينها را با هم میداشتم. نقل ِ اين نيست كه من كه نوشتن را عاشقام، روزی كودك ِ احتمالیام را محبوس ِ خطكش ِ تجربهی خودم خواهم كرد. من، به سادگی هرگز او را بر سر ِ دوراهیای كه يك راهاش «خودم» باشم نخواهم گذاشت. خواه او خود بخواهد موجودی منزوی باشد، و خواه گريزپای. خواه قادر باشد مكنوناتاش را به تحرير درآورد و خواه نه. شايد نويسندهای خوشمشرب شود ... و اگر صلاح بداند، هيچكدام.