من خاطرهی دنبالهدارم را به احترام اثبات چندين و چند بارهی يكی از حقايق نه چندان دلچسب زندگیام، دُمبريده میگذارم.
ساعت 8 و 12 دقيقهی صبح ديروز، من توی اتوبان تهران- كرج و درست زير بيلبرد «روز جهانی بدون حادثه» تصادف كردم. با يك پرشيای سفيد نو كورس گذاشته بودم. بله؛ من آدم كلّهگندهای هستم. بله؛ من گاهی آدم بیقانونی هستم. بله؛ من گاهی كورس میگذارم. كنار دختر راننده، پسری نشسته بود كه گمانام تمام انگيزهی دختر برای لايی كشيدن محسوب میشد. تشويقهای او را از توی آيينه میديدم و تلاش دختر را برای چند ماشين جلوتر افتادن و دريافت ماچی آبدار. مادامی كه من جلوتر بودم – با اين كه خلاف مرام كورسگذاری شمرده میشود- بهاش با چراغ علامت میدادم. اعتماد به نفس كافی را نداشت و اين از طرز فرمان دادناش كاملاً مشهود بود. بهتر بود هواش را داشته باشم. حتی چند بار هم بهاش راه دادم و خواستم قضيه را تمام كنم؛ اما خودش ولكن نبود. پسر كناردستیاش تازه گرم شده بود و گويا حوصلهاش سر میرفت كه اين راه كسالتبار را بدون ماجراجويی طی كند. داشتم آلبوم «هريس آلكسيو» را به دنبال يكی از آهنگهای محبوبام بالا و پايين میكردم كه ناگهان توی لاين اضطراری، بیمقدّمه جلوی من را خالی كرد و من ماندم و 120 تا سرعت و سمندی كه داشت در فاصلهی 20 متری من خوشخوشان دندهعقب میآمد! بله؛ من ترمز گرفتم. بله؛ من نتوانستم در آن فاصلهی كم، سرعتام را كم بكنم. بله؛ من در 2 متری سمند دستهام را از روی فرمان برداشتم و محكم سرم را چسبيدم. بله؛ من بعد از برخورد با ماشين جلويی، با گارد ريل برخورد كردم و چرخيدم و داد كشيدم و همانطور عمود بر مسير اتوبان تا وسط لاين 2 رفتم و هر آن گفتم الآن يكی میآيد و من را و نيمهی جلويی ماشين را میكــَنـَد و میبرد چندصد متر جلوتر تحويل آسفالت يخ میدهد.
من نيمهبيهوش بودم. چشمهام بسته بود. پلكهام میپريد و زخمی كه فرياد توی گلوم انداخته بود، طعم خون میداد. صدای آژير الگانس پليس و آمبولانس و حرفهای مردم را میشنيدم. شنيدم كه مردها درهای قفلشدهی ماشين را باز كردند و خردههای شيشه را از روی لباسهای من كنار زدند. شنيدم كه مردها صندلیام را عقب دادند و پاهام را از زير فرمان آزاد كردند. گوشی موبايلام، پانل ضبط ام، جزوهها و كتابهام، سیدیهام، كيف پول و كارت سوختام را جمع كردند و ريختند توی كيفام تا دزديده نشوند؛ و زير بغلام را گرفتند و پيادهام كردند. شنيدم كه زنها همديگر را از نزديك شدن به من منع كردند. شنيدم يكیشان بر سر ديگری داد كشيد كه به من دست نزند و شانههام را ماساژ ندهد؛ چون مسئوليت دارد؛ چون دردسر درست میشود؛ چون به آنها مربوط نيست.
يكی دو ساعت بعد روی تخت كانتينر هلالاحمر دراز كشيده بودم تا افسر كروكی بكشد. ناگهان به خاطر آوردم كه من هنوز نگفتهام كه سمند داشته دندهعقب میآمده، و طبق كروكی فعلی، تنها مقصّر ماجرا منام. يكی از امدادگرها را فرستادم كه پيغام من را به افسر برساند. رفت و آمد و گفت خانم راننده و بقيهی سرنشينان سمند – كه تازه همان لحظه متوجه شدم همگی زن بودهاند- منكر دندهعقب رفتن شدهاند و تا زمانی كه خودشان اعتراف نكنند، من راهی برای اثبات ادّعام ندارم. گفتم خانمها بيايند تا مستقيماً با خودشان صحبت كنم. چهارتايی توی تخم چشمهای من نگاه كردند و گفتند نه؛ به هيچ وجه دندهعقب نمیآمدهاند. اين در حالی بود كه خانهشان توی شهرك دانشگاه بود و ما 100 متر بالاتر از خروجی شهرك تصادف كرده بوديم. واضح است كه خروجی را رد كرده بودند و داشتند برمیگشتند. حوصلهی بحث نداشتم. ادامه ندادم. خسارت هر دو ماشين را بيمهی من پوشش میداد.
امدادگرها ازم امضا گرفتند كه مسئوليت گردندرد و سردرد و كبودیهای بدنام را خودم به عهده میگيرم، و در اسرع وقت ام.آر.آی سر و گردن میكنم و از دست چپام عكس میگيرم. خانمهای سالم و سرحال را با يك زانتيا فرستادند داخل شهرك؛ و من و همسر ِ خانم راننده ماشينها را بار جرثقيل كرديم و راه افتاديم و رفتيم و كارهای بيمه را انجام داديم و گواهینامهها و كارتهای ماشين همديگر را پس داديم و رفتيم پی كار و زندگی خودمان.
مسلّماً حادثهی ديروز اوّلين تجربهی اجتماعی من نبود. من را جو نگرفته، پی توجيه خودم نيستم، حالام كاملاً خوب است و همهی اينها را خودم با سرعت نور تايپ كردهام. احساس غبن هم نمیكنم. از زير بار بهايی كه «بايد» به عنوان هزينهی كمدقّتی و ريسك نابهجای خودم بپردازم هم به هيچ وجه نمیخواهم در بروم. اين حادثه، نتيجهی طبيعی جدّی نگرفتن «خطر» از سوی من بوده است و لاغير.
من خيال میكنم «انصاف»، كيميای زمانه است. من هميشه از كلّیگويیها، قضاوتهای سرسری و تعميم تلخیها و نقايص حذر كردهام؛ ترسيدهام اصلاً. با خوشبرداشتی -نمیگويم خوشبينی- خاص خودم، برای نظريههای تندروانهام برهان خلف تراشيدهام؛ ولی امروز با اطمينان میگويم قشر عظيمی از زنهای پيرامون من، موجوداتی شديداً تكبعدی، كمقابليت و ترحّمبرانگيز اند و اين واقعيت من را پژمرده میكند.
زنهای پيرامون من نامرد اند. آنها نمیتوانند پشپيبانی قابل اعتماد باشند. گاهی برای دريافت محبت و توجه، و گاهی برای دستيابی به موفقیت، همديگر را، خودشان را و منطق و حقيقت اصيل انسان بودن را میكشند، از روی جسدش رد میشوند و نيمنگاهی هم به پشت سر نمیاندازند. همين است كه از باليدن به افتخاراتشان، از باز شدن پروندههاشان در هراساند.
زنهای پيرامون من بزدلاند. آوازهی رقّت قلب مادرانهشان از آن افسانههاست كه مدّتهاست خاكسترش را هم آب برده. آنها حتی اگر بدانند گربهای در جواب انگشتانشان را نمیليسد، دستی به نوازش بر سرش نمیكشند. زنهای پيرامون من اصلاً خودشان گربهاند. محبّتی كه میكنند، صرفاً پاسخ است. عكسالعمل است به محرّكهای عاطفی محيط. كمتر زنی را ديدهام كه در بذل محبّت مستقل و بیچشمداشت باشد.
زنهای پيرامون من ناصادقاند. نمیتوانی روی برداشتهاشان، دريافتهاشان و شهادتشان حساب كنی. چهطور میتوان كسی را شاهد گرفت كه در روزمرهترين وقايع زندگی، وجدان خود را انكار میكند؟ كداممان در اطرافمان زنهای حسرتزده با ماسك رضايت و خوشبختی بر چهره را نديدهايم؟ كداممان زنهايی را نديدهايم كه از بچّهها متنفّرند، ولی بچّهدار میشوند و بعد با فرزندانشان تند و مزوّرانه و انتقامجويانه برخورد میكنند؟
زنهای پيرامون من نمايشیاند. نمايش بینقصی از داعيهی اقتدار، استقلال و مسئوليتپذيری. وقتی پای عمل میرسد، همهی ضعفهايی كه مجدّانه سعی در انكار آنها داشتهاند را به خاطر آورده و كنار میكشند. دوشهای مردهای اطراف هميشه برای پذيرش بار مسئوليتها - حتی شخصیترينشان – و تسكين آلام خودساختهی آنها آماده است.
زنهای پيرامون من سكّههای يكرویاند. مأيوس كنندهاند. آنها هرگز نتوانستهاند هم شيطنت كنند و هم عاقلی. هرگز نتوانستهاند بی شيله و شبهه افتخاری ذاتی كسب كنند، و اگر كردهاند، از خير در بوق و كرنا كردناش بگذرند. نتوانستهاند هم قوی باشند و هم فارغ از جلوهفروشی. نتوانستهاند هم بیپروا باشند و هم پای كاری كه میكنند، عقيدهای كه دارند، شعاری كه میدهند بايستند. نتوانستهاند عاشقيت ِ محض كنند و اكيداً نخواهند كه همزمان معشوقی هوشرُبا هم باشند.
ديروز، هجوم دوبارهی سر پنجهی حقيقتی بود كه سالهاست بيخ گلوی من را در چنگ میفشُـــرَد؛ و من سرانجام نفسام را به او باختم. دوستان گل سنبل زلفدراز ِ من كه اين صفحه را میخوانيد، حالام را نپرسيد. شما از همان زنهای پيرامون منايد. از آنها كه هيچوقت حمايتگر نبودهاند؛ از آنها كه سوتزنان از روی استخوانهای آدم میگذرند؛ از آنها كه دروغ میگويند و از صحنهی حوادث خودساخته متواری میشوند. من خوبام، دورم را خلوت كنيد. بگذاريد هوا بيايد.