تبليغاتX
Twice Upon a Time
طعم ِ لـوند ِ وانيل در آغوش ِ ليز ِ پرزهای چشايی
شنبه سی ام آبان 1388

دو دو تا، ده تا (2)

 

  اين‌جا كسی نيست؛ و چيزها آرام‌اند. بعد ِ عهدی، دارم روی كاغذ می‌نويسم. به دست‌خطّ-‌ام نگاه می‌كنم. آرام است. سال‌هاست كه آرام است. از تب و تاب افتاده. از پوست‌انداختن و پوستين‌ِ نو بر تن كردن؛ از تقليد و مشق ِ اطوار ِ كسی را كردن فارغ شده. حالا «هـ»‌های‌ام همه دندانه‌هايی نرم‌اند با ويرگول واژگونی خفته بر دامن‌شان؛ به احترام هر كدام از نقطه‌های هر حرفی –حتّی سه‌نقطه-، يك‌بار قلم را از روی كاغذ برمی‌دارم و دوباره فرود می‌آورم، و دنباله‌ی پيراهن ِ«م»‌‌های‌ام آن‌قدر بلند است كه تا خيلی پايين‌تر از رديفِ حروف‌ام بر روی زمين كشيده می‌شود. سراسر ِ سال‌هايی كه از انزجار لب‌پر می‌زدم را به گلاويزی با كلمه‌ها سپری كردم. از خاك‌شناسی و هيدروليك و مكانيك ِ ابله ِ سيّالات و هر قانونی كه می‌خواست بر روانی ِ لاقيد ِ آب مستولی شود، انتقام‌جويی ِ خزنده ‌كردم؛ از رتبه‌‌ی بسيار بسيار بسيار خوبی كه بی‌هوا مرا بر روی نيمكت‌ ِ بی‌ربط آن دانشكده نشانيده بود. اصلاً دانشكده‌ی بی‌مقداری نبود؛ امّا گمان‌ام خيلی چيزها كم داشت تا ثمر ِ آن‌همه كه من بودم باشد. تمام جزوه‌های دانشكده را نه روی تن ِخطوط، كه در فاصله‌شان نوشتم. نگذاشتم هيچ حرفی به وصال ِ تن ِ هيچ خطّی برسد. كاغذ را با جوهر غليظ ِ خودكارِ لاكی قاب می‌بستم. طوری خط‌كشی‌اش می‌كردم كه جای كلمات تنگ می‌آمد. جمله‌‌ها شكنجه می‌شدند، خودشان را به آب و آتش می‌زدند تا شايد بتوانند در يك خط جای بگيرند و در انتهای آن، به نقطه‌ای مفتخر شوند. دو خطّ اوّل و آخر و سه سانتی‌متر از طرفينْ خارج از مرزهای مستبدّانه‌ی من بودند. حومه‌ی من، حلبی‌آباد-ام بودند. حاشيه‌ای كه گه‌گاه عبارتی مثل تاريخ امتحان پايان‌ترم يا فلان كلاس فوق‌العاده مجال می‌يافت توی كانال‌های بوی‌ناك‌اش تنی به آب ِ چرك‌آلود بزند و هپاتيتی، چيزی بگيرد. ياد دست‌خطّ تميز و بی‌شيله‌ی مامان می‌افتم، كه از زمانی كه پلی‌كپی‌های امتحان رياضی مرا توی دفترم پاك‌نويس می‌كرد تا از نو مسئله‌ها را حل كنم، تا همين الآن، چنان تر و تازه و جوان مانده كه انگار هنوز همان دخترك كلاس اوّلی ِكوچكِ گيس‌بافته‌، صاحب پاكيزه‌ترين، خواناترين و در همان حال پخته‌ترين دست‌خطّ كلاس است كه هر ساله و هنوز، كارت‌های تبريك تولّدم را برای‌ام با آرزوهای دل‌آويزش تو-نويسی می‌كند. دختركی كه بی‌شك رشك ِ هم‌كلاسی‌های دندان‌موشی‌اش بر تحسين آموزگارش، گه‌گاه شيرينی ِ بی‌آزار ِ صبح‌های‌ دبستان‌اش را تلخ می‌كرده است. به دست‌نويس‌های بابا فكر می‌كنم كه گويی صورت ظاهرشان، فرعی بوده كه بابا هرگز فرصت عرض اندام و چيرگی بر اصل و مغز ِحرف را به‌شان نداده است. بابا ترجيح می‌دهد «كه» را در متن، به شكل يك دايره‌‌ی تقريباً كامل و البته بدون هرگونه سركش ترسيم كند و به سراغ كلمه‌ی بعدی برود. اين كه دايره‌اش چه‌قدر قريب به قرص كامل از كار در بيايد، موضوعی‌ كاملاً تصادفی‌ست كه بستگی ِ ظريفی هم به حال و هوای‌اش موقع نوشتن‌ دارد. گاهی هم كه با سرعت نور می‌نويسد، دايره‌ها می‌روند كه بيضی بشوند، و می‌بينی كاغذ-اش بادكنك‌باران است. به هر حال از نظر بابا، يك «كه» ارزش توجّه‌ای بيش از اين را ندارد. دست‌نويس‌های بابا بيشتر به مجلس ِ هم‌نشينی يك خروار كُـد ِ اختصاصی شگفت‌انگيز می‌مانـَد كه خواندن‌اش اگر نه گاو ِ نر، مرد كهن را حتماً می‌طلبد.

روی حاشيه‌ی كاغذ، اسم و فاميل‌ مختصر-‌ام را ده‌باره و بيست‌باره مشق می‌كنم. می‌دانی؟ همين ده-دوازده‌تا حرف را می‌شود چهل و چند جور كنار هم گذاشت، و همه‌ی اين‌ها هنوز هم من‌ام. كاش من هم کمی آرام باشم.

شنبه بیست و سوم آبان 1388

به ندرت، شاید دو سالی یك بار، یكی توی خیابان از كنار-ام رد می‌شود كه بوی ادوكلن تلخ و یخ مردی را می‌دهد كه عصرها، توی آن كلاس چهار-در-پنج، برای‌مان كاغذ‌رنگی برّاق می‌آورْد با قیچی و چسب و پولك و منجوق و دگمه و كاموا و مقوّا، و می‌گفت برويم و از روی زمین پوسته‌ی مرده‌ی درخت و برگ و پاكت مچاله‌ی ‌سیگار و پوست لیس‌زده‌شده‌ی پسته و دانه‌ی پرنده جمع كنيم و بیاوريم و عجیب‌ترین كولاژ دنیا را درست كنيم. هر كس عجیب‌ترین "عجیب‌ترین كولاژ دنیا" را درست می‌كرد، جایزه‌اش یك بسته "دومینو" بود، و قرار می‌شد وقتی چیدن مهره‌های‌اش تمام شد، خودش به مهره‌ی اوّلی ضربه بزند. زیاد مهم نبود عجیب‌ترین كولاژِ عجیب دنیا را كی می‌ساخت؛ بی‌-برو‌-برگرد یك‌روز‌در‌میان آستین گشادِ تی‌شرتِ یكی از دو‌قلوهای بی‌خيال ِ كلاس درست در یكی از آخرین لحظه‌ها به يكی از آخرين مهره‌ها می‌ساييد و صدای تَتَتَتق‌های ملایمِ سقوطِ موزون ِ‌ تن ِ مهره‌های سبك روی هم به ردیف، مثل صدای تُرد بال‌های شانه‌به‌سری كه در صفیرِ یورش بادی خیز‌برداشته برای خواباندن خوشه‌های طلایی گندم ِ رسیده محو می‌شود‌، توی آه‌ها و فریاد‌های اعتراض‌آمیزمان گم می‌شد.

دست‌ام را بيشتر توی جيب بارانی‌‌ام می‌فشارم و فكر می‌كنم دلخوری‌مان از دوقلو‌ها كه از همدیگر دفاع هم می‌كردند، به همان سرعتی ناپدید می‌شد كه ردّ عطر مردی كه همین الآن به‌ام تنه زد، از جوی پیاده‌رو پرید و از خیابان رد شد می‌شود.

دوشنبه هجدهم آبان 1388

آورده‌اند كه رَجـُلی، دستی از سر ِ حضم بر تارك ِ پور ِ زير-ابروان-برداشته‌ی خويش كشيدی و از وی سائل شدی: " فرزندم؛ اكنون كه به قاعده‌ی هيژده سنه از عصاره‌ی عرق جبين من صفاها كرده‌ای و جولان‌ها بداده‌ای و بكارت‌ها دريده‌ای و دنياها ديده‌ای و مقعدها بداده‌ای و قامت برافراشته‌ای به سان اشترگاوپلنگ از درازا و تيرانازاروس از پهنا، تو را استراتژی شغلی و پلان ِ زیست ِ آتی از چه قرار باشد؟ آيا تو را صلاح در طيّاره‌ران شدن است؟ يا قطيفه و سفيدآب بر دوش خواهی كشيدن و پر و پاچه‌ی خلق را ديد همی زدن، به دلّاكی در سربينه‌ی گرمابه‌ی ميرزا افراسياب لُنگ‌دار؟ يا پتك بر سندان خواهی كوفتن در راسته‌ی مسگران، در مقام ِ شاگردی ِ آغادميرچی صفاهانی؟ هرچه خواهی بـَرگوی تا ترتيبات بر همان سياق از برايت مهيّا نمايم، شايد كه تو را ابتياع ليسانسی درخور از ديار بريطانيای‌ كبير احتياج اوفتد".

پور، خنده‌ای به طعنه بزدی و بگفتی:" وااااا ! پاپا ؟! مرا چه به اين كارها كه برشمرديد؟ هوای آن دارم كه هفته‌ای چند زير‌ابروی برنگيرم و محاسن برويانم، و از پس آن، باطومِ اصل پطرزبورغ به دست آرم؛ كه در سرم سودای آن است كه سينه سپر كنم در كسوت گزمه‌گان و شرطه‌گان؛ خلقی را مرعوب نموده، به چنگ آرم و به كاهريزك اندر بـَرَم و پای تا سر معلّق دارم و جواز ِ خلا ندهم و بسپوزم و بدرم و اعتراف بستانم و وبلاغ‌شان آپ بنمايم و بدين تقدير لقمه‌ای حلال به كف آرم. باری در اين همه كه بگفتی، بويی از رهبانيّت نشنيدم، و حال آن كه چنان كه اوفتد و دانی، ديرزمانی‌ست سخت می‌پندارم مرغك‌ای گم‌نام‌ام كه از اصل خويش فاصل گرديده." اين بگفت و به غمزه‌ای دل پدر ببرد و برفت.

شنبه شانزدهم آبان 1388

 به همين زودی، دو ماه است كه مُرده‌ای.

به همين زودی، شصت روز است كه زير خاك‌های نرم شَهرت، زير حضور ِ آن گرانيت ثقيل دل‌گير و وزن گاه‌و‌بی‌گاه ِ عزاداران ِ ديگران دراز كشيده‌ای. پريشب‌ها خواب‌ات را ديدم. نيمه‌شب از جا جَستم و خوش‌حالی كردم كه شروع كرده‌ای مرا از خودت تنها نگذاری. ظرف آنی، تا يادم افتاد كه در خواب‌ام، سرت بر روی سنگ پلّكان ورودی خانه‌ات بود و اشك‌ات سرازير، جویبار شادمانی‌ام به درياچه‌ی بغض و هق‌هق سرريز كرد. قيافه‌ی مسخره‌ای به هم زده بودم. عضلات فك‌ام، جامانده از قافله‌ی ادراك، هنوز لب‌های‌ام را به خنده باز نگه داشته بودند و از حنجره و چشم‌های‌ام غم فوّاره می‌زد. رفتم و پسرها و عروس‌ها و دامادها و دخترهای‌ات را با هم آشتی‌دادم محض خاطر گران ِ تو.  محض خاطر آن كه اين بار كه كنارم می‌آيی، بی‌دغدغه برای‌ام بگويی كه خاكْ چه‌‌طور فصل عوض می‌كند. بگويی از نيمه‌ی هُرم‌ناك ِشهريور تا نيمه‌ی زمهريرِ آبانی ِ شهرت كه آمدی، تـَرك برنداشتی؟ مثل گذار از سونا به استخر آب يخ، نفس‌ات حبس نشد؟ بگويی خوش داشتی بسترت همان‌طور گرم‌و‌نرم بماند، يا حالا كه پيكرت خنك‌اش شده -مثل شب‌هايی كه توی بهاربند رخت‌خواب پهن می‌كردی و فرو می‌رفتی زير لحاف‌ات- كيف بيشتری می‌بری؟ بگويی تلاشی‌ات از كی شروع شد؟ بعد از چند روز؟ از كجا؟ اوّل پوست‌ات كش آمد و از هم شكافت، يا اوّل چشم‌های‌ات جزئی از حافظه‌ی زمين شدند؟ چه به سر جمجمه‌ی طاس‌ات آمده تا حالا؟ مويرگ‌های آبی بی‌خون‌اش هنوز منسجم‌اند يا لهيده شده‌اند؟ راستی آن‌جاها واقعاً كرم هم دارد، يا اين هم زائيده‌ی خيال ماهاست و آب بر آتش ِ ژانر وحشت؟ واقعاً كرم‌ها می‌آيند و توی امعاء و احشاء‌ آدم می‌لولند؟ دل‌ات به هم می‌خورَد يا باهاشان رفاقت به هم زده‌ای؟ شايد به‌شان امر و نهی هم بكنی كه چه‌طور تاراج‌ات كنند. از تو بعيد نيست.

می‌دانی كه؟ حكايت پوست ِ كلفت ما در كثرت و قوّت ِ برهان، كم از حديث قدسی ندارد. بيا و برای‌ام تعريف كن. بعد من هم برای‌ات خواهم گفت كه به همين زودی، پاييز است و تو نيستی؛ و زمستان و بهار خواهند آمد و نخواهی بود. به همين زودی، درخت‌های‌ات آموخته‌اند بی تو سرپا بايستند، بی‌ تو خزان كنند و بی‌تو گـَرد و دانه بپراكنند. به همين زودی برای عابری به هيبت تو ترمز می‌زنم تا با گام‌هايی از سر ِ فرصت، عرض خيابان را بپيمايد، و تا خانه در حسرت همه‌ی گام‌هايی كه می‌توانستم با تو در اين خيابان‌ها بردارم می‌گريم. به همين زودی، حتّی هسته‌های سيب‌های سرخی كه برای‌ات خيرات كردند، روی خاك قبرستان پوسيده‌اند. حتّی گمان كنم دخترك غريبه‌ی دل‌ربايی هم كه زيرلبی برای‌ات فاتحه می‌خواند –و حتّی زمزمه‌ی زيرلبی‌اش هم به طرزی غريب دل‌ربا بود- يكی‌دو تا عاشق جواب كرده باشد.

به همين زودی، نفرت‌ام از آن دو گلوله‌ی غاصب پنبه‌، پشت پلك‌های نازك‌ات، دو ماهه شده است. نگاه‌اش را از سر ِ اراده می‌گردانـَد و به سمت صدا گردن می‌كشد. كم‌كم قـُنداق‌اش را باز می‌كنم و به‌اش نبات‌داغ و شیره‌ی انگور ناب می‌دهم. بی‌ تو، با خودم بزرگ‌اش خواهم كرد.  

چهارشنبه ششم آبان 1388

برای دختركی كه پشت لب‌اش يك زگيل قهوه‌ای درشت داشت و گمان می‌كرد «می‌گايم»، صورت ادبی «می‌گويم» است:

 روزگاری، قلب از مردی ربوده بودم كه قايق‌ران ماهری بود. از همان نخستين دفعه‌ای كه ديدم‌اش با عضلات‌ شكلاتی‌پوستِ بازوی ورزيده‌اش كه غالباً آستينِ ِ به‌عمد زيادی ‌كوتاه ‌و ‌روشنْ ‌‌انتخاب‌شده‌‌ای، بی‌خيالانه فقط بالا‌بالاهاش را می‌پوشانـْد به صرف تبرّی از برهنگی، گفتم صخره می‌نوردد يا ركاب‌زن پيشينه‌داری‌ست. سقم گمان‌ام زمانی بر من آشكار شد كه در جلسه‌ی دوّم يا سوّم تعليم فرانسه، وقتی تازه‌تازه داشتيم مشق ِ شفاهی ِ ' Je m'applle (My name is) Mahdiye می‌كرديم، ديدم به جای آن كه طبق روال آموزشی نخ‌نمای همه‌ی زبان‌های فرنگی ديگر، از در و خورشيد و مداد و بلك‌بُردشان شروع كند، دارد روی تخته را با (bateau (boat و (riviѐre (river و كلماتی از همین ‌قماش می‌پوشانـَد. تازه به اين هم بسنده نكرد: داشت برای ما كه گيج‌گيج‌خوران جهاد می‌كرديم اوّلين اَكسان عمرمان را از جايی سُر بدهيم پايين كه حوالی e فرود بيايد، bateau را ريشه‌يابی لغوی هم می‌كرد، كه از «شكافتن» و «آب» می‌آيد؛ و البته كه دست‌و‌بال‌اش را طوری به تقليد از پارو زدن به جنبش انداخته بود كه گويی در چند متری خطّ پايان تقلّا می‌كند.

اين‌ها را به هم بافتم كه بگايم (بگويم :) ) هر كس بيشتر از چيزی دَم می‌زند كه دارد. از چيزی كه بلدش است يا دل در گرو-اش دارد. حرف‌های ما، به ويژه در اوايل ِ ساييدگی‌هامان به هم، حول ِ اندوخته‌هامان، مهارت‌ها و تعلّقات‌ خاطر، و اعتقادات قلبی، ادّعاها و آمال‌مان می‌گردند. شايد بعدترهاست كه به پشتوانه‌ی نشئگی از حـَبّ ِ «تأييد و هم‌گرايی»، جرأت می‌كنيم با بعضی از «ديگران» كه نرم‌نرمك و بی‌وقفه در حال غربال‌شدن‌اند، به خماری ِ «تضاد سلايق و به تبع آن واگرايی‌های ناچيز نسبت به كلّ رابطه» نيز ناخنكی بزنيم؛ وارد مقوله‌هايی شويم كه بلدشان نيستيم؛ از چيزهايی گفتمان عميق كنيم كه تسلّطی برشان نداريم، ازشان دل‌چركين يا متنفّريم، به‌شان بی‌اعتقاديم يا درشان شكست خورده‌ايم، و در يك كلام: وادی‌های كور ما به شمار می‌روند. اين‌چنين است كه در بستر وقت محدود زندگی، آدم‌ها به آدم‌ها اجازه می‌دهند تا يك نوك ِ قاشق از هم‌ديگر را تـِست كنند، و اگر به مذاق و مزاج‌شان خوش‌ نيامد، بهای زمانی ِ يك پُرس كامل از هم را نپردازند؛ بگذارند و بروند دنبال كار خودشان. اين مكانيسم، قسمتی‌اش خودآگاه است و قسمت عظيم‌ترش از ناخودآگاه سرچشمه می‌گيرد. خود ِ من را نگاه كن: توی همين يك‌وجب وبلاگ، تا به‌حال ده بار صحبت «فرانسه» را پيش كشيده‌‌ام. اگر از سبزينه‌گی‌های پيش از 23 خرداد نوشته‌ام، لوكيشن، بـَر ِ بلواری‌ست كه مدرسه‌ی فرانسه را در حاشيه‌ی خود جای داده (+). گاهی دغدغه‌ی دوست‌داشته‌شدن را بهانه‌ی نوشتن از همين آقا معلّم ِ گرفته‌ام (+)، و ذكر خير ِ ستاره‌شناس اسپانيولی‌ای كه روزی در كوير به فرانسه با هم گپ زديم را هم از قلم نيانداخته‌ام (+). بیا به اين نپردازيم كه انگيزه‌ی من از اين اِبرام چه می‌توانسته باشد. مجمل بگويم كه حتّی اگر خواننده من را نشناسد، دو حالت را برای‌ام متصوّر می‌شود: ‌اگر راست نوشته باشم، اگر راویِ قصّه‌هام خودم باشم و نه شخصيتی مولـود ِ‌ذهن‌ام، يعنی لااقل در مقطعی فرانسه خوانده‌ام و اِشرافی هرچند ناچيز بر اين مهارت زبانی دارم. اگر هم گمان ببرد كه اين‌ها داستان ِ خودم نيستند، می‌پندارد من قسمتی از علايق و آرزوهام را باهاش در ميان گذاشته‌ام. به هر حال، «فرانسه» يكی از همان لايه‌های سطحی من است كه ترجيح يا تشخيص داده‌ام كه در برخورد با مخاطب عام؛ از آن رونمايی كنم. آن‌كه مرا می‌خواند مجاز و مختار است تصميم بگيرد كه آيا می‌خواهد به سمت كسی كه در كنار ساير مختصّات‌اش، «فرانسه» به نحوی دغدغه‌ (مشغوليت يا علاقه‌مندی‌)‌اش است کششی داشته باشد يا خير.

تا اين‌جا اگر با من هم‌عقيده باشی، من، تو را لايق عاشقيّت‌ای می‌بينم كه در آن، تمام و كمال خواسته شوی. من برای‌ات و برای هر كه قرار است محبوب و معشوق باشد، خواسته‌شدن ِ تام می‌خواهم؛ و اين ذات دوست‌داشته‌شدن است و ذات آدمی. اعلام آن كه معشوق را برای ابد و همه‌جوره می‌خواهی، از ملزومات تخطّی‌ناپذير عاشقيّت‌ای‌ست كه تو می‌توانی روی‌ دوام و وثوق‌اش حساب باز كنی. عاشق، نمی‌گويم كه بردارد و برای‌ات بيستون بتراشد يا سر به بيابان بگذارد؛ ولی نمی‌تواند از همان نخستين ديدارها كه به ابراز عشق می‌گذرد، بگويد كه توان نگه داشتن تو برای هميشه را ندارد. ولو آن كه «تو» هرگز نخواهی برای ابد با او بمانی؛ ولو آن‌كه هرگز ضمانتی برای اين كه او «بتواند» وجود نداشته باشد. پروانه‌ای چموش را تصوّر كن كه با خطّ‌و‌خال‌اش ازت دل‌بری كرده و تو را به دنبال خودش كشانده‌‌است. می‌خواهی برای كم‌تر از يك دقيقه، از تماشای نشستن‌اش روی بوته‌ی گلی لذّت ببری يا احياناً عكسی به يادگار ازش برداری. به لطف بلوغ‌ات و دانش‌ات از جهان طبيعی، توقّعی بيشتر از اين سكون سی‌ثانيه‌ای هم ازش نداری. حالا فرض كن پروانه‌هه دربيايد كه خيلی مشتاق است تو ازش عكس بياندازی، ولی هشدار بدهد كه شايد نتواند زياد روی گل طاقت بياورد. هرگز موفّق نخواهی شد عكسی ثبت كنی، با آن كه تنها به دو ثانيه زمان نياز داری، و حتّی اگر اتّفاقاً پروانه يك دقيقه‌ی تمام روی بوته بنشيند. می‌دانی؟ اضطرابْ فرصت‌ها را می‌كشد؛ و هرگز نمی‌توان شبی در كنار آتشی كه كسی با سطلی آب در جوارش ايستاده، گرم شد؛ ولو آن كه شعله‌ تا صبح دوام بياورد. آن‌كه از‌-گرد-راه-نرسيده مكرّر می‌گويد كه سرانجام به هزاران علّت، ناخواسته، تحت شرايطی كه قادر به تغييرش نيست و در كمال اندوه و حسرت تنهای‌ات خواهد گذاشت، پروانه‌ای‌ست كه هر لحظه احتمال پريدن‌اش می‌رود؛ و تو گرچه به شيوه‌ی پروانه آشنايی، فرصت ايجاد اعتماد درت سر بريده می‌شود. راه تداوم دوستی، از ايجاد اين اعتماد موقّت در آدمی می‌گذرد؛ و به گمان من، ايمانی هرچند كاذب و ناچيز به حصول ِ قطعيّت است كه ما را سرپا نگه می‌دارد، و نه خود ِ قطعيت. حرف من آن است كه سخت بتوان با كسی ماند كه درست زير پوست‌اش، نخستين لايه‌ای كه برای‌ات پرده‌برداری می‌كند، لايه‌ی «رفتن» است. سخت بتوان با آدم‌های بوق و كرنای رفتن، آدم‌های معتقد به رفتن، آدم‌های «رفتن‌-بلد» ماند. فكر كن وقتی به نيّت وصل حركت می‌كنی، سخن از فصل در همان گام‌های ابتدايی چه‌قدر دست‌انداز، چه‌قدر بن‌بست می‌نمايد. فكر كن حرف روزهای اوّل كه اين باشد، روزهای آتی را چه می‌شود.   

مادّه‌ی تاريك می‌دانی چيست؟ خاطرت را مكدّر نكن. هيچ‌كس نمی‌داند. همين پريروزها می‌خواندم كه مادّه‌ای كه ما می‌شناسيم، اتم‌ها و ملكول‌هایی كه كهكشان‌مان را می‌سازند، تنها چهار درصد از محتوای جهان‌مان هستند؛ و همه‌ی نود‌-و-‌شش‌تای باقی‌مانده، سهم مادّه‌ی تاريك ناشناخته. با اين حال، همان 4 درصد است كه ما را آن‌قدر مؤمن نگه می‌دارد كه لابه‌لای آن‌همه درصد هول‌ناك، به طور متوسّط هفتاد سال وول می‌خوريم.

" اگر خنياگر بودم/ شش تصنيف برای‌ات می‌خواندم/ تا آوازه‌ی عشق مشترك‌مان را به گوش تمام جهان برسانم/ اگر نجيب‌زاده بودم/ شش كالسكه برای‌ات می‌آوردم/ با شش اسب سپيد برف‌گون/ تا تو را به هر جا بخواهی ببرند ... / امّا من مردی ساده‌ام/ كشاورزی معمولی و تهی‌دست/ پس اين شش روبان را بگير و گيسوان‌ات را با آن‌ها ببند. " (**)

 

**. ترجمه‌ای از Six Ribbons، با صدای Jon English.

سه شنبه پنجم آبان 1388

خواستم بگويم ننه‌خانم‌ات را از پس ِ پرده‌های تافته‌ی اُخرايی دیدم؛ كه توی سرداب، قايم، از ديگ سر اجاق مشت‌مشت چلو برمی‌داشت، توی لگن مسی زعفرانی می‌كرد و می‌داد بالا. مُدام هم مدخل را می‌پاييد. تا گردن افراشت به مرتّب كردن چارقد ململ سياه‌اش، سرم را دزديدم. حالا تو صورت خنج بيانداز كه «كجايی آقاخان‌بالا؟ بيوه‌‌ات آب هم از حلقوم‌اش رد نمی‌شود دور از بغل ِ تو». اگر خيال می‌كنی كه هنوز دارم به خاطر «گلايل» كه به من ندادش، سنگ كينه‌ی کهنه‌ام ازش را به سينه می‌زنم، زير هلال ناخن‌هاش را نگاه كن كه هنوز نارنجی‌اند.