به همين زودی، دو ماه است كه مُردهای.
به همين زودی، شصت روز است كه زير خاكهای نرم شَهرت، زير حضور ِ آن گرانيت ثقيل دلگير و وزن گاهوبیگاه ِ عزاداران ِ ديگران دراز كشيدهای. پريشبها خوابات را ديدم. نيمهشب از جا جَستم و خوشحالی كردم كه شروع كردهای مرا از خودت تنها نگذاری. ظرف آنی، تا يادم افتاد كه در خوابام، سرت بر روی سنگ پلّكان ورودی خانهات بود و اشكات سرازير، جویبار شادمانیام به درياچهی بغض و هقهق سرريز كرد. قيافهی مسخرهای به هم زده بودم. عضلات فكام، جامانده از قافلهی ادراك، هنوز لبهایام را به خنده باز نگه داشته بودند و از حنجره و چشمهایام غم فوّاره میزد. رفتم و پسرها و عروسها و دامادها و دخترهایات را با هم آشتیدادم محض خاطر گران ِ تو. محض خاطر آن كه اين بار كه كنارم میآيی، بیدغدغه برایام بگويی كه خاكْ چهطور فصل عوض میكند. بگويی از نيمهی هُرمناك ِشهريور تا نيمهی زمهريرِ آبانی ِ شهرت كه آمدی، تـَرك برنداشتی؟ مثل گذار از سونا به استخر آب يخ، نفسات حبس نشد؟ بگويی خوش داشتی بسترت همانطور گرمونرم بماند، يا حالا كه پيكرت خنكاش شده -مثل شبهايی كه توی بهاربند رختخواب پهن میكردی و فرو میرفتی زير لحافات- كيف بيشتری میبری؟ بگويی تلاشیات از كی شروع شد؟ بعد از چند روز؟ از كجا؟ اوّل پوستات كش آمد و از هم شكافت، يا اوّل چشمهایات جزئی از حافظهی زمين شدند؟ چه به سر جمجمهی طاسات آمده تا حالا؟ مويرگهای آبی بیخوناش هنوز منسجماند يا لهيده شدهاند؟ راستی آنجاها واقعاً كرم هم دارد، يا اين هم زائيدهی خيال ماهاست و آب بر آتش ِ ژانر وحشت؟ واقعاً كرمها میآيند و توی امعاء و احشاء آدم میلولند؟ دلات به هم میخورَد يا باهاشان رفاقت به هم زدهای؟ شايد بهشان امر و نهی هم بكنی كه چهطور تاراجات كنند. از تو بعيد نيست.
میدانی كه؟ حكايت پوست ِ كلفت ما در كثرت و قوّت ِ برهان، كم از حديث قدسی ندارد. بيا و برایام تعريف كن. بعد من هم برایات خواهم گفت كه به همين زودی، پاييز است و تو نيستی؛ و زمستان و بهار خواهند آمد و نخواهی بود. به همين زودی، درختهایات آموختهاند بی تو سرپا بايستند، بی تو خزان كنند و بیتو گـَرد و دانه بپراكنند. به همين زودی برای عابری به هيبت تو ترمز میزنم تا با گامهايی از سر ِ فرصت، عرض خيابان را بپيمايد، و تا خانه در حسرت همهی گامهايی كه میتوانستم با تو در اين خيابانها بردارم میگريم. به همين زودی، حتّی هستههای سيبهای سرخی كه برایات خيرات كردند، روی خاك قبرستان پوسيدهاند. حتّی گمان كنم دخترك غريبهی دلربايی هم كه زيرلبی برایات فاتحه میخواند –و حتّی زمزمهی زيرلبیاش هم به طرزی غريب دلربا بود- يكیدو تا عاشق جواب كرده باشد.
به همين زودی، نفرتام از آن دو گلولهی غاصب پنبه، پشت پلكهای نازكات، دو ماهه شده است. نگاهاش را از سر ِ اراده میگردانـَد و به سمت صدا گردن میكشد. كمكم قـُنداقاش را باز میكنم و بهاش نباتداغ و شیرهی انگور ناب میدهم. بی تو، با خودم بزرگاش خواهم كرد.